قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
وقتی شمشیر از دست آنتانلیس به زمین می‏افتد چنان بلند و اندوهگین جرنگ جرنگ می‏کند که شاهزاده خانم آنرا می‏شنود؛ از ناامیدی قلبش می‏شکند و او هم می‏میرد. او به آن شکل که در قصه‏ها می‏آید نمی‏میرد، بلکه مانند انسان‏های روی زمین می‏میرد.
و اینچنین دومین قتل انجام می‏گیرد.
و سومین قتل؟
فقط یک لحظه تحمل کنید! آیا آنتانلیس را می‏شناسید؟ نه، آن پسرک را که چیزهای نادیدنی را می‏دید ... او را که با رؤیایش مرد.
همسایه‏ها تعریف می‏کنند که آنانلیس بلافاصله بعد از دومین قتل دوان دوان پیش نویسنده محترم ما می‏رود. به نظر می‏آمد که او همان پسر قدیمی‏ست، اما او کاملاً کس دیگری بود ... می‏گویند، نویسنده او را به جا نیاورد و پرسید که او کیست. پسر کسی بود که نویسنده او را هرگز ندیده بود: یک محصل قانع، هشیار و اهل عمل. وه، این آنتانلیس آدم مهمی خواهد گشت! در پایان از پدرش هم پیشی خواهد گرفت _ جوان‏ها دارای پاهای چالاکی‏اند!
نه، مرد کوچک پنجره نویسنده را نشکست. او حتی یک بار هم با تیرکمان قوی خود که از جیبش بیرون زده بود سنگ پرتاب نکرد. او فقط چشمانش را بسته بود و مانند پدرش از گوشه لب می‏خندید و میگفت: "نویسنده بد، مدتهاست که از فاسد شدن شاهزاده خانمت می‏گذرد."
حتی یک تیرانداز ماهر هم نمی‏توانست قلب نویسنده محترم را مانند این پسرک هدف قرار داده و بشکند.
و سومین قتل اینچنین اتفاق افتاد.
البته، نویسنده اجازه نداد که پیکر پیرش خم گردد، او تلو تلو نخورد و به زمین نیفتاد. نویسنده‏ها مانند مردم عادی نمی‏میرند. آن‏ها وقتی می‏میرند که آثارشان بمیرد. تنها اثر زنده نویسنده محترم ما مرده بود _ بنابراین او هم با جهان وداع کرد، گرچه او، اگر بشود به شایعات اطمینان کرد، هنوز هم مشغول نوشتن خاطرات خود است.
آه، شما مردم عاقل و اهل عمل، شمائی که اجازه می‏دهید چگونگی تغذیه سالمتان توسط علم و دانش هدایت گردد، شماها قاتل نیستید!
 
_ پایان _
 
http://www.youtube.com/watch_popup?v=BmVsGoTCldw&vq
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی ۱۳۸۹ساعت 8:24  توسط سعید از برلین  | 

اما در لحظه نهائی به یاد می‏آورد که تزهای آموزش و پرورش در رابطه با تنبیه بدنی چه ناپایدار می‏باشند. پدر عصبانی می‏شود، آرزوی به جهنم رفتن تمام دلایل علمی را می‏کند و نگاه منتقدانه‏ای به تجربه‏های زندگیش می‏اندازد. اما این تجربه‏ها عجیبتر از شناخت و دانش‏های او بودند.
"تو میگی، شاهزاده خانم تو در زیر یک طاق نمناک و تاریک در حال از بین رفتنه؟" و با انگشت اشاره تقه‏ای به پیشانی بچه شیطان و کله شق می‏زند.
"بله. او منتظر منه. من قسم خوردم که نجاتش بدم!"، آنتانلیس شمشیر سحر آمیزش را در هوا می‏چرخاند و نشان می‏دهد که چگونه می‏خواهد به عهد و پیمان خود عمل کند.
پدر با خودشیرینی ادامه می‏دهد "بسیار خوب. حالا اینطور فرض می‏کنیم که شاهزاده خانم تو واقعاً آنجا باشد" اما کمی فکر کن پسر کوچلوی من، این اصلاً امکان داره که آدم این مدت بدون نور خورشید و اکسیژن در زیر یک طاق نمدار در زیر زمین زنده بماند؟ نه، پیروزی بر اژدها هیچ شعفی برای تو نخواهد داشت ... تو آنجا اسکلت شاهزاده خانم را پیدا می‏کنی ... و بوی تعفن ..."
آنتانلیس از تصویر وحشتناکی که پدر برای او می‏کشید و از فکر این که در آن تاریکی فقط اسکلت شاهزاده خانم زیبا را پیدا کند وحشتزده می‏شود و شمشیر سحرآمیز از دستش به زمین می‏افتد. در این لحظه درخشش چشمانش نیز محو می‏گردد _ آن‏ها دیگر قصر جادوئی، اژدها و شاهزاده خانم تیره بخت را نمی‏دیدند. به جای دیوارهای تسخیر ناپذیر قصر یک پرچین سوراخ سوراخ شده جلوی چشمانش با نور کمی روشن و خاموش می‏گشت، و به جای قصر یک اطاقک ترانسفورماتور سر برآورده بود. پلنگ‏ها و شیرها مانند گربه‏ها و سگ‏های معمولی میو میو و واق واق می‏کردند، و همراهان چهچه زن شاهزاده خانم دوباره تبدیل به عروسک‏های پارچه‏ای می‏گردند.
اینگونه آنتانلیس می‏میرد _ آنتانلیس قهرمان، آنتانلیس رؤیائی.
اینچنین اولین قتل اتفاق می‏افتد. اولین قتل، و متأسفانه نه آخرین آن.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی ۱۳۸۹ساعت 4:5  توسط سعید از برلین  | 

پدر دهانش را باز می‏کند "چی؟" و در این وقت سی و دو دندان که مانند قارچ‏های سنگی کنار هم چیده گشته بودند مصممانه می‏درخشند. تشخیص دادن دندان‏های سالم از دندان‏های فاسد ناممکن بود _ تمام دندان‏ها به طرز ماهرانه‏ای پر شده بودند.
پدر آنتانلیس فقط پدر دلسوزی نبود _ این پدر عاقل و مرد عمل تمایل به علم داشت. بعد از نهار کالری‏ها را محاسبه می‏کرد و اگر به یک پیاده‏ روی می‏پرداخت، تلاش می‏کرد که تا حد امکان اکسیژن تنفس کند. بر روی نانش کره نمی‏مالید، بلکه ویتامین آ، و وقتی او تخم‏ مرغ می‏خورد، به شدت به تثلیث مقدس ویتامین‏های آ+ب+د موجود در آن فکر می‏کرد. و او همچنین عادت داشت که خیلی علمی از جا برخیزد _ ابتدا پای چپ را در یک دمپائی گرم و بعد پای راست را در جفت دیگر می‏کرد. آیا تعریف کردن عریض و طویل این که چگونه پدر تصمیم نجیبانه و قطعی جنگ تن به تن فرزندش با اژدها را ارزیابی کرد ارزش دارد؟
قبل از هر چیز پدر عاقل کوشش کرد قصر تخیلی آنتانلیس را بوسیله درس دادن به او در باره ویتامین‏ها و فایده معینشان برای موجود زنده ویران سازد. اما فقط تصورش را بکنید، این ملخ پا باریک تسلیم نگشت. او هنوز زیر لب چیزی از شاهزاده خانم تیره بخت می‏گفت ...
پدر فاضل می‏خواست به استدلال کاملاً غیر علمی متوصل شود _ به شلاق قدیمی‏ که با آن خود او را در کودکی تعلیم داده بودند.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی ۱۳۸۹ساعت 23:38  توسط سعید از برلین  | 

 
چه چیز بیشتری می‏شد برای قهرمان طلب کرد؟ تنها کاری که می‏بایست انجام گیرد این بود که تفی بر کف دست کرده و اژدهای وحشتناک را به جنگ تن به تن فراخواند!
این حتمی بود که آنتانلیس خیلی سریع بر آن عفریت پیروز می‏گشت و بعد شاهزاده خانم را آزاد می‏ساخت، اما ...
آه، این <اما>ی ازلی! فقط آنتانلیس نبود که در این جهان پهناور زندگی می‏کرد.
برای تربیت و آینده او بزرگترها مراقبت می‏کردند _ مادر و پدر او.
بهتر است که اصلاً از مادرش صحبت نکنیم _ وگرنه در پایان سایه‏ای بر مادران دیگر می‏اندازد. این بقدر کافی گویاست که او در تمام عمرش تنها یک کتاب خوانده بود. در حقیقت یک کتاب عجیب _ "بزرگترین آشپز زن" _ ، اما در هیچ کجای این کتابِ حکمت نوشته نشده بود که انسان همان‏ اندازه به رویا محتاج است که ادویه به گوشت یا بوقلمون. مادر آنتانلیس حتی نمی‏توانست از تعدادی اژدها، چند شاهزاده خانم و دیگر محصولات مبهم سُس گیاهی مهیا سازد.
گاهی وقتی مادران در زیر بار نگرانی تربیت کودکان دیگر نه راه پس دارند و نه راه پیش به پدران متوصل می‏گردند. چرا پدر، این رئیس خانواده از کودک مراقبت نمی‏کند؟
آنتانلیس در باره چیزی چرند می‏بافت، تمام گوشه‏ها را با تکه آهن‏های کوچک و ناخن‏ها کاملاً پر ساخته بود، او می‏خواهد برای زنی یک اطاق بسازد _ آری، او حتی با گچ در اطاق‏ غذاخوری گوشه‏ای را برای خودش تعیین کرد. آیا نباید همه این قصه‏ها با پایانی بد به آخر برسند؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی ۱۳۸۹ساعت 13:55  توسط سعید از برلین  | 

و جوانک حقیقتاً برای جنگبدن با اژدها و نجات شاهزاده خانم دست به کار می‏شود.
حیاط با آن سنگفرش خاکستری رنگ و رخت‏های آویزان بر طناب ناگهان غیب و پرچین کوتاه تبدیل به دیوارهای تسخیر ناپذیر قصر جادو می‏گردد. اژدهای وحشتناک خود را در اطاقک ترانسفورماتوری که بر آن نوشته شده بود "خطر مرگ" مخفی می‏سازد ...
قصر سر به آسمان کشیده بود، حیوانات درنده می‏غریدند _ به فرمان آنتانلیس گربه‏ها و سگ‏ها خود را به شیرها و پلنگ‏ها تغییر می‏دهند. وقتی آنتانلیس قطعه آهنی پیدا می‏کرد، زنجیری می‏شد برای بستن اژدها، اگر جائی ناخن پوسیده‏ای می‏یافت، دندان افتاده شده اژدها می‏گشت که او با آن سنگ‏ها را خرد می‏کرد، وقتی قطعه چوبی را می‏شکست، نیزه‏ای می‏گردید و او می‏توانست آن را در چشم اژدها فرو کند! حتی عروسک‏های خواهر کوچکش هم به کمک آنتانلیس آمدند. او آنها را بعنوان یاران برجسته خود انتخاب کرده بود، آن‏ها می‏بایست مانند پرندگان چهچهه زنان دنباله لباس بلند شاهزاده خانم را حمل کنند.
آنتانلیس چنان شیفته زندانی تیره بخت شده بود که فراموش می‏کرد صبح‏ها دندان‏هایش را مسواک کند، و گاهی برای استفاده از دستمال برای تمیز کردن بینی دیر واکنش نشان می‏داد. وانگهی چه تعداد از مردم می‏دانند که یک دستمال بر سر یک نیزه بلند می‏تواند مانند درفشی در هوا موج بزند؟
نویسنده محترم از بودن آنتانلیس بی‏نهایت خوشحال بود و چون به یاد می‏آورد که چگونه در کودکی با انگشتانی ناآزموده تیر و کمان ساخته بوده است، بنابراین با دستان خود برای قهرمان یک شمشیر سحرآمیز می‏سازد.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۹ساعت 23:12  توسط سعید از برلین  | 

قبلاً این طور بود، اما حالا چون نویسنده می‏ترسید که شبح شاهزاده خانم ناتوان گشته را از این فاصله دور بنگرد، نگاهش ناگهان با چشمان زیبا و درخشنده پسر جوان مواجه می‏شود، و بی آنکه خود متوجه گردد شروع به تعریف از قصه غم‏انگیزش برای او می‏کند.
در این وقت چشم‏های آنتانلیس درشت می‏شوند _ چنین به نظر می‏آمد که انگار خورشید غروب‏کرده می‏توانست در آن غرق گردد!
آنتانلیس فریاد می‏زند: "من شاهزاده خانم را نجات می‏دهم. من! من! من!". نویسنده بی‏نهایت خوشحال می‏شود. عاقبت ناجی پیدا شده بود! اگر شاهزاده خانم غروب زندگی او را گرم نمی‏ساخت، خورشد هم با گرمایش بی‏ثمر به چشم می‏آمد ... و ستاره‏هائی که شاهزاده خانم روشن ساخته بود؟ مگر آن‏ها از آن اوج برای او نمی‏تابیدند و با نور غمگین وضعیف خود تحقق بخشیدن به تصمیمش را به او یادآوری نمی‏‏کردند؟ او نمی‏دانست که چرا رویاهای زیبایش پیش از این محو شده بودند ... او نمی‏توانست به خودش هم توضیح دهد که چرا حالا آن‏ها دوباره می‏درخشند، جرقه می‏زنند و بر قلب ضعیف و پیر گشته اش می‏کوبند.
"آنتانلیس؟ آیا او خوش قیافه است؟ و جوان؟ آیا او بزودی به سراغم خواهد آمد؟" شاهزاده خانم از خبر خوش به هیجان آمده و مشغول فکر کردن بود. و درخشش چشمانش نور ستاره‏ها را تحت‏الشعاع خود قرار می‏داد. برای اولین بار او گریه نمی‏کرد، بلکه لبخند می‏زد.
"بزودی، بزودی!" نویسنده سالخورده هم به خوشبخت شدن شاهزاده خانم ایمان داشت. "نجات دهنده تو از سحر و جادوی اژدها نمی‏ترسد. او چیزی را می‏بیند که دیگران نمی‏بینند، چیزی را می‏شنود که دیگران نمی‏شنوند."
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۹ساعت 19:3  توسط سعید از برلین  | 

نویسنده که از حیله اژدها نجات یافته بود خود را چنین تسلی می‏داد: "بر خلاف جریان آب نباید شنا کرد". او رنجیده خاطر یک تن کاغذ سفید براق می‏خرد و مشغول نوشتن خاطراتش می‏گردد. از قرار معلوم امتیاز خاطرات در مقایسه با سبک‏های دیگر ادبی در وزن آن می‏باشد ... با این وجود خاطراتی که در دل داشت نه شادی و نه فراموشی برایش به ارمغان آوردند. شب‏ها، هنگامی که سر و صدا در خیابان‏ها می‏خوابید، نویسنده پاورچین به حیاط می‏رفت. در دوردست قصر لعنتی نور خفیفی می‏داد، اژدها وحشیانه می‏خندید، و شاهزاده خانم بی‏دفاع زار زار گریه می‏کرد ...
در همسایگی نویسنده جوانکی چالاک و بی‏قرار که چشمانی درخشنده داشت زندگی می‏کرد. او آنتانلیس Antanelis نام داشت.
وقتی او نویسنده محترم را می‏دید فریاد می‏زد: "یک قصه تعریف کن، عمو جون! یک قصه تعریف کن!" فقط آنتانلیس ایمان داشت که نویسنده محترم قادر است برای بچه‏ها قصه بنویسد.
نه تنها چشمان آنتانلیس می‏درخشیدند _ بلکه آنها چیزهای نامرئی را هم می‏دیدند. فقط کافی بود که او چشمانش را گشاد کند و بعد چمن‏های سبز تابستانی در آتش پائیزی شعله‏ور می‏گشتند. و درختان لخت بی‏برگ خود را با شکوفه‏های سفید و صورتی می‏آراستند. این کلاغ‏های سیاه‏ رنگ نبودند که بر فراز ساختمان‏های چهار طبقه پرواز می‏کردند، بلکه برادران جادو گشته او بودند. به دستور آنتانلیس آن‏ها به روی زمین می‏آمدند و شروع به بازی‏های مختلفی با او می‏کردند.
نویسنده به همسایه کوچک خود همیشه با احترام سلام می‏داد، اما هرگز متوجه چشمان درخشنده او نشده بود. زیرا چشمان نویسنده محترم ما در آن دوردست‏ها‏ سرگردان بود.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۹ساعت 4:53  توسط سعید از برلین  | 

نویسنده از اینکه او آن مرد دلیری نمی‏باشد که شاهزاده خانم زیبا به سینه‏اش خواهد فشرد سخت متأسف بود، او آه عمیقی می‏کشد و براه می‏افتد تا رهاننده‏ای بیابد.
نویسنده محترم ما در کنار چهارراهی‏ که بادهای شریر غوقا به پا کرده بودند می‏ایستد و فکر می‏کند: کدام جهت را باید انتخاب کند؟ تا چشم کار می‏کرد _ همه جا مسیرهائی وجود داشت. یکی تازه‏تر و مستقیم‏تر از دیگری. تابلوهای روشن گواهی می‏دادند که همه جا انسان‏های جسور زندگی می‏کنند. آری اینجا می‏شد هنگی از رهانندگان تشکیل داد.
اما اژدها هم تنبل نبود. وقتی او خطر را احساس کرد، وحشیانه قاه قاه خندید و یک مشت پر از شن ریز سفید رنگ بر روی زمین پرت کرد. نویسنده فکر کرد که طوفان شده است. او از مدت‏ها پیش عادت لج‏ بازی کردن با هوای طوفانی را ترک کرده بود. نویسنده محترم ما چشم‏هایش را تنگ می‏کند، سرش را به پائین خم کرده و با زحمت راه خانه را پیدا می‏کند و دست خالی به خانه بازمی‏گردد.
اما خون به جوش آمده در رگهای پیرش سریع سرد نگشت. او نزد همکاران نویسنده‏اش که مانند او در کشتزارهای سخت ادبی تلاش فراوان می‏کردند شکایت برد، اما آنها هم کوچک‏ترین تصوری از این‏که چگونه می‏توان با یک اژدها جنگید را نداشتند. اگر گاهی هم پیش می‏آمد که با کسی بجنگند، بنابراین بر علیه منتقدانی که بدون داشتن جسارت ویژه‏ای خود را ممتاز می‏پنداشتند می‏جنگیدند. آنها همکار پیر خود را درک نکردند و تصور می‏کردند که او یاوه می‏گوید و دیگر وقت بازنشسته شدنش با حقوق خوبی فرا رسیده است. آن‏ها ترتیب بازنشستگی او را دادند و به او نصیحت کردند که دیگر هیچ جا نرود، بیشتر هوای تازه تنفس کند و با آسودگی مشغول به نوشتن خاطرات خود شود.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۸۹ساعت 18:42  توسط سعید از برلین  | 

نویسنده عزیز ما دست‏هایش را بالای سر خود در هم گره می‏زند، آه عمیقی می‏کشد و می‏گوید: "من یک نفر را برای نجات دادن تو می‏فرستم. او اژدهای مخوف را خواهد کشت و تو را از آن قصر نجات خواهد داد!"
"از قصر نجاتم بده و بعد تنهام بذاره؟ و من یتیم در جهان بزرگ چه باید بکنم؟" شاهزاده خانم استعدادهای خود را غیر منتظره بروز می‏داد.
"این چه حرفی‏ست که می‏زنی؟" نویسنده حساس رنجیده بود. "او با تو ازدواج خواهد کرد. تمام قهرمانان من در پایان پیمان زناشوئی خوشبختی می‏بندند."
در همان لحظه می‏توانست نویسنده پشت میز بنشیند و با کمک ماشین تحریرش قهرمان را خلق کند، اگر که شاهزاده خانم لجباز مانند آدمهای زنده مخالفت نمی‏کرد.
"نه، من به قهرمان روی کاغذ احتیاج ندارم ... یک اژدهای زنده بهتر از یک قهرمان مرده است!"
اگر نویسنده عزیز ما پیر نمی‏بود _ و او خیلی پیرتر از پنجاه سالگی خود بود _ خودش برای نجات شاهزاده خانم زیبا و پاک به آنجا هجوم می‏برد. او یک شمشیر چوبی می‏ساخت و با آن اژدهای بدجنس را می‏کشت. اسلحه‏اش را بدون ترس چنان به نوسان می‏آورد که تمام هیولاها برای همیشه از زندانیان نجیب چشم‏پوشی می‏کردند.
اما نویسنده پیر بود و دست‏های ضعیفی داشت. او به زحمت از عهده به دست گرفتن قلم برمی‏آمد چه برسد به شمشیر.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۸۹ساعت 13:47  توسط سعید از برلین  | 

"پدر، آیا فکر می‏کنی در اسارت این جانور وحشی وحشتناک پژمرده گشتن برایم آسان است؟" شاهزاده خانم با آن کفش بلورین کوچکش پا به زمین می‏کوبد. "من جوانم و زیبا، او اما پیر است و زشت!"
نویسنده بعد از آن که لطیف و مهربانانه پدر خطاب می‏گردد، کمی از هراسش کم می‏شود، اما هنوز جرئت صحبت کردن نداشت.
"چرا چشم‏هایم را مانند کتان شکفته‏ای آبی رنگ ساختی؟ حتی در خواب هم حرکت آرام و نجوایش از سعادت زمینی و ناپایدار را می‏شنوم. چرا مویم را از دانه‏های رسیده طلائی رنگ بافتی؟ این باعث خوشحالی چه کسی خواهد شد و که دست نوازش بر آن خواهد کشید؟ چرا به من اندامی باریک مانند درخت توس دادی؟ اینچنین و خیلی بیشتر از آن، همانگونه که شاهزاده خانم‏های داستان‏ها‏ درک می‏کنند این دختر گردنکش با نویسنده پیر صحبت می‏کرد، و اندوه قلب او را می‏فشرد. البته به تدریج در نویسنده بخاطر استعدادش غروری به جنبش می‏آید، برای اولین بار احساس خالق بودن می‏کرد، اما ناگهان نگرانی‏ها به او هجوم می‏آورند. آیا چگونه می‏تواند او دختر نگون بخت را تسلی دهد؟ چه کار باید بکند تا او وجدانش را این چنین اندوهگین و لجوجانه تحت فشار قرار ندهد؟"
شاهزاده خانم عاجزانه می‏گوید: "پس بهتره منو بکشی!"
که می‏داند، شاید بهتر بود که نویسنده به قصد دست یافتن به آرامش با خواهش دختر موافقت می‏کرد، اما بی‏ جهت نمی‏گویند که: آنچه را قلم نوشته است تبر هم نمی‏تواند با تکه تکه کردنش نابود سازد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۹ساعت 16:32  توسط سعید از برلین  | 

نویسنده عزیز ما نمی‏توانست حتی در خواب هم تصور کند که شاهزاده خانم تیره بخت قادر به گشودن چشمانش باشد. او هرگز چنین معجزه‏ای انجام نداده بود. شاعر می‏خواست با شنل زنانه زرق و برق‏دار شاهزاده خانم و با کفش‏های کوچک بلورین درخشنده‏اش یک کتاب مملو از آشغال ادبی را بیاراید. یک عروسک آراسته و درخشان پشت ویترین بدین نحو به پنجره یک فروشگاه بزرگ زینت می‏بخشد. اما او، شاهزاده خانم تیره بخت، ناگهان آهی از حسرت کشید، سینه‏اش بالا رفت، و از چشمانش قطرات اشگ سرازیر گشتند.
"آه، چرا منو خلق کردی؟" او آه بلندی می‏کشد و انگشت‏های با انگشتر زینت داده شده سفیدش به هم گلاویز می‏گردند. "من خیلی بدبختم!"
نویسنده انگار که با سر به زمین خورده باشد حیرت ‏زده بود. سی و پنج سال با سختی کار کرده بود، نه از سرمای زمستان و نه از گرمای تابستان به خود هراس راه داده بود، نه پشه‏های کنار آب و نه غبار در شهر او را رانده بود. او رمان‏ها ونمایشنامه‏های ضخیمی نوشته بود، اما تا حال قهرمانانش هرگز با صدای انسان با او حرف نزده و قلبش را با قطرات تلخ اشگ تکان نداده بودند. البته نویسنده قهرمانانش را زنده مجسم می‏کرد و اغلب صدای شفافشان را می‏شنید، اما صداها هر بار صدای خود او بودند، محزون و بی‏رنگ مانند گل‏های درون یک اتاق.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۸۹ساعت 23:48  توسط سعید از برلین  | 

Mykolas Sluckis: Drei Morde
 
در زمان‏های قدیم، زیر طاق خیس و تاریک قصر جادو شده‏ای یک شاهزاده خانم زندگی می‏کرد. دیوارهای سنگی ضخیم و نیروی جادوئی یک اژدها او را از جهان جدا ساخته بود.
شاهزاده خانم روز و شب گریه می‏کرد و هر قطره اشگش مانند ستاره‏ای روشن در تاریکی تسلی‏ناپذیر اسارت ابدی می‏درخشید. قطرات اشگ مانند جرقه‏های طلائی به آسمان پرواز می‏کردند، و امروز وقتی عشاق بخاطر ستاره‏های روشن آسمان شاد می‏گردند، آنگاه این شادی را سپاسگزار آن دختر تیره بخت می‏باشند. تیره بخت؟ مگر ممکن است دختر زیبائی که جامه‏هائی از پارچه‏های نفیس ابریشم بر تن می‏کند و در انگشتان ظریفش مرواریدها و برلیان‏ها را می‏لغزاند و از ظروف سنگین طلائی غذا می‏خورد سیه روز باشد؟ آه بله ... شاهزاده خانم حاضر بود برای فقط یک پرتو خورشید، برای فقط یک نگاه شعله‏ور عشق تمام گنجینه اژدها را بدهد ... خیلی مایل بود که کفش بلوریش را دور می‏انداخت، کفشی چوبی به پا می‏کرد و به سمت راه باریک از خورشید لبریز گشته‏ای می‏جهید! به این خاطر او به تلخی می‏گریست، و آسمان دوباره خود را با ستاره‏هائی جدید تزئین می‏کرد.
کسی نمی‏دانست که نام شاهزاده خانم چیست. او یتیم بود و ارثی از قلمرو پادشاهی نبرده بود. در کنار گهواره‏اش هیچ پری خوبی ننشسته بود. او در داستان یک نویسنده متولد شده بود، در آخرین جلد از مجموعه آثاری که حجم چشم‏گیری داشت. او، یک غزل‏سرای حساس و واقع‏گرای سخاوت‏مند دختر یتیم را در طاق زیرزمینی هل داده و گلوی اژدهای نه سر را باز کرده بود.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۸۹ساعت 15:41  توسط سعید از برلین  | 

کافی‏ست! فکر نکن، خود را حبس کن، دور واحه‏ی کوچک خود را حصار بکش و غم هیچ چیز را نخور، و اگر فکر هنوز در کار است، پس فقط به خود اندیشه کن. چه کسی آیا غم‏خوار اوست، اگر نه خود او! فقط یک‏بار استالسکا از او تشکر کرد و حتماً هم به این دلیل که او نمی‏داند چگونه زن گریان را آرام سازد. یا شاید این دلیل تشکر کردن او نبود؟ نه، بهتر آن است که فکر نکنم، هیچ چیز را نبینم و به چیزی گوش ندهم، ویدا با عزمی راسخ صورت یخ‏زده‏ای به خود می‏گیرد. او خوب می‏تواند به تصمیم‏هایش عمل کند، برای مثال، سه بار در روز قهوه بنوشد، با این حال او ناآرام است و در باره زن اندیشه می‏کند، زنی که ساکت مانند سایه‏ای پاورچین به پیش یور ِگ می‏آید و مطمئناً خود او هم نمی‏داند که از یور ِگ چه می‏خواهد. و اگر هم آن ‏را بداند، یور ِگ توانا نیست زن را درک کند، گرچه او خوب، آری خیلی خوب می‏باشد. این ممکن نیست که از یک فنجان کوچک چای شروع و به این گریه شکوه‏آمیز ختم شود، در هر صورت ... جای تعجب نیست، در پشت دیوار کسی شروع می‏کند با جرعه‏های کوچک به نوشیدن چای و با دندان‏ها به کنار فنجان کوچک زدن، و صدای گریه کم کم خاموش می‏گردد.
چیزی در قلب ویدا خود را به جنبش می‏اندازد، تا حال او یک چنین تکان لطیفی را هرگز حس نکرده بود، با وجود این‏‏که او بیست و هفت ساله است و مدت چهار سال از پایان تحصیلات دانشگاهیش می‏گذرد. عاقبت نفس عمیقی می‏کشد، کاغذ سفید دیگری بر روی میز قرار می‏دهد و خودنویس را به دست می‏گیرد، خودنویسی که فقط خودنویس بود و نه خار.
_ پایان _
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 12:52  توسط سعید از برلین  | 

استالسکا با چای که بخار از آن برمی‏خواست می‏رود، او فنجان کوچک را مانند چیزی نفیس طوری محکم نگاه داشته که انگار کسی می‏خواهد آن را از او برباید. ویدا آنجا ایستاده است، او فراموش می‏کند شعله گاز را که ملامت‏بار خود را در چشمانش منعکس ساخته است خاموش کند _ برای ویدا هر کوپک بیهوده خرج شده یک ملامت تلخ ا‏ست. تمجید گرم و پر احترام استالاسکا خاطر ویدا را مشوش ساخته بود، امکان ندارد استالاسکا بداند که حقیقتاً ویدا چه زنی‏ست، ویدا خودش هم این را نمی‏دانست. شاید او وقتی از سر کار برمی‏گردد می‏بیند که تختخواب مرتب گشته و اطاق گردگیری و تارهای عنکبوت زدوده شده‏اند، او این‏ها را می‏بیند، سکوت اختیار کرده و تشکر نمی‏کند؟ من عصبانی هستم و حسود و به او دروغ می‏گویم، زیرا که من فقط کار خوب انجام می‏دهم و اصلاً آدم خوبی نیستم _ من برای این اِوا چای درست می‏کنم، در حالی که نمی‏توانم او را تحمل کنم؛ و او هنوز در حال گریه کردن است، با اینکه یور ِگ او را دوست می‏دارد و مرا هیچکس. من چای را برای کسی درست نمی‏کنم که دوستش دارم، بلکه برای کسی که استالاسکا دوست می‏دارد، و خوشحالم از این‏که او مرا تحسین کرده است، گرچه این یک شادی دردمندانه است، واژه‏های مؤدبانه‏ای که او مدتهاست دوباره فراموش کرده و من ابله هنوز فکر میکنم ...
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 0:28  توسط سعید از برلین  | 

این کافی نیست که او بر روی تختخواب مرتب‏گشته چمباته زده است، حالا باید برای او چای هم درست کرد و به آه کشیدن‏های مدام استالاسکا گوش سپرد، آه کشیدن‏هائی که حتماً از لطافت لبریز و سررفته و حتی از آن یک قطره کوچک هم برای ویدا باقی مانده است. این بلوط پر گره، این استالاسکا این‏چنین عاشق شده است، در حالیکه اِوا نه تخت‏خواب را مرتب و نه برایش چای درست می‏کند. اگر او برای استالاسکا این کارها را انجام می‏داد، شاید ویدا می‏توانست بفهمد که چرا یک چنین مردی عاشق شده است، و او مجبور نخواهد بود هر شب در کنار میز کوچک با خودنویسی که خود را به یک خار تغییر میدهد عذاب بکشد، خاری که آدم نمی‏داند چه می‏خواهد بنویسد: یک نامه عاشقانه، یک درخواست یا یک شکایت‏نامه زهرآگین.
"بفرما این هم چائی‏ تو!"
"ممنون، خودت هم خبر نداری که تو چه ..."
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 20:46  توسط سعید از برلین  | 

استالاسکا با شوخی می‏گوید: "من همیشه گفتم، یک فنجان کوچک چای مثل نی برای افراد در حال غرق شدنه. چی، تو باور نمی‏کنی؟". چه بامزه، او می‏تواند شوخی هم بکند، در حالیکه ویدا از هیجان دستش همراه با کبریت می‏لرزید و نمی‏توانست محل خروج گاز را که در حال فش کردن بود پیدا کند. او شوخی می‏کند، البته که شوخی می‏کند، شاید هم او را دست انداخته است. قابل باور نیست که عشاق وضع‏شان مانند کسانی‏ست که کسی دوستشان نمی‏دارد؟ در هر حال این ربطی به او ندارد که چه کسی و کجا غرق می‏گردد، حالا که او با زور به آشپزخانه کشیده شده است پس برای استالاسکا چای درست خواهد کرد. او آب جوشیده در قابلمه‏ای خواهد ریخت و بعد باید او آن‏ را ببرد. سپس خواهد نشست و تا به آخر خواهد نوشت.
می‏بینید، او ویدا را "ویداز" صدا می‏زند و ویدا باید یک "انسان" باشد، و این "بلدرچین"، این "اِوا" و "غریق" اجازه دارد مات‏زده بر روی تخت چمباته بزند، تختی که او، ویداز، امروز صبح مرتب کرده است. استالاسکا حتی متوجه هم نشد که تخت‏خوابش مرتب گردیده، و حالا او دارد بر روی آن زار زار می‏گرید، این اِوا که مانند یک سایه پاورچین می‏آید و مانند تاریکی شب با زور داخل می‏شود و نمی‏توان از ورودش جلوگیری کرد. تو نمی‏توانی از فرا رسیدن سیاهی شب جلوگیری کنی، اگر هم خود را به خورشید تغییر دهی.
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 16:25  توسط سعید از برلین  | 

"چه خبره، چرا خودتو گرفتی، ویدوته؟" استالاسکا به او نزدیک‏تر می‏شود، و کفش‏های کثیف‏ش ردی بر فرش سیاه از خود باقی می‏گذارد. کفش‏هایش مدت زیادی‏ست که تمیز نشده‏اند، مهم نیست از کجا و کی او به خانه بیاید، همیشه خاک و گل با خود به داخل می‏آورد.
"تو باید بفهمی، برای اِوا ناگواره در آشپزخانه غریبه ... بعلاوه من هم در خانه چای ندارم."
نگاه کن، برای این اِوا ناگوار است در آشپزخانه غریبه دست به کاری بزند، برای او ناگوار است! اما شب به دیدار مردی رفتن و به شوهر خود خیانت کردن _ همسر او هر طور که می‏خواهد باشد، او اما هنوز هم شوهر اوست _، و با مهندس در میان اطاق جست و خیز کردن، طوری‏که تمام آپارتمان بلرزد برایش اما ناگوار نیست، و برای این‏کار هم هر زمان آماده است.
"خوب کافیه دیگه، ویداز* Vidas! انسان باش!" استالاسکا نام او را تحریف می‏کند، همان‏طور که او با دختران در کارخانه انجام می‏دهد و با پنجه قرمزش که به بزرگی یک آجر است بازوهای‏شان را از جای نرم لمس می‏کند و با انگشتان شبیه به شاخه‏های گره‏دار درخت خود بازوهای سفید و خوش‏بویشان را می‏فشرد و این فشار در قلب ویدا عمیق فرو می‏رود و او را مانند آتش می‏لرزاند. ویدا با آهی بازویش را از میان انگشتان قوی استالسکا رها می‏سازد و به آشپزخانه می‏دود.
______________________
*_ ویداز فرم مردانه ویدا است.
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 6:3  توسط سعید از برلین  | 

استالاسکا توجه‏ای به چهره یخ‏زده نمی‏کند، شاید او ویدا را که آماده حمله است و دستهایش را به کمر زده اصلاً نمی‏دید. استالاسکا متفکرانه چانه زبر و اصلاح نکرده‏اش را می‏مالد. ویدا متوجه صورت اصلاح نشده استالاسکا می‏‏شود، حالا اما چیز دیگری ویدا را به خود مشغول می‏سازد، مانند همیشه وقتی که استالاسکا در نزدیکی‏ اوست، صورت اصلاح نکرده‏‏اش بدون ارداه مزاحم گفتگوی آنها می‏گردد.
"مثل اینکه مدتهاست پیش سلمانی نبودید، حتماً برای این‏کار پول نداشتید، رفیق استالاکا؟"
یور ِگ معمولاً بعد از شنیدن چنین اظهار نظری آب دهان به زمین می‏انداخت یا با اشاره کوتاهی از آن قناعت می‏کرد، این‏بار اما اصلاً وقعی به آن نمی‏گذارد، او گونه‏های خاردار اصلاح ‏نکرده‏اش را می‏مالد و با بی‏شرمی رسماً ویدا را له میکند.
"ویدوتا، میتونید چای درست کنید؟ من می‏خوام به اِوا Ieva چیزی تعارف کنم ..."
پس اسم زن اِوا است _ اسمی زشت که افعی را تداعی میکند و مانند یک افعی هم خود را به دور سر و شانه‏های پهن او که هر پلووری را منفجر می‏کند حلقه زده است. از این گذشته به خود این جسارت را می‏دهد که از او تقاضای چای کند، نه برای خود، بلکه برای او، برای اِوا. بر نوک زبان ویدا جواب مناسبی نشسته بود، اما او جسارت بیان کردن آن‏ را نداشت.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر ۱۳۸۹ساعت 14:33  توسط سعید از برلین  | 

ویدوته Vidute، آیا خوابیدی، ویدوته؟"
ویدا از جا می‏جهد، کاغذ و خودنویسش را مخفی می‏سازد و گره شل شده مویش را مرتب می‏کند _ فقط برای او، برای هیچ مرد دیگری او موهایش را هر روز بالای سرش سنجاق نمی‏کرد! شتابزده پلوورش را صاف می‏کند، پلووری که خود را در محل سینه چنان با قدرت بالا و پائین می‏برد که او می‏بایست دستش را بر روی آن قرار دهد تا استالاسکا متوجه هیجان، ترس و شادی او نشود! آری، شادی به این خاطر که او ناگهان در اطاقش می‏باشد، او زن دیگر را بوسیده و بر روی دستانش حمل کرده بود و با این وجود ...
"بله، بفرمائید!" صدای ویدا اثری یخ‏زده دارد، او می‏تواند صدایش را یخ‏زده به گوش برساند، او همیشه این‏ کار را می‏کند، هنگام شاد بودن صدایش مانند یک صفحه گرامافون می‏شود که بر روی گرامافون قرار داده شده است. در سر کار، جائی‏که تقریباً فقط خانمها وجود دارند، و در خیابان، وقتی‏ که تصادفاً کسی او را مخاطب قرار می‏دهد غالباً او با این صدا صحبت می‏کند. استالاسکا با صورت پهن و چشم‏های خوبش که با فاصله زیادی از هم قرار دارند و آن شانه‏ها و پلوور زبرش که از پشم دست‏ریس شده بافته شده است کاملاً نزدیک در ایستاده. چیزی غیر قابل رویت و سفید اطراف پلوور و موهای ژولیده پرپر می‏زند _ احتمالاً آن یک دست می‏باشد، دستهای آن زنی که آهسته می‏گرید. به نظر ویدا می‏آ‏ید که استالاسکا بوی این زن را می‏دهد، بوی وقاحت، و بعد نه تنها صدا، بلکه چهره ویدا هم یخ می‏زند. او هم صورت خود را وقتی‏ اینطور خصمانه و مسطح مانند یک تخته است دوست نداشت، اما ویدا ناخودآگاه قیافه خود را غیر قابل نفوذ می‏ساخت.
"چه احتیاج دارید، رفیق استالاسکا؟ شما در شب هم حتی آدم را راحت نمی‏گذارید!"
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر ۱۳۸۹ساعت 2:32  توسط سعید از برلین  | 

نه، نه، او باید بنویسد، او باید حتماً بنویسد، و نه نامه‏ای عاشقانه، بلکه یک درخواست! در نهایت مهم هم نیست که او چه بنویسد، یک درخواست یا شکایت‏نامه، فقط بیشتر از این مجبور یه شنیدن صحبت‏ها نباشد، و برایش مهم نبود که این صحبتها صادقانه یا دغلبازانه‏اند. اگر ویدا مدت بیشتری در این واحه‏ی منظم اما متأسفانه نامحفوظ که از شور و شوق غریبه‏ها مورد حمله قرار گرفته است بماند دیگر نخواهد ‏توانست خود و دیگران را تحمل کند. او از چوب ساخته نشده، او بیست و هفت ساله است و در آینه صورت بیضی شکل و گردن پر و سفیدش را که فردا پس‏فردا چین به آن خواهد افتاد کاملاً دقیق می‏شناسد. قلب حالا بقدر کافی از ماجراها و هیجانات غریبه‏‏ها به لرزش افتاده بود! ویدا خودنویس را که نوک آن دوباره مانند خاری دیده می‏شد به دست می‏گیرد، نگاه داشتن خار سمی در دست باعث خوشحالی‏ او می‏گردد، گرچه آن خار قلب خود او را سوراخ می‏کرد، اما حالا دیگر برای او همه چیز بی‏تفاوت گشته ...
در خانه به صدا می‏آید. کسی به یاد ویدا افتاده بود، کسی به او احتیاج داشت، شاید همسایگان، شاید زن نامه‏رسان یا شاید کس دیگری _ آدم در خانه‏های اشتراکی هرگز از مزاحمت مهمان‏های ناخوانده در امان نیست. ویدا خود را گول می‏زند و به خود جرئت می‏دهد، زیرا که او این نوع در کوبیدن را می‏شناخت، این بند انگشتان دائم زخمی را. او مهندس است و رئیس، اما دست‏هایش مانند دست کارگران زبر است، در روکش شده از دستانش به غرش می‏آید، از دستانش و از نگرانی‏هائی که او را تحت فشار گذاشته‏اند، زیرا که در اطاق کناری زن هنوز گریه می‏کند، و یور ِگ آشفته است.
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 12:8  توسط سعید از برلین  | 

"پس چی می‏خوای؟ چی؟"
یور ِگ دوباره مانند همیشه است، خشن، خشن نه مردانه، او از اعتراض و وضعیت‏های ناروشن خوشش نمی‏آید، و ویدا بیصبرانه انتظار می‏کشد، آیا نباید عاقبت زن بگوید که با گریه شکوه‏آمیزش چه می‏خواهد؟
"آخه این هم سؤال داره، یور ِگ؟ که دوباره مثل قدیم بشه ... بدون اون دو سال وحشتناک، بدون ازدواج پهلوی والدینش ... درک کردن من برات انقدر سخته، یور ِگ؟"
یور ِگ زیر لب چیزی می‏گوید، تقصیر اوست، باید قادر به کنترل کردن خود باشد، و حالا دوباره نرم می‏شود؛ و این زن شیاد، این متجاوز، آنچه که می‏خواهد با او انجام می‏دهد، با او، با کسی که ویدا حتی یکبار هم جرئت صحبت کردن نداشته است، کسی که اطاقش را ویدا بعد از رفتن او از خانه پنهانی جارو می‏کرد.
"من نمی‏خوام مردی رو با مرد دیگه‏ای عوض کنم، یور ِگ ... یک مرد بد را با مرد خوبی ..." آدم درست نمی‏فهمد که آیا زن از خود دفاع میکند یا که یور ِگ را مانند بیماری تسلی می‏دهد. "من دلم می‏خواد پیش تو بیام، مثل کسی که پیش اولین مرد میره، بدون این زخمها ... پاک ... آخ یور ِگ، یور ِگ، چرا من اول با تو مواجه نشدم؟"
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 20:58  توسط سعید از برلین  | 

"آروم بگیر ... همون‏کاری رو می‏کنیم که میل توست ... اما به من بگو چرا؟ شماها که دیگه با هم زندگی نمی‏کنید ... شماها نه قبلاً همدیگه رو دوست داشتید و نه حالا ... او تو رو کتک زده ... تو رو ... شماها دیگه زن و شوهر نیستید ... مگه چه اهمیتی داره که دادگاه با طلاقتون موافقت نمی‏کنه؟ این فقط یک فورمالیته‏ست!"
"من بدون این فورمالیته نمی‏تونم ... اما چیزهای مهم‏تر از فورمالیته هم وجود دارن ... شما مردها اینو نمی‏فهمید ..."
<مردها!> او <مردها> گفت، او متأهل و آگاه است؛ اما آیا نگفت <مردها>، مطمئناً بیشتر از یک مرد داشته، و حالا خود را به یور ِگ که به اطاق استفانی ِ بازنشسته اسباب‏کشی کرده می‏چسباند. همزمان با یور ِگ، مرد بزرگی که بلند صحبت میکند، با قدم‏هایش، با آن صدا و خنده‏هایش دیوارها را به لرزه می‏اندازد، یک آرزوی مبهم، یک آرزوی غیر حقیقی هم آشیانه کرده بود، آرزوئی که زندگی ویدا را از تعادل خارج ساخته و مجبورش ساخته بود که دیوارها را رنگهای مختلف بزند، سه بار در روز فقط قهوه بنوشد و به مغازه های مبل‏فروشی برود ... چگونه می‏تواند این زن حریص جرئت کند که به آرزوی افراد غریبه تجاوز کند و باز هم ناله و زاری سر دهد، طوری‏که انگار کسی می‏خواهد آرزوی او را بدزدد؟
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 16:27  توسط سعید از برلین  | 

باشه، باشه ... آروم بگیر." یور ِگ سرفه خفیفی میکند، صدایش گرفته و اندوهگین به گوش می‏‏‏آمد. ویدا او را هرگز در حال صحبت کردن چنین دستپاچه نشنینده بود، معمولاً او همیشه باوقار بود و آدمهای آه‏کش و افسوس‏خور را تحقیر میکرد.
"تو عصبانی هستی ... اعتراف کن، یور ِگ، تو عصبانی هستی ..."
"نه اینطور نیست ... عصبانی ... من نمی‏تونم بیشتر ... درک کن!"
"من نمی‏تونم ... مثل یک دزد، مثل تبهکارها ... در گذشته با او عذاب می‏کشیدم، و حالا از دست تو عذاب می‏کشم، فکر کنم از دست تو بیشتر عذاب می‏کشم. و این‏طور به نظرم می‏آد که یک فاحشه‏ام، فاحشه‏ای که هر کس می‏تونه تو صورتش تف کنه!"
صدای گریه شنیده می‏شود، زن که تا حال می‏خندید و مانند آتشی شوخ ترق و تروق می‏کرد، حالا بدون خجالت کشیدن گریه می‏کند و آب بینی‏ش را می‏گیرد. ویدا از این که زن می‏تواند گریه کند و علاوه بر آن رقت‏انگیز تعجب می‏کند. احتمالاً نقش بازی می‏کند، این زنهای متأهل و بر روی دست‏ها حمل‏گشته به نقش بازی کردن عادت دارند. ویدا خود را سبک‏تر احساس می‏کند، او ناگهان دوباره حس میکند که دست و پا دارد، که در اطاق راحت خود نشسته و می‏تواند تقریباً واضح فکر کند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 22:29  توسط سعید از برلین  | 

 
محلی از کف‏پوش چوبی اطاق تکان می‏خورد و صدا می‏دهد، کف‏پوش تسلیم سنگینی می‏شود، اما بعد محل دیگری تکان می‏خورد و به صدا می‏افتد، احتمالاً زن توسط استالاسکا در اطاق حمل می‏گردد، شاید به گوشه اطاق، جائی که تخت‏‏خواب قرار دارد؟ دست‏های ویدا، سینه‏ها و گونه‏هایش آتش می‏گیرند. نفس کشیدن استالاسکا، تنفس زن و نفس‏نفس زدن آندو مانند آتش او را می‏سوزاند. او دلش می‏خواهد بدود، فریاد بکشد، خود را در هیچ حل کند، اما نیرویش را از دست داده بود و نمی‏توانست خود را حرکت دهد. در حقیقت می‏بایست آن دو، اگر که عدالتی وجود داشته باشد با طنین بلند به درون زمین فرو روند. ناگهان ویدا همهمه‏ای می‏شنَود، انگار بازوئی خود را از بازوی دیگری رها می‏سازد، و سپس یک آه غیر منتظره و کاملاً غافلگیرانه در کنار گوشش به صدا می‏آید "ولم کن! اگه ولم نکنی ... دیگه نمی‏تونم بیشتر از این تو رو تحمل کنم ... بعد دیگه پامو تو خونه‏ات نمی‏ذارم ... یور ِگ!"
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 19:45  توسط سعید از برلین  | 

عاقبت صداها خاموش می‏گردند، بارش تگرگِ واژه‏های پاره از هم بند می‏‏‏آید، اما بهتر این بود که این واژه‏ها مجبور به پرواز میگشتند، تا اینکه توسط استالاسکا با چنین نفس‏‏‏نفس زدن‏های آهسته و توسط این بلدرچین یا کلاغ با چنین خنده آهسته و اغوا کننده‏ای که مانند ریزش شن ویدا را زیر خود مدفون میساخت شنیده شود. احتمالاً یکنفر در پی به چنگ آوردن آن دیگری‏ست، زیرا که اطاق غرش می‏کرد. خنده زن مانند آتشی از شاخه‏های خشکیده، گاهی اینجا و گاهی آنجا خش خش میکرد، و مرد، مردی که چنین نامی روستائی و چنین دستانی بزرگ مانند دهقانان دارد _ اگر چه او استاد و مهندس هم باشد، با این وجود روستائی باقی میماند _، ظاهرا این خنده را مانند جوانه‏ای تازه سبز گشته لگدکوب خواهد کرد. نه، او آنرا لگدکوب نمیکند، او زن به ستوه آمده را در بغل می‏گیرد و با لبان کلفتش چشمهایش را، گردن، موها و دهانش را می‏بوسد _ یک فاسد گشته فاسد دیگری را می‏بوسد. تو می‏توانی گوش‏‏هایت را بگیری، می‏توانی صدا و فریاد بزنی _ با این وجود آن‏ را خواهی شنید و خواهی دید ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 17:3  توسط سعید از برلین  | 

"تو با اون دماغ درازت، یور ِگ! من اصلاً نمیدونستم که تو یک دماغ درازی، وگرنه اصلاً نگاهت نمیکردم ... تو دماغ دراز من!"
"و تو، میدونی تو چی هستی؟ یک بلدرچین، بلدرچینی لطیف و کوچک!"
"چی گفتی! من توپول موپولم؟ یک توپولوی کوچک و زشت؟"
"صبر کن، صبر کن. حتماً نمیدونی که بلدرچین در قفقاز خوراک مطبوعیه. بلدرچین سرخشده!"
"خوب قبول خوراک مطبوع. اما با این وجود تو هم یک دماغ درازی و هم زشت!"
"حالا خواهی دید که دماغ دراز تو رو میخوره. سرخکرده و با پوست و مو قورتت میدم. مواظب باش!"
ویدا در حال استراق سمع مزه بدی در دهان احساس میکند. حالش طوری بود که انگار کسی با کفشی کثیف بر روی کفپوش چوبی جلا داده شده پا میکوبد. با این وجود ویدا تصور میکند که چگونه دست نرم زن _ احتمالاً زن کار نمیکند، مطمئناً او کار نمیکند _ وقیحانه دماغ استالاسکا را میکشد، با وجودیکه یور ِگ دارای دماغ درازی نیست، دماغیست مانند بقیه دماغها، فقط شاید کمی خشن تر، مردانه تر، چون او یک مرد بزرگ و قوی هیکلیست! در صورتیکه زن آنطور که ادعا میکند اصلاً یک بلدرچین نیست، بلکه یک کلاغ سیاه حریص است که در آشیانه غریبه ای آمده و پشت دیوار غارغار میکند، بستگی به ضرورت، گاهی نقش یک بلدرچین را بازی میکند، گاهی نقش یک بلبل را. و وقتی که او از خیابان به داخل راهرو پرواز میکند، همیشه ژولیده است، درست مانند کلاغی که کاکلش از زیر چارقد بیرون زده و سوراخهای بینیش ورم کرده باشد، طوریکه انگار کسی در تعقیب او بوده است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر ۱۳۸۹ساعت 16:48  توسط سعید از برلین  | 

در اطاق مجاور زنی به اینسو و آنسو میرود و حرف میزند، نه او حرف نمیزند، او پچ پچ میکند، اما پچ پچها به سر و گوشها هجوم می آورند و آدم نمیتواند از دستشان فرار کند یا خود را از دیدشان مخفی سازد. خنده های زن هم درست همین گونه است، شبیه به شرشر کردن آهسته آب سطلی که آنرا در چشمه خالی میکنند، اما حالا تعداد بیشتری شر شر کردن زنها به گوش ویدا میرسد، خیلی، زنهای زیادی که احتیاج ندارند تا بیست و هفت سالگی انتظار بکشند. احتمالاً آنها بدون خجالت کشیدن نامه های عاشقانه نوشته اند و بدون خجالت کشیدن هم جواب نامه ها را خوانده اند. و چطور این دو نفر در اطاق مجاور با هم صحبت میکنند، با چه واژه هائی، و فکر میکنند که کسی نمیتواند صحبت آنها را بشنود، شاید هم چون کسی به صحبت آنها گوش میدهد مخصوصاً اینطور با هم صحبت میکنند؟ اما آدم اجازه ندارد چنین رفتار کند! حتی وقتی هم آدم فقط دونفری در چهاردیواری خانه اش باشد باید تا اندازه ای ادب و احترام را رعایت کند و حداقل واژه هایش را بخاطر احترام به زبان مادری با دقت انتخاب کند. کجا تا حال شنیده شده زنی که پیش مردی میرود، بیتفاوت از اینکه این دو چگونه مرد و زنی میباشند، یک چنین تعریف و تمجید وحشتناکی بکند.
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر ۱۳۸۹ساعت 18:50  توسط سعید از برلین  | 

در این هنگام چیزی منفجر میگردد. ویدا نمیتوانست بگوید کجا و چه منفجر شده است، اما نوک قلم به نوسان می افتد، دست میلرزد، شانه ها تکان میخورند و سینه که یک پلوور نایلونی آنرا در بر داشت تند بالا و پائین میرود. واژه ها از میان دیوار جاری شده و فوران میزنند. شاید واژه ها نبودند، بلکه فقط تکه های چیزی که خود را بر روی میز کوچک، درخت خرما و گرامافون حک و در سر ویدا که آنرا با دو دستش محکم گرفته و فشار میداد فرو میکرد. مرد شروع میکند به بلند صحبت کردن، چنان بلند مانند رعدی در آسمان. چه کسی بجز استالاسکا، این بلوط پر گره میتواند اینچنین صحبت کند؟ خوب، و حقیقتاً که نام او در این زمان یک نمونه عالیست _ یور ِگ! لااقل میتوانست خود را جورج Georges یا جو بنامد، مانند یکی از همکاران که یک فرد مجرد خودبین است، اما آیا شخصی مانند او چیزی از آن میفهمد؟ او درست مانند یک یور ِگ صحبت میکند _ بلند، خشن، بی فرهنگ. چه اهمیتی دارد که او یک مهندس است، امروزه مهندس فراوان است و نمیتوان آنها را از کارگران تشخیص داد. آیا یک مهندس حقیقی چنین فریاد میکشد که حتی گلدانهای کنار دیوار بلرزه افتند؟ صدای استالاسکا لرزه به شانه های آدم می اندازد و مانند فرچه خراش میدهد، اما تحمل صدای زنها که از دیوار نفوذ میکنند تحملش سختتر است.
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر ۱۳۸۹ساعت 17:51  توسط سعید از برلین  | 

اینجا یک خانه اشتراکیست، با این حال هنوز خانه ای است قابل تحمل و ساکت که بجز ویدا و مهندس استالاسکا یک زوج آرام و بدون بچه نیز در آن زندگی میکنند. اما دیگر نمیشود به این سکوت اعتماد داشت. مگر بجز این است که این سکوت خوفناک وامیدارد که کسی دست به قلم ببرد و شاید چیزی ممنوع یا اندیشه بدی را بنویسد؟ این سکوت غیر قابل اجتناب مانند دملی میتپد یا مانند زمانسنج یک محموله دینامیت در فیلمی تیک تیک میکند. چنین بنظر می آید که الساعه این سکوت منفجر خواهد گشت، اما کسی را نمیکشد، بلکه تنها کمی ویران میسازد و بلندتر از قبل صدایش به گوش میآید. یک چنین سکوتی از میان دیوار نازکی که او را از اطاق استالاسکا جدا میساخت نفوذ میکرد! در گذشته، زمانیکه استفانی آنجا زندگی میکرد، هیچگاه ویدا صدائی نشنیده بود، با وجودیکه پیرزن تعداد زیادی گربه داشت که میو میو میکردند و میخواستند بیرون بروند. حالا ویدا میشنود که چگونه سکوت از میان درزها نفوذ میکنند و کفپوش چوبی براق اطاق، پایه های نازک میز و حتی انگشتانش را همراه با قلم از خود لبریز میسازد.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر ۱۳۸۹ساعت 17:9  توسط سعید از برلین  | 

ویدا به وسائل زیبا علاقه دارد، مخصوصاً به وسائل مدرن، سبک و رنگی، اما نه به این خاطر، یعنی، نه تنها به این خاطر در روز فقط سه بار قهوه مینوشید و پولهایش را پس انداز میکرد، بدون توجه کردن به سلامتیش، البته اینکار تا حالا به سلامتیش آسیبی نرسانده است. ویدا میخواست، نه، او در پنهان امیدوار بود ... اما حالا دیگر اهمیتی ندارد که او چه میخواسته و به چه امید داشته است. تمام آرزوها و زحمتهایش از زمانیکه در اطاق استفانی Stefanija بازنشسته یک چنین انسان مخوفی مانند یورگ استالاسکا Jurgis Stalauskas که استاد کارخانه رادیوسازیست زندگی میکند بی اهمیت به نظر می آیند. ویدا عذاب میکشید، نمیدانست چه باید بنویسد، از قلم میترسید، کاغذ او را به وحشت می انداخت. در این لحظه یورگ در اطاقش خوش میگذراند، باشد!، و اگر او مشغول خوشگذرانی نباشد، حداقل در حال خندیدن است، و اگر نمیخندد، اما اصلاً هم به اینکه در پشت دیوار نازک ...
+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر ۱۳۸۹ساعت 19:0  توسط سعید از برلین  | 

خیر، هیچ نامه عاشقانه ای، او میخواهد یک درخواست بنویسد. یک درخواست به کمیته اجرائی، و در حقیقت به بخش مسکن که لبریز از نامه های درخواست کنندگان است، بخاطر معاوضه اطاقش، یک اطاق راحت و دلپذیر که با زحمت فراوان واحه ای آفریده که در آن حتی یک درخت خرما رشد کرده _ چه با شکوه این درخت برگهای براق و در واقع بسان فلز تراشیده گشته اش را گسترش میدهد _، در برابر یک اطاق کوچکتر، بدتر و سردتر. هم درخت خرما هم قفسه ها و هم گلدانهای گیاه پیچک کنار دیوارهائی که دارای رنگهای مختلفند به ویدا مانند دوست خوب و آزرده گشته ای با سرزنش نگاه میکنند. هنگامیکه ویدا به این فکر میکند که باید روزی اسبابکشی کند عرق سردی بر او مینشیند، انگار که او در کویری ایستاده و تمام این اشیاء محبوب و ترد را که او را احاطه کرده اند نگاه داشته است، و نه تنها آنها را، بلکه همچنین دیوارها را که رنگهای مختلفی دارند، سایه نخل باریک و روشنائی مطبوع چراغ پایه دار سبز را.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر ۱۳۸۹ساعت 18:52  توسط سعید از برلین  | 

این احمقانه است، خیلی احمقانه، اما هنگامیکه آرنجهای گرد و نیرومندش را بر روی میز کوچک ظریف و مدرن که به شکل برگ نیلوفر منبت کاری شده است تکیه میدهد به صدا می افتند. این تولید صدای ناگهانی و بلند ادامه می یابد و قلم در میان انگشتان به هم فشرده فش فش میکند. حالا به نظر ویدا چنین میرسد که انگار او فقط در حال نوشتن نامه ای عاشقانه است. به این خاطر او تمام مدت مردد است و نه به دست خود اطمینان میکند نه به صفحه کاغذ، و نه به نیش قلم. این درست نیست که طرح یک درخواست خود را به نامه ای عاشقانه تغیر دهد، به پیشکش کردن آشکار و وقیحانه ای که بخاطر آن میتوانست مضحکه همه شود! تنها فکر کردن به ریشخند شدن ویدا را به سرگیجه میاندازد، طوریکه انگار او مانند زمان کودکی بر روی یخی نازک، خالی از برف و تازه منجمد شده میدود. در آنزمان با گستاخی بر روی چنین یخی میپرید؛ و یخ مانند نواری لاستیکی پائین پاهایش رام بود، و از پائین هیولائی صعود میکرد و فریاد را در گلو خفه میساخت.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر ۱۳۸۹ساعت 19:7  توسط سعید از برلین  | 

قلم در حال سر خوردن بر روی صفحه کاغذ باز خود را به یک خار مبدل میسازد و مانند ماری فش میکند. آیا آن چه سمی میتوانست باشد، مطلقاً هیچ سمی، فقط وهمی ست ابلهانه: ویدا نه شکوه خواهد نوشت و نه نامه ای عاشقانه. او تا حال به کسی نامه های عاشقانه ننوشته و برای او هم کسی چنین کاری نکرده بود. در حالیکه او بیست و هفت سال سن دارد و چهار سال قبل دانشگاه را به پایان رسانده است. این تقصیر او نیست یا تقصیر اوست که در گروه جلسه بحث و تحقیق فقط پنج مرد بودند، بیست و سه دختر و پنج مرد. در محل کارش هم یک فوج دختر هستند که موهای خود را جلوی آینه شانه میزنند، در حالیکه آدم میتواند تعداد مردها را با انگشت دست بشمرد: سه نفر آنها دارای همسرند، سه نفر از همسرانشان طلاق گرفته اند، و دو نفر دیگر مجردند.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر ۱۳۸۹ساعت 16:11  توسط سعید از برلین  | 

Mykolas Sluckis: Ein Täßchen Tee
 
به نظر می آید که خودنویس مانند بقیه خودنویسها باشد، فقط کمی بهتر از بقیه، یک چنین خودنویسی به ارزش شش روبل همیشه پیدا نمیشود. ویدا Vida نوک خودنویس که نور خفیف سرد و اسرار آمیزی میدهد و مزاحم فکر کردن اش میگردد را بررسی میکند _ نوشتن یا ننوشتن _، اما این چه ربطی به خودنویس دارد. خودنویس سبز تیره رنگ مانند بانوئی باریک از سرزمینی ناآشنا در دست رام است، اما نوک آن گاهی به خار شباهت دارد، مخصوصاً وقتیکه خود را به صفحه سفید نزدیک میسازد. فقط چنین به نظر می آید که انگار نوک آن مانند خار زهرآگینی بیرون زده است، در حالیکه ویدا قصد ندارد با آن کسی را بگزد، حداکثر خود را، مطمئناً خود را، قطعاً حتی خود را.
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر ۱۳۸۹ساعت 18:56  توسط سعید از برلین  |