وقتی شمشیر از دست آنتانلیس به زمین میافتد چنان بلند و اندوهگین جرنگ جرنگ میکند که شاهزاده خانم آنرا میشنود؛ از ناامیدی قلبش میشکند و او هم میمیرد. او به آن شکل که در قصهها میآید نمیمیرد، بلکه مانند انسانهای روی زمین میمیرد.
و اینچنین دومین قتل انجام میگیرد.
و سومین قتل؟
فقط یک لحظه تحمل کنید! آیا آنتانلیس را میشناسید؟ نه، آن پسرک را که چیزهای نادیدنی را میدید ... او را که با رؤیایش مرد.
همسایهها تعریف میکنند که آنانلیس بلافاصله بعد از دومین قتل دوان دوان پیش نویسنده محترم ما میرود. به نظر میآمد که او همان پسر قدیمیست، اما او کاملاً کس دیگری بود ... میگویند، نویسنده او را به جا نیاورد و پرسید که او کیست. پسر کسی بود که نویسنده او را هرگز ندیده بود: یک محصل قانع، هشیار و اهل عمل. وه، این آنتانلیس آدم مهمی خواهد گشت! در پایان از پدرش هم پیشی خواهد گرفت _ جوانها دارای پاهای چالاکیاند!
نه، مرد کوچک پنجره نویسنده را نشکست. او حتی یک بار هم با تیرکمان قوی خود که از جیبش بیرون زده بود سنگ پرتاب نکرد. او فقط چشمانش را بسته بود و مانند پدرش از گوشه لب میخندید و میگفت: "نویسنده بد، مدتهاست که از فاسد شدن شاهزاده خانمت میگذرد."
حتی یک تیرانداز ماهر هم نمیتوانست قلب نویسنده محترم را مانند این پسرک هدف قرار داده و بشکند.
و سومین قتل اینچنین اتفاق افتاد.
البته، نویسنده اجازه نداد که پیکر پیرش خم گردد، او تلو تلو نخورد و به زمین نیفتاد. نویسندهها مانند مردم عادی نمیمیرند. آنها وقتی میمیرند که آثارشان بمیرد. تنها اثر زنده نویسنده محترم ما مرده بود _ بنابراین او هم با جهان وداع کرد، گرچه او، اگر بشود به شایعات اطمینان کرد، هنوز هم مشغول نوشتن خاطرات خود است.
آه، شما مردم عاقل و اهل عمل، شمائی که اجازه میدهید چگونگی تغذیه سالمتان توسط علم و دانش هدایت گردد، شماها قاتل نیستید!
_ پایان _
http://www.youtube.com/watch_popup?v=BmVsGoTCldw&vq
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی ۱۳۸۹ساعت 8:24 توسط سعید از برلین
|
اما در لحظه نهائی به یاد میآورد که تزهای آموزش و پرورش در رابطه با تنبیه بدنی چه ناپایدار میباشند. پدر عصبانی میشود، آرزوی به جهنم رفتن تمام دلایل علمی را میکند و نگاه منتقدانهای به تجربههای زندگیش میاندازد. اما این تجربهها عجیبتر از شناخت و دانشهای او بودند.
"تو میگی، شاهزاده خانم تو در زیر یک طاق نمناک و تاریک در حال از بین رفتنه؟" و با انگشت اشاره تقهای به پیشانی بچه شیطان و کله شق میزند.
"بله. او منتظر منه. من قسم خوردم که نجاتش بدم!"، آنتانلیس شمشیر سحر آمیزش را در هوا میچرخاند و نشان میدهد که چگونه میخواهد به عهد و پیمان خود عمل کند.
پدر با خودشیرینی ادامه میدهد "بسیار خوب. حالا اینطور فرض میکنیم که شاهزاده خانم تو واقعاً آنجا باشد" اما کمی فکر کن پسر کوچلوی من، این اصلاً امکان داره که آدم این مدت بدون نور خورشید و اکسیژن در زیر یک طاق نمدار در زیر زمین زنده بماند؟ نه، پیروزی بر اژدها هیچ شعفی برای تو نخواهد داشت ... تو آنجا اسکلت شاهزاده خانم را پیدا میکنی ... و بوی تعفن ..."
آنتانلیس از تصویر وحشتناکی که پدر برای او میکشید و از فکر این که در آن تاریکی فقط اسکلت شاهزاده خانم زیبا را پیدا کند وحشتزده میشود و شمشیر سحرآمیز از دستش به زمین میافتد. در این لحظه درخشش چشمانش نیز محو میگردد _ آنها دیگر قصر جادوئی، اژدها و شاهزاده خانم تیره بخت را نمیدیدند. به جای دیوارهای تسخیر ناپذیر قصر یک پرچین سوراخ سوراخ شده جلوی چشمانش با نور کمی روشن و خاموش میگشت، و به جای قصر یک اطاقک ترانسفورماتور سر برآورده بود. پلنگها و شیرها مانند گربهها و سگهای معمولی میو میو و واق واق میکردند، و همراهان چهچه زن شاهزاده خانم دوباره تبدیل به عروسکهای پارچهای میگردند.
اینگونه آنتانلیس میمیرد _ آنتانلیس قهرمان، آنتانلیس رؤیائی.
اینچنین اولین قتل اتفاق میافتد. اولین قتل، و متأسفانه نه آخرین آن.
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی ۱۳۸۹ساعت 4:5 توسط سعید از برلین
|
پدر دهانش را باز میکند "چی؟" و در این وقت سی و دو دندان که مانند قارچهای سنگی کنار هم چیده گشته بودند مصممانه میدرخشند. تشخیص دادن دندانهای سالم از دندانهای فاسد ناممکن بود _ تمام دندانها به طرز ماهرانهای پر شده بودند.
پدر آنتانلیس فقط پدر دلسوزی نبود _ این پدر عاقل و مرد عمل تمایل به علم داشت. بعد از نهار کالریها را محاسبه میکرد و اگر به یک پیاده روی میپرداخت، تلاش میکرد که تا حد امکان اکسیژن تنفس کند. بر روی نانش کره نمیمالید، بلکه ویتامین آ، و وقتی او تخم مرغ میخورد، به شدت به تثلیث مقدس ویتامینهای آ+ب+د موجود در آن فکر میکرد. و او همچنین عادت داشت که خیلی علمی از جا برخیزد _ ابتدا پای چپ را در یک دمپائی گرم و بعد پای راست را در جفت دیگر میکرد. آیا تعریف کردن عریض و طویل این که چگونه پدر تصمیم نجیبانه و قطعی جنگ تن به تن فرزندش با اژدها را ارزیابی کرد ارزش دارد؟
قبل از هر چیز پدر عاقل کوشش کرد قصر تخیلی آنتانلیس را بوسیله درس دادن به او در باره ویتامینها و فایده معینشان برای موجود زنده ویران سازد. اما فقط تصورش را بکنید، این ملخ پا باریک تسلیم نگشت. او هنوز زیر لب چیزی از شاهزاده خانم تیره بخت میگفت ...
پدر فاضل میخواست به استدلال کاملاً غیر علمی متوصل شود _ به شلاق قدیمی که با آن خود او را در کودکی تعلیم داده بودند.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی ۱۳۸۹ساعت 23:38 توسط سعید از برلین
|
چه چیز بیشتری میشد برای قهرمان طلب کرد؟ تنها کاری که میبایست انجام گیرد این بود که تفی بر کف دست کرده و اژدهای وحشتناک را به جنگ تن به تن فراخواند!
این حتمی بود که آنتانلیس خیلی سریع بر آن عفریت پیروز میگشت و بعد شاهزاده خانم را آزاد میساخت، اما ...
آه، این <اما>ی ازلی! فقط آنتانلیس نبود که در این جهان پهناور زندگی میکرد.
برای تربیت و آینده او بزرگترها مراقبت میکردند _ مادر و پدر او.
بهتر است که اصلاً از مادرش صحبت نکنیم _ وگرنه در پایان سایهای بر مادران دیگر میاندازد. این بقدر کافی گویاست که او در تمام عمرش تنها یک کتاب خوانده بود. در حقیقت یک کتاب عجیب _ "بزرگترین آشپز زن" _ ، اما در هیچ کجای این کتابِ حکمت نوشته نشده بود که انسان همان اندازه به رویا محتاج است که ادویه به گوشت یا بوقلمون. مادر آنتانلیس حتی نمیتوانست از تعدادی اژدها، چند شاهزاده خانم و دیگر محصولات مبهم سُس گیاهی مهیا سازد.
گاهی وقتی مادران در زیر بار نگرانی تربیت کودکان دیگر نه راه پس دارند و نه راه پیش به پدران متوصل میگردند. چرا پدر، این رئیس خانواده از کودک مراقبت نمیکند؟
آنتانلیس در باره چیزی چرند میبافت، تمام گوشهها را با تکه آهنهای کوچک و ناخنها کاملاً پر ساخته بود، او میخواهد برای زنی یک اطاق بسازد _ آری، او حتی با گچ در اطاق غذاخوری گوشهای را برای خودش تعیین کرد. آیا نباید همه این قصهها با پایانی بد به آخر برسند؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی ۱۳۸۹ساعت 13:55 توسط سعید از برلین
|
و جوانک حقیقتاً برای جنگبدن با اژدها و نجات شاهزاده خانم دست به کار میشود.
حیاط با آن سنگفرش خاکستری رنگ و رختهای آویزان بر طناب ناگهان غیب و پرچین کوتاه تبدیل به دیوارهای تسخیر ناپذیر قصر جادو میگردد. اژدهای وحشتناک خود را در اطاقک ترانسفورماتوری که بر آن نوشته شده بود "خطر مرگ" مخفی میسازد ...
قصر سر به آسمان کشیده بود، حیوانات درنده میغریدند _ به فرمان آنتانلیس گربهها و سگها خود را به شیرها و پلنگها تغییر میدهند. وقتی آنتانلیس قطعه آهنی پیدا میکرد، زنجیری میشد برای بستن اژدها، اگر جائی ناخن پوسیدهای مییافت، دندان افتاده شده اژدها میگشت که او با آن سنگها را خرد میکرد، وقتی قطعه چوبی را میشکست، نیزهای میگردید و او میتوانست آن را در چشم اژدها فرو کند! حتی عروسکهای خواهر کوچکش هم به کمک آنتانلیس آمدند. او آنها را بعنوان یاران برجسته خود انتخاب کرده بود، آنها میبایست مانند پرندگان چهچهه زنان دنباله لباس بلند شاهزاده خانم را حمل کنند.
آنتانلیس چنان شیفته زندانی تیره بخت شده بود که فراموش میکرد صبحها دندانهایش را مسواک کند، و گاهی برای استفاده از دستمال برای تمیز کردن بینی دیر واکنش نشان میداد. وانگهی چه تعداد از مردم میدانند که یک دستمال بر سر یک نیزه بلند میتواند مانند درفشی در هوا موج بزند؟
نویسنده محترم از بودن آنتانلیس بینهایت خوشحال بود و چون به یاد میآورد که چگونه در کودکی با انگشتانی ناآزموده تیر و کمان ساخته بوده است، بنابراین با دستان خود برای قهرمان یک شمشیر سحرآمیز میسازد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۹ساعت 23:12 توسط سعید از برلین
|
قبلاً این طور بود، اما حالا چون نویسنده میترسید که شبح شاهزاده خانم ناتوان گشته را از این فاصله دور بنگرد، نگاهش ناگهان با چشمان زیبا و درخشنده پسر جوان مواجه میشود، و بی آنکه خود متوجه گردد شروع به تعریف از قصه غمانگیزش برای او میکند.
در این وقت چشمهای آنتانلیس درشت میشوند _ چنین به نظر میآمد که انگار خورشید غروبکرده میتوانست در آن غرق گردد!
آنتانلیس فریاد میزند: "من شاهزاده خانم را نجات میدهم. من! من! من!". نویسنده بینهایت خوشحال میشود. عاقبت ناجی پیدا شده بود! اگر شاهزاده خانم غروب زندگی او را گرم نمیساخت، خورشد هم با گرمایش بیثمر به چشم میآمد ... و ستارههائی که شاهزاده خانم روشن ساخته بود؟ مگر آنها از آن اوج برای او نمیتابیدند و با نور غمگین وضعیف خود تحقق بخشیدن به تصمیمش را به او یادآوری نمیکردند؟ او نمیدانست که چرا رویاهای زیبایش پیش از این محو شده بودند ... او نمیتوانست به خودش هم توضیح دهد که چرا حالا آنها دوباره میدرخشند، جرقه میزنند و بر قلب ضعیف و پیر گشته اش میکوبند.
"آنتانلیس؟ آیا او خوش قیافه است؟ و جوان؟ آیا او بزودی به سراغم خواهد آمد؟" شاهزاده خانم از خبر خوش به هیجان آمده و مشغول فکر کردن بود. و درخشش چشمانش نور ستارهها را تحتالشعاع خود قرار میداد. برای اولین بار او گریه نمیکرد، بلکه لبخند میزد.
"بزودی، بزودی!" نویسنده سالخورده هم به خوشبخت شدن شاهزاده خانم ایمان داشت. "نجات دهنده تو از سحر و جادوی اژدها نمیترسد. او چیزی را میبیند که دیگران نمیبینند، چیزی را میشنود که دیگران نمیشنوند."
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۹ساعت 19:3 توسط سعید از برلین
|
نویسنده که از حیله اژدها نجات یافته بود خود را چنین تسلی میداد: "بر خلاف جریان آب نباید شنا کرد". او رنجیده خاطر یک تن کاغذ سفید براق میخرد و مشغول نوشتن خاطراتش میگردد. از قرار معلوم امتیاز خاطرات در مقایسه با سبکهای دیگر ادبی در وزن آن میباشد ... با این وجود خاطراتی که در دل داشت نه شادی و نه فراموشی برایش به ارمغان آوردند. شبها، هنگامی که سر و صدا در خیابانها میخوابید، نویسنده پاورچین به حیاط میرفت. در دوردست قصر لعنتی نور خفیفی میداد، اژدها وحشیانه میخندید، و شاهزاده خانم بیدفاع زار زار گریه میکرد ...
در همسایگی نویسنده جوانکی چالاک و بیقرار که چشمانی درخشنده داشت زندگی میکرد. او آنتانلیس Antanelis نام داشت.
وقتی او نویسنده محترم را میدید فریاد میزد: "یک قصه تعریف کن، عمو جون! یک قصه تعریف کن!" فقط آنتانلیس ایمان داشت که نویسنده محترم قادر است برای بچهها قصه بنویسد.
نه تنها چشمان آنتانلیس میدرخشیدند _ بلکه آنها چیزهای نامرئی را هم میدیدند. فقط کافی بود که او چشمانش را گشاد کند و بعد چمنهای سبز تابستانی در آتش پائیزی شعلهور میگشتند. و درختان لخت بیبرگ خود را با شکوفههای سفید و صورتی میآراستند. این کلاغهای سیاه رنگ نبودند که بر فراز ساختمانهای چهار طبقه پرواز میکردند، بلکه برادران جادو گشته او بودند. به دستور آنتانلیس آنها به روی زمین میآمدند و شروع به بازیهای مختلفی با او میکردند.
نویسنده به همسایه کوچک خود همیشه با احترام سلام میداد، اما هرگز متوجه چشمان درخشنده او نشده بود. زیرا چشمان نویسنده محترم ما در آن دوردستها سرگردان بود.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۹ساعت 4:53 توسط سعید از برلین
|
نویسنده از اینکه او آن مرد دلیری نمیباشد که شاهزاده خانم زیبا به سینهاش خواهد فشرد سخت متأسف بود، او آه عمیقی میکشد و براه میافتد تا رهانندهای بیابد.
نویسنده محترم ما در کنار چهارراهی که بادهای شریر غوقا به پا کرده بودند میایستد و فکر میکند: کدام جهت را باید انتخاب کند؟ تا چشم کار میکرد _ همه جا مسیرهائی وجود داشت. یکی تازهتر و مستقیمتر از دیگری. تابلوهای روشن گواهی میدادند که همه جا انسانهای جسور زندگی میکنند. آری اینجا میشد هنگی از رهانندگان تشکیل داد.
اما اژدها هم تنبل نبود. وقتی او خطر را احساس کرد، وحشیانه قاه قاه خندید و یک مشت پر از شن ریز سفید رنگ بر روی زمین پرت کرد. نویسنده فکر کرد که طوفان شده است. او از مدتها پیش عادت لج بازی کردن با هوای طوفانی را ترک کرده بود. نویسنده محترم ما چشمهایش را تنگ میکند، سرش را به پائین خم کرده و با زحمت راه خانه را پیدا میکند و دست خالی به خانه بازمیگردد.
اما خون به جوش آمده در رگهای پیرش سریع سرد نگشت. او نزد همکاران نویسندهاش که مانند او در کشتزارهای سخت ادبی تلاش فراوان میکردند شکایت برد، اما آنها هم کوچکترین تصوری از اینکه چگونه میتوان با یک اژدها جنگید را نداشتند. اگر گاهی هم پیش میآمد که با کسی بجنگند، بنابراین بر علیه منتقدانی که بدون داشتن جسارت ویژهای خود را ممتاز میپنداشتند میجنگیدند. آنها همکار پیر خود را درک نکردند و تصور میکردند که او یاوه میگوید و دیگر وقت بازنشسته شدنش با حقوق خوبی فرا رسیده است. آنها ترتیب بازنشستگی او را دادند و به او نصیحت کردند که دیگر هیچ جا نرود، بیشتر هوای تازه تنفس کند و با آسودگی مشغول به نوشتن خاطرات خود شود.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۸۹ساعت 18:42 توسط سعید از برلین
|
نویسنده عزیز ما دستهایش را بالای سر خود در هم گره میزند، آه عمیقی میکشد و میگوید: "من یک نفر را برای نجات دادن تو میفرستم. او اژدهای مخوف را خواهد کشت و تو را از آن قصر نجات خواهد داد!"
"از قصر نجاتم بده و بعد تنهام بذاره؟ و من یتیم در جهان بزرگ چه باید بکنم؟" شاهزاده خانم استعدادهای خود را غیر منتظره بروز میداد.
"این چه حرفیست که میزنی؟" نویسنده حساس رنجیده بود. "او با تو ازدواج خواهد کرد. تمام قهرمانان من در پایان پیمان زناشوئی خوشبختی میبندند."
در همان لحظه میتوانست نویسنده پشت میز بنشیند و با کمک ماشین تحریرش قهرمان را خلق کند، اگر که شاهزاده خانم لجباز مانند آدمهای زنده مخالفت نمیکرد.
"نه، من به قهرمان روی کاغذ احتیاج ندارم ... یک اژدهای زنده بهتر از یک قهرمان مرده است!"
اگر نویسنده عزیز ما پیر نمیبود _ و او خیلی پیرتر از پنجاه سالگی خود بود _ خودش برای نجات شاهزاده خانم زیبا و پاک به آنجا هجوم میبرد. او یک شمشیر چوبی میساخت و با آن اژدهای بدجنس را میکشت. اسلحهاش را بدون ترس چنان به نوسان میآورد که تمام هیولاها برای همیشه از زندانیان نجیب چشمپوشی میکردند.
اما نویسنده پیر بود و دستهای ضعیفی داشت. او به زحمت از عهده به دست گرفتن قلم برمیآمد چه برسد به شمشیر.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۸۹ساعت 13:47 توسط سعید از برلین
|
"پدر، آیا فکر میکنی در اسارت این جانور وحشی وحشتناک پژمرده گشتن برایم آسان است؟" شاهزاده خانم با آن کفش بلورین کوچکش پا به زمین میکوبد. "من جوانم و زیبا، او اما پیر است و زشت!"
نویسنده بعد از آن که لطیف و مهربانانه پدر خطاب میگردد، کمی از هراسش کم میشود، اما هنوز جرئت صحبت کردن نداشت.
"چرا چشمهایم را مانند کتان شکفتهای آبی رنگ ساختی؟ حتی در خواب هم حرکت آرام و نجوایش از سعادت زمینی و ناپایدار را میشنوم. چرا مویم را از دانههای رسیده طلائی رنگ بافتی؟ این باعث خوشحالی چه کسی خواهد شد و که دست نوازش بر آن خواهد کشید؟ چرا به من اندامی باریک مانند درخت توس دادی؟ اینچنین و خیلی بیشتر از آن، همانگونه که شاهزاده خانمهای داستانها درک میکنند این دختر گردنکش با نویسنده پیر صحبت میکرد، و اندوه قلب او را میفشرد. البته به تدریج در نویسنده بخاطر استعدادش غروری به جنبش میآید، برای اولین بار احساس خالق بودن میکرد، اما ناگهان نگرانیها به او هجوم میآورند. آیا چگونه میتواند او دختر نگون بخت را تسلی دهد؟ چه کار باید بکند تا او وجدانش را این چنین اندوهگین و لجوجانه تحت فشار قرار ندهد؟"
شاهزاده خانم عاجزانه میگوید: "پس بهتره منو بکشی!"
که میداند، شاید بهتر بود که نویسنده به قصد دست یافتن به آرامش با خواهش دختر موافقت میکرد، اما بی جهت نمیگویند که: آنچه را قلم نوشته است تبر هم نمیتواند با تکه تکه کردنش نابود سازد.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۹ساعت 16:32 توسط سعید از برلین
|
نویسنده عزیز ما نمیتوانست حتی در خواب هم تصور کند که شاهزاده خانم تیره بخت قادر به گشودن چشمانش باشد. او هرگز چنین معجزهای انجام نداده بود. شاعر میخواست با شنل زنانه زرق و برقدار شاهزاده خانم و با کفشهای کوچک بلورین درخشندهاش یک کتاب مملو از آشغال ادبی را بیاراید. یک عروسک آراسته و درخشان پشت ویترین بدین نحو به پنجره یک فروشگاه بزرگ زینت میبخشد. اما او، شاهزاده خانم تیره بخت، ناگهان آهی از حسرت کشید، سینهاش بالا رفت، و از چشمانش قطرات اشگ سرازیر گشتند.
"آه، چرا منو خلق کردی؟" او آه بلندی میکشد و انگشتهای با انگشتر زینت داده شده سفیدش به هم گلاویز میگردند. "من خیلی بدبختم!"
نویسنده انگار که با سر به زمین خورده باشد حیرت زده بود. سی و پنج سال با سختی کار کرده بود، نه از سرمای زمستان و نه از گرمای تابستان به خود هراس راه داده بود، نه پشههای کنار آب و نه غبار در شهر او را رانده بود. او رمانها ونمایشنامههای ضخیمی نوشته بود، اما تا حال قهرمانانش هرگز با صدای انسان با او حرف نزده و قلبش را با قطرات تلخ اشگ تکان نداده بودند. البته نویسنده قهرمانانش را زنده مجسم میکرد و اغلب صدای شفافشان را میشنید، اما صداها هر بار صدای خود او بودند، محزون و بیرنگ مانند گلهای درون یک اتاق.
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۸۹ساعت 23:48 توسط سعید از برلین
|
Mykolas Sluckis: Drei Morde
در زمانهای قدیم، زیر طاق خیس و تاریک قصر جادو شدهای یک شاهزاده خانم زندگی میکرد. دیوارهای سنگی ضخیم و نیروی جادوئی یک اژدها او را از جهان جدا ساخته بود.
شاهزاده خانم روز و شب گریه میکرد و هر قطره اشگش مانند ستارهای روشن در تاریکی تسلیناپذیر اسارت ابدی میدرخشید. قطرات اشگ مانند جرقههای طلائی به آسمان پرواز میکردند، و امروز وقتی عشاق بخاطر ستارههای روشن آسمان شاد میگردند، آنگاه این شادی را سپاسگزار آن دختر تیره بخت میباشند. تیره بخت؟ مگر ممکن است دختر زیبائی که جامههائی از پارچههای نفیس ابریشم بر تن میکند و در انگشتان ظریفش مرواریدها و برلیانها را میلغزاند و از ظروف سنگین طلائی غذا میخورد سیه روز باشد؟ آه بله ... شاهزاده خانم حاضر بود برای فقط یک پرتو خورشید، برای فقط یک نگاه شعلهور عشق تمام گنجینه اژدها را بدهد ... خیلی مایل بود که کفش بلوریش را دور میانداخت، کفشی چوبی به پا میکرد و به سمت راه باریک از خورشید لبریز گشتهای میجهید! به این خاطر او به تلخی میگریست، و آسمان دوباره خود را با ستارههائی جدید تزئین میکرد.
کسی نمیدانست که نام شاهزاده خانم چیست. او یتیم بود و ارثی از قلمرو پادشاهی نبرده بود. در کنار گهوارهاش هیچ پری خوبی ننشسته بود. او در داستان یک نویسنده متولد شده بود، در آخرین جلد از مجموعه آثاری که حجم چشمگیری داشت. او، یک غزلسرای حساس و واقعگرای سخاوتمند دختر یتیم را در طاق زیرزمینی هل داده و گلوی اژدهای نه سر را باز کرده بود.
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۸۹ساعت 15:41 توسط سعید از برلین
|
کافیست! فکر نکن، خود را حبس کن، دور واحهی کوچک خود را حصار بکش و غم هیچ چیز را نخور، و اگر فکر هنوز در کار است، پس فقط به خود اندیشه کن. چه کسی آیا غمخوار اوست، اگر نه خود او! فقط یکبار استالسکا از او تشکر کرد و حتماً هم به این دلیل که او نمیداند چگونه زن گریان را آرام سازد. یا شاید این دلیل تشکر کردن او نبود؟ نه، بهتر آن است که فکر نکنم، هیچ چیز را نبینم و به چیزی گوش ندهم، ویدا با عزمی راسخ صورت یخزدهای به خود میگیرد. او خوب میتواند به تصمیمهایش عمل کند، برای مثال، سه بار در روز قهوه بنوشد، با این حال او ناآرام است و در باره زن اندیشه میکند، زنی که ساکت مانند سایهای پاورچین به پیش یور ِگ میآید و مطمئناً خود او هم نمیداند که از یور ِگ چه میخواهد. و اگر هم آن را بداند، یور ِگ توانا نیست زن را درک کند، گرچه او خوب، آری خیلی خوب میباشد. این ممکن نیست که از یک فنجان کوچک چای شروع و به این گریه شکوهآمیز ختم شود، در هر صورت ... جای تعجب نیست، در پشت دیوار کسی شروع میکند با جرعههای کوچک به نوشیدن چای و با دندانها به کنار فنجان کوچک زدن، و صدای گریه کم کم خاموش میگردد.
چیزی در قلب ویدا خود را به جنبش میاندازد، تا حال او یک چنین تکان لطیفی را هرگز حس نکرده بود، با وجود اینکه او بیست و هفت ساله است و مدت چهار سال از پایان تحصیلات دانشگاهیش میگذرد. عاقبت نفس عمیقی میکشد، کاغذ سفید دیگری بر روی میز قرار میدهد و خودنویس را به دست میگیرد، خودنویسی که فقط خودنویس بود و نه خار.
_ پایان _
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 12:52 توسط سعید از برلین
|
استالسکا با چای که بخار از آن برمیخواست میرود، او فنجان کوچک را مانند چیزی نفیس طوری محکم نگاه داشته که انگار کسی میخواهد آن را از او برباید. ویدا آنجا ایستاده است، او فراموش میکند شعله گاز را که ملامتبار خود را در چشمانش منعکس ساخته است خاموش کند _ برای ویدا هر کوپک بیهوده خرج شده یک ملامت تلخ است. تمجید گرم و پر احترام استالاسکا خاطر ویدا را مشوش ساخته بود، امکان ندارد استالاسکا بداند که حقیقتاً ویدا چه زنیست، ویدا خودش هم این را نمیدانست. شاید او وقتی از سر کار برمیگردد میبیند که تختخواب مرتب گشته و اطاق گردگیری و تارهای عنکبوت زدوده شدهاند، او اینها را میبیند، سکوت اختیار کرده و تشکر نمیکند؟ من عصبانی هستم و حسود و به او دروغ میگویم، زیرا که من فقط کار خوب انجام میدهم و اصلاً آدم خوبی نیستم _ من برای این اِوا چای درست میکنم، در حالی که نمیتوانم او را تحمل کنم؛ و او هنوز در حال گریه کردن است، با اینکه یور ِگ او را دوست میدارد و مرا هیچکس. من چای را برای کسی درست نمیکنم که دوستش دارم، بلکه برای کسی که استالاسکا دوست میدارد، و خوشحالم از اینکه او مرا تحسین کرده است، گرچه این یک شادی دردمندانه است، واژههای مؤدبانهای که او مدتهاست دوباره فراموش کرده و من ابله هنوز فکر میکنم ...
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 0:28 توسط سعید از برلین
|
این کافی نیست که او بر روی تختخواب مرتبگشته چمباته زده است، حالا باید برای او چای هم درست کرد و به آه کشیدنهای مدام استالاسکا گوش سپرد، آه کشیدنهائی که حتماً از لطافت لبریز و سررفته و حتی از آن یک قطره کوچک هم برای ویدا باقی مانده است. این بلوط پر گره، این استالاسکا اینچنین عاشق شده است، در حالیکه اِوا نه تختخواب را مرتب و نه برایش چای درست میکند. اگر او برای استالاسکا این کارها را انجام میداد، شاید ویدا میتوانست بفهمد که چرا یک چنین مردی عاشق شده است، و او مجبور نخواهد بود هر شب در کنار میز کوچک با خودنویسی که خود را به یک خار تغییر میدهد عذاب بکشد، خاری که آدم نمیداند چه میخواهد بنویسد: یک نامه عاشقانه، یک درخواست یا یک شکایتنامه زهرآگین.
"بفرما این هم چائی تو!"
"ممنون، خودت هم خبر نداری که تو چه ..."
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 20:46 توسط سعید از برلین
|
استالاسکا با شوخی میگوید: "من همیشه گفتم، یک فنجان کوچک چای مثل نی برای افراد در حال غرق شدنه. چی، تو باور نمیکنی؟". چه بامزه، او میتواند شوخی هم بکند، در حالیکه ویدا از هیجان دستش همراه با کبریت میلرزید و نمیتوانست محل خروج گاز را که در حال فش کردن بود پیدا کند. او شوخی میکند، البته که شوخی میکند، شاید هم او را دست انداخته است. قابل باور نیست که عشاق وضعشان مانند کسانیست که کسی دوستشان نمیدارد؟ در هر حال این ربطی به او ندارد که چه کسی و کجا غرق میگردد، حالا که او با زور به آشپزخانه کشیده شده است پس برای استالاسکا چای درست خواهد کرد. او آب جوشیده در قابلمهای خواهد ریخت و بعد باید او آن را ببرد. سپس خواهد نشست و تا به آخر خواهد نوشت.
میبینید، او ویدا را "ویداز" صدا میزند و ویدا باید یک "انسان" باشد، و این "بلدرچین"، این "اِوا" و "غریق" اجازه دارد ماتزده بر روی تخت چمباته بزند، تختی که او، ویداز، امروز صبح مرتب کرده است. استالاسکا حتی متوجه هم نشد که تختخوابش مرتب گردیده، و حالا او دارد بر روی آن زار زار میگرید، این اِوا که مانند یک سایه پاورچین میآید و مانند تاریکی شب با زور داخل میشود و نمیتوان از ورودش جلوگیری کرد. تو نمیتوانی از فرا رسیدن سیاهی شب جلوگیری کنی، اگر هم خود را به خورشید تغییر دهی.
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 16:25 توسط سعید از برلین
|
"چه خبره، چرا خودتو گرفتی، ویدوته؟" استالاسکا به او نزدیکتر میشود، و کفشهای کثیفش ردی بر فرش سیاه از خود باقی میگذارد. کفشهایش مدت زیادیست که تمیز نشدهاند، مهم نیست از کجا و کی او به خانه بیاید، همیشه خاک و گل با خود به داخل میآورد.
"تو باید بفهمی، برای اِوا ناگواره در آشپزخانه غریبه ... بعلاوه من هم در خانه چای ندارم."
نگاه کن، برای این اِوا ناگوار است در آشپزخانه غریبه دست به کاری بزند، برای او ناگوار است! اما شب به دیدار مردی رفتن و به شوهر خود خیانت کردن _ همسر او هر طور که میخواهد باشد، او اما هنوز هم شوهر اوست _، و با مهندس در میان اطاق جست و خیز کردن، طوریکه تمام آپارتمان بلرزد برایش اما ناگوار نیست، و برای اینکار هم هر زمان آماده است.
"خوب کافیه دیگه، ویداز* Vidas! انسان باش!" استالاسکا نام او را تحریف میکند، همانطور که او با دختران در کارخانه انجام میدهد و با پنجه قرمزش که به بزرگی یک آجر است بازوهایشان را از جای نرم لمس میکند و با انگشتان شبیه به شاخههای گرهدار درخت خود بازوهای سفید و خوشبویشان را میفشرد و این فشار در قلب ویدا عمیق فرو میرود و او را مانند آتش میلرزاند. ویدا با آهی بازویش را از میان انگشتان قوی استالسکا رها میسازد و به آشپزخانه میدود.
______________________
*_ ویداز فرم مردانه ویدا است.
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 6:3 توسط سعید از برلین
|
استالاسکا توجهای به چهره یخزده نمیکند، شاید او ویدا را که آماده حمله است و دستهایش را به کمر زده اصلاً نمیدید. استالاسکا متفکرانه چانه زبر و اصلاح نکردهاش را میمالد. ویدا متوجه صورت اصلاح نشده استالاسکا میشود، حالا اما چیز دیگری ویدا را به خود مشغول میسازد، مانند همیشه وقتی که استالاسکا در نزدیکی اوست، صورت اصلاح نکردهاش بدون ارداه مزاحم گفتگوی آنها میگردد.
"مثل اینکه مدتهاست پیش سلمانی نبودید، حتماً برای اینکار پول نداشتید، رفیق استالاکا؟"
یور ِگ معمولاً بعد از شنیدن چنین اظهار نظری آب دهان به زمین میانداخت یا با اشاره کوتاهی از آن قناعت میکرد، اینبار اما اصلاً وقعی به آن نمیگذارد، او گونههای خاردار اصلاح نکردهاش را میمالد و با بیشرمی رسماً ویدا را له میکند.
"ویدوتا، میتونید چای درست کنید؟ من میخوام به اِوا Ieva چیزی تعارف کنم ..."
پس اسم زن اِوا است _ اسمی زشت که افعی را تداعی میکند و مانند یک افعی هم خود را به دور سر و شانههای پهن او که هر پلووری را منفجر میکند حلقه زده است. از این گذشته به خود این جسارت را میدهد که از او تقاضای چای کند، نه برای خود، بلکه برای او، برای اِوا. بر نوک زبان ویدا جواب مناسبی نشسته بود، اما او جسارت بیان کردن آن را نداشت.
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر ۱۳۸۹ساعت 14:33 توسط سعید از برلین
|
ویدوته Vidute، آیا خوابیدی، ویدوته؟"
ویدا از جا میجهد، کاغذ و خودنویسش را مخفی میسازد و گره شل شده مویش را مرتب میکند _ فقط برای او، برای هیچ مرد دیگری او موهایش را هر روز بالای سرش سنجاق نمیکرد! شتابزده پلوورش را صاف میکند، پلووری که خود را در محل سینه چنان با قدرت بالا و پائین میبرد که او میبایست دستش را بر روی آن قرار دهد تا استالاسکا متوجه هیجان، ترس و شادی او نشود! آری، شادی به این خاطر که او ناگهان در اطاقش میباشد، او زن دیگر را بوسیده و بر روی دستانش حمل کرده بود و با این وجود ...
"بله، بفرمائید!" صدای ویدا اثری یخزده دارد، او میتواند صدایش را یخزده به گوش برساند، او همیشه این کار را میکند، هنگام شاد بودن صدایش مانند یک صفحه گرامافون میشود که بر روی گرامافون قرار داده شده است. در سر کار، جائیکه تقریباً فقط خانمها وجود دارند، و در خیابان، وقتی که تصادفاً کسی او را مخاطب قرار میدهد غالباً او با این صدا صحبت میکند. استالاسکا با صورت پهن و چشمهای خوبش که با فاصله زیادی از هم قرار دارند و آن شانهها و پلوور زبرش که از پشم دستریس شده بافته شده است کاملاً نزدیک در ایستاده. چیزی غیر قابل رویت و سفید اطراف پلوور و موهای ژولیده پرپر میزند _ احتمالاً آن یک دست میباشد، دستهای آن زنی که آهسته میگرید. به نظر ویدا میآید که استالاسکا بوی این زن را میدهد، بوی وقاحت، و بعد نه تنها صدا، بلکه چهره ویدا هم یخ میزند. او هم صورت خود را وقتی اینطور خصمانه و مسطح مانند یک تخته است دوست نداشت، اما ویدا ناخودآگاه قیافه خود را غیر قابل نفوذ میساخت.
"چه احتیاج دارید، رفیق استالاسکا؟ شما در شب هم حتی آدم را راحت نمیگذارید!"
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر ۱۳۸۹ساعت 2:32 توسط سعید از برلین
|
نه، نه، او باید بنویسد، او باید حتماً بنویسد، و نه نامهای عاشقانه، بلکه یک درخواست! در نهایت مهم هم نیست که او چه بنویسد، یک درخواست یا شکایتنامه، فقط بیشتر از این مجبور یه شنیدن صحبتها نباشد، و برایش مهم نبود که این صحبتها صادقانه یا دغلبازانهاند. اگر ویدا مدت بیشتری در این واحهی منظم اما متأسفانه نامحفوظ که از شور و شوق غریبهها مورد حمله قرار گرفته است بماند دیگر نخواهد توانست خود و دیگران را تحمل کند. او از چوب ساخته نشده، او بیست و هفت ساله است و در آینه صورت بیضی شکل و گردن پر و سفیدش را که فردا پسفردا چین به آن خواهد افتاد کاملاً دقیق میشناسد. قلب حالا بقدر کافی از ماجراها و هیجانات غریبهها به لرزش افتاده بود! ویدا خودنویس را که نوک آن دوباره مانند خاری دیده میشد به دست میگیرد، نگاه داشتن خار سمی در دست باعث خوشحالی او میگردد، گرچه آن خار قلب خود او را سوراخ میکرد، اما حالا دیگر برای او همه چیز بیتفاوت گشته ...
در خانه به صدا میآید. کسی به یاد ویدا افتاده بود، کسی به او احتیاج داشت، شاید همسایگان، شاید زن نامهرسان یا شاید کس دیگری _ آدم در خانههای اشتراکی هرگز از مزاحمت مهمانهای ناخوانده در امان نیست. ویدا خود را گول میزند و به خود جرئت میدهد، زیرا که او این نوع در کوبیدن را میشناخت، این بند انگشتان دائم زخمی را. او مهندس است و رئیس، اما دستهایش مانند دست کارگران زبر است، در روکش شده از دستانش به غرش میآید، از دستانش و از نگرانیهائی که او را تحت فشار گذاشتهاند، زیرا که در اطاق کناری زن هنوز گریه میکند، و یور ِگ آشفته است.
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 12:8 توسط سعید از برلین
|
"پس چی میخوای؟ چی؟"
یور ِگ دوباره مانند همیشه است، خشن، خشن نه مردانه، او از اعتراض و وضعیتهای ناروشن خوشش نمیآید، و ویدا بیصبرانه انتظار میکشد، آیا نباید عاقبت زن بگوید که با گریه شکوهآمیزش چه میخواهد؟
"آخه این هم سؤال داره، یور ِگ؟ که دوباره مثل قدیم بشه ... بدون اون دو سال وحشتناک، بدون ازدواج پهلوی والدینش ... درک کردن من برات انقدر سخته، یور ِگ؟"
یور ِگ زیر لب چیزی میگوید، تقصیر اوست، باید قادر به کنترل کردن خود باشد، و حالا دوباره نرم میشود؛ و این زن شیاد، این متجاوز، آنچه که میخواهد با او انجام میدهد، با او، با کسی که ویدا حتی یکبار هم جرئت صحبت کردن نداشته است، کسی که اطاقش را ویدا بعد از رفتن او از خانه پنهانی جارو میکرد.
"من نمیخوام مردی رو با مرد دیگهای عوض کنم، یور ِگ ... یک مرد بد را با مرد خوبی ..." آدم درست نمیفهمد که آیا زن از خود دفاع میکند یا که یور ِگ را مانند بیماری تسلی میدهد. "من دلم میخواد پیش تو بیام، مثل کسی که پیش اولین مرد میره، بدون این زخمها ... پاک ... آخ یور ِگ، یور ِگ، چرا من اول با تو مواجه نشدم؟"
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 20:58 توسط سعید از برلین
|
"آروم بگیر ... همونکاری رو میکنیم که میل توست ... اما به من بگو چرا؟ شماها که دیگه با هم زندگی نمیکنید ... شماها نه قبلاً همدیگه رو دوست داشتید و نه حالا ... او تو رو کتک زده ... تو رو ... شماها دیگه زن و شوهر نیستید ... مگه چه اهمیتی داره که دادگاه با طلاقتون موافقت نمیکنه؟ این فقط یک فورمالیتهست!"
"من بدون این فورمالیته نمیتونم ... اما چیزهای مهمتر از فورمالیته هم وجود دارن ... شما مردها اینو نمیفهمید ..."
<مردها!> او <مردها> گفت، او متأهل و آگاه است؛ اما آیا نگفت <مردها>، مطمئناً بیشتر از یک مرد داشته، و حالا خود را به یور ِگ که به اطاق استفانی ِ بازنشسته اسبابکشی کرده میچسباند. همزمان با یور ِگ، مرد بزرگی که بلند صحبت میکند، با قدمهایش، با آن صدا و خندههایش دیوارها را به لرزه میاندازد، یک آرزوی مبهم، یک آرزوی غیر حقیقی هم آشیانه کرده بود، آرزوئی که زندگی ویدا را از تعادل خارج ساخته و مجبورش ساخته بود که دیوارها را رنگهای مختلف بزند، سه بار در روز فقط قهوه بنوشد و به مغازه های مبلفروشی برود ... چگونه میتواند این زن حریص جرئت کند که به آرزوی افراد غریبه تجاوز کند و باز هم ناله و زاری سر دهد، طوریکه انگار کسی میخواهد آرزوی او را بدزدد؟
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 16:27 توسط سعید از برلین
|
باشه، باشه ... آروم بگیر." یور ِگ سرفه خفیفی میکند، صدایش گرفته و اندوهگین به گوش میآمد. ویدا او را هرگز در حال صحبت کردن چنین دستپاچه نشنینده بود، معمولاً او همیشه باوقار بود و آدمهای آهکش و افسوسخور را تحقیر میکرد.
"تو عصبانی هستی ... اعتراف کن، یور ِگ، تو عصبانی هستی ..."
"نه اینطور نیست ... عصبانی ... من نمیتونم بیشتر ... درک کن!"
"من نمیتونم ... مثل یک دزد، مثل تبهکارها ... در گذشته با او عذاب میکشیدم، و حالا از دست تو عذاب میکشم، فکر کنم از دست تو بیشتر عذاب میکشم. و اینطور به نظرم میآد که یک فاحشهام، فاحشهای که هر کس میتونه تو صورتش تف کنه!"
صدای گریه شنیده میشود، زن که تا حال میخندید و مانند آتشی شوخ ترق و تروق میکرد، حالا بدون خجالت کشیدن گریه میکند و آب بینیش را میگیرد. ویدا از این که زن میتواند گریه کند و علاوه بر آن رقتانگیز تعجب میکند. احتمالاً نقش بازی میکند، این زنهای متأهل و بر روی دستها حملگشته به نقش بازی کردن عادت دارند. ویدا خود را سبکتر احساس میکند، او ناگهان دوباره حس میکند که دست و پا دارد، که در اطاق راحت خود نشسته و میتواند تقریباً واضح فکر کند.
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 22:29 توسط سعید از برلین
|
محلی از کفپوش چوبی اطاق تکان میخورد و صدا میدهد، کفپوش تسلیم سنگینی میشود، اما بعد محل دیگری تکان میخورد و به صدا میافتد، احتمالاً زن توسط استالاسکا در اطاق حمل میگردد، شاید به گوشه اطاق، جائی که تختخواب قرار دارد؟ دستهای ویدا، سینهها و گونههایش آتش میگیرند. نفس کشیدن استالاسکا، تنفس زن و نفسنفس زدن آندو مانند آتش او را میسوزاند. او دلش میخواهد بدود، فریاد بکشد، خود را در هیچ حل کند، اما نیرویش را از دست داده بود و نمیتوانست خود را حرکت دهد. در حقیقت میبایست آن دو، اگر که عدالتی وجود داشته باشد با طنین بلند به درون زمین فرو روند. ناگهان ویدا همهمهای میشنَود، انگار بازوئی خود را از بازوی دیگری رها میسازد، و سپس یک آه غیر منتظره و کاملاً غافلگیرانه در کنار گوشش به صدا میآید "ولم کن! اگه ولم نکنی ... دیگه نمیتونم بیشتر از این تو رو تحمل کنم ... بعد دیگه پامو تو خونهات نمیذارم ... یور ِگ!"
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 19:45 توسط سعید از برلین
|
عاقبت صداها خاموش میگردند، بارش تگرگِ واژههای پاره از هم بند میآید، اما بهتر این بود که این واژهها مجبور به پرواز میگشتند، تا اینکه توسط استالاسکا با چنین نفسنفس زدنهای آهسته و توسط این بلدرچین یا کلاغ با چنین خنده آهسته و اغوا کنندهای که مانند ریزش شن ویدا را زیر خود مدفون میساخت شنیده شود. احتمالاً یکنفر در پی به چنگ آوردن آن دیگریست، زیرا که اطاق غرش میکرد. خنده زن مانند آتشی از شاخههای خشکیده، گاهی اینجا و گاهی آنجا خش خش میکرد، و مرد، مردی که چنین نامی روستائی و چنین دستانی بزرگ مانند دهقانان دارد _ اگر چه او استاد و مهندس هم باشد، با این وجود روستائی باقی میماند _، ظاهرا این خنده را مانند جوانهای تازه سبز گشته لگدکوب خواهد کرد. نه، او آنرا لگدکوب نمیکند، او زن به ستوه آمده را در بغل میگیرد و با لبان کلفتش چشمهایش را، گردن، موها و دهانش را میبوسد _ یک فاسد گشته فاسد دیگری را میبوسد. تو میتوانی گوشهایت را بگیری، میتوانی صدا و فریاد بزنی _ با این وجود آن را خواهی شنید و خواهی دید ...
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 17:3 توسط سعید از برلین
|
"تو با اون دماغ درازت، یور ِگ! من اصلاً نمیدونستم که تو یک دماغ درازی، وگرنه اصلاً نگاهت نمیکردم ... تو دماغ دراز من!"
"و تو، میدونی تو چی هستی؟ یک بلدرچین، بلدرچینی لطیف و کوچک!"
"چی گفتی! من توپول موپولم؟ یک توپولوی کوچک و زشت؟"
"صبر کن، صبر کن. حتماً نمیدونی که بلدرچین در قفقاز خوراک مطبوعیه. بلدرچین سرخشده!"
"خوب قبول خوراک مطبوع. اما با این وجود تو هم یک دماغ درازی و هم زشت!"
"حالا خواهی دید که دماغ دراز تو رو میخوره. سرخکرده و با پوست و مو قورتت میدم. مواظب باش!"
ویدا در حال استراق سمع مزه بدی در دهان احساس میکند. حالش طوری بود که انگار کسی با کفشی کثیف بر روی کفپوش چوبی جلا داده شده پا میکوبد. با این وجود ویدا تصور میکند که چگونه دست نرم زن _ احتمالاً زن کار نمیکند، مطمئناً او کار نمیکند _ وقیحانه دماغ استالاسکا را میکشد، با وجودیکه یور ِگ دارای دماغ درازی نیست، دماغیست مانند بقیه دماغها، فقط شاید کمی خشن تر، مردانه تر، چون او یک مرد بزرگ و قوی هیکلیست! در صورتیکه زن آنطور که ادعا میکند اصلاً یک بلدرچین نیست، بلکه یک کلاغ سیاه حریص است که در آشیانه غریبه ای آمده و پشت دیوار غارغار میکند، بستگی به ضرورت، گاهی نقش یک بلدرچین را بازی میکند، گاهی نقش یک بلبل را. و وقتی که او از خیابان به داخل راهرو پرواز میکند، همیشه ژولیده است، درست مانند کلاغی که کاکلش از زیر چارقد بیرون زده و سوراخهای بینیش ورم کرده باشد، طوریکه انگار کسی در تعقیب او بوده است.
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر ۱۳۸۹ساعت 16:48 توسط سعید از برلین
|
در اطاق مجاور زنی به اینسو و آنسو میرود و حرف میزند، نه او حرف نمیزند، او پچ پچ میکند، اما پچ پچها به سر و گوشها هجوم می آورند و آدم نمیتواند از دستشان فرار کند یا خود را از دیدشان مخفی سازد. خنده های زن هم درست همین گونه است، شبیه به شرشر کردن آهسته آب سطلی که آنرا در چشمه خالی میکنند، اما حالا تعداد بیشتری شر شر کردن زنها به گوش ویدا میرسد، خیلی، زنهای زیادی که احتیاج ندارند تا بیست و هفت سالگی انتظار بکشند. احتمالاً آنها بدون خجالت کشیدن نامه های عاشقانه نوشته اند و بدون خجالت کشیدن هم جواب نامه ها را خوانده اند. و چطور این دو نفر در اطاق مجاور با هم صحبت میکنند، با چه واژه هائی، و فکر میکنند که کسی نمیتواند صحبت آنها را بشنود، شاید هم چون کسی به صحبت آنها گوش میدهد مخصوصاً اینطور با هم صحبت میکنند؟ اما آدم اجازه ندارد چنین رفتار کند! حتی وقتی هم آدم فقط دونفری در چهاردیواری خانه اش باشد باید تا اندازه ای ادب و احترام را رعایت کند و حداقل واژه هایش را بخاطر احترام به زبان مادری با دقت انتخاب کند. کجا تا حال شنیده شده زنی که پیش مردی میرود، بیتفاوت از اینکه این دو چگونه مرد و زنی میباشند، یک چنین تعریف و تمجید وحشتناکی بکند.
+
نوشته شده در سه شنبه نهم آذر ۱۳۸۹ساعت 18:50 توسط سعید از برلین
|
در این هنگام چیزی منفجر میگردد. ویدا نمیتوانست بگوید کجا و چه منفجر شده است، اما نوک قلم به نوسان می افتد، دست میلرزد، شانه ها تکان میخورند و سینه که یک پلوور نایلونی آنرا در بر داشت تند بالا و پائین میرود. واژه ها از میان دیوار جاری شده و فوران میزنند. شاید واژه ها نبودند، بلکه فقط تکه های چیزی که خود را بر روی میز کوچک، درخت خرما و گرامافون حک و در سر ویدا که آنرا با دو دستش محکم گرفته و فشار میداد فرو میکرد. مرد شروع میکند به بلند صحبت کردن، چنان بلند مانند رعدی در آسمان. چه کسی بجز استالاسکا، این بلوط پر گره میتواند اینچنین صحبت کند؟ خوب، و حقیقتاً که نام او در این زمان یک نمونه عالیست _ یور ِگ! لااقل میتوانست خود را جورج Georges یا جو بنامد، مانند یکی از همکاران که یک فرد مجرد خودبین است، اما آیا شخصی مانند او چیزی از آن میفهمد؟ او درست مانند یک یور ِگ صحبت میکند _ بلند، خشن، بی فرهنگ. چه اهمیتی دارد که او یک مهندس است، امروزه مهندس فراوان است و نمیتوان آنها را از کارگران تشخیص داد. آیا یک مهندس حقیقی چنین فریاد میکشد که حتی گلدانهای کنار دیوار بلرزه افتند؟ صدای استالاسکا لرزه به شانه های آدم می اندازد و مانند فرچه خراش میدهد، اما تحمل صدای زنها که از دیوار نفوذ میکنند تحملش سختتر است.
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر ۱۳۸۹ساعت 17:51 توسط سعید از برلین
|
اینجا یک خانه اشتراکیست، با این حال هنوز خانه ای است قابل تحمل و ساکت که بجز ویدا و مهندس استالاسکا یک زوج آرام و بدون بچه نیز در آن زندگی میکنند. اما دیگر نمیشود به این سکوت اعتماد داشت. مگر بجز این است که این سکوت خوفناک وامیدارد که کسی دست به قلم ببرد و شاید چیزی ممنوع یا اندیشه بدی را بنویسد؟ این سکوت غیر قابل اجتناب مانند دملی میتپد یا مانند زمانسنج یک محموله دینامیت در فیلمی تیک تیک میکند. چنین بنظر می آید که الساعه این سکوت منفجر خواهد گشت، اما کسی را نمیکشد، بلکه تنها کمی ویران میسازد و بلندتر از قبل صدایش به گوش میآید. یک چنین سکوتی از میان دیوار نازکی که او را از اطاق استالاسکا جدا میساخت نفوذ میکرد! در گذشته، زمانیکه استفانی آنجا زندگی میکرد، هیچگاه ویدا صدائی نشنیده بود، با وجودیکه پیرزن تعداد زیادی گربه داشت که میو میو میکردند و میخواستند بیرون بروند. حالا ویدا میشنود که چگونه سکوت از میان درزها نفوذ میکنند و کفپوش چوبی براق اطاق، پایه های نازک میز و حتی انگشتانش را همراه با قلم از خود لبریز میسازد.
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر ۱۳۸۹ساعت 17:9 توسط سعید از برلین
|
ویدا به وسائل زیبا علاقه دارد، مخصوصاً به وسائل مدرن، سبک و رنگی، اما نه به این خاطر، یعنی، نه تنها به این خاطر در روز فقط سه بار قهوه مینوشید و پولهایش را پس انداز میکرد، بدون توجه کردن به سلامتیش، البته اینکار تا حالا به سلامتیش آسیبی نرسانده است. ویدا میخواست، نه، او در پنهان امیدوار بود ... اما حالا دیگر اهمیتی ندارد که او چه میخواسته و به چه امید داشته است. تمام آرزوها و زحمتهایش از زمانیکه در اطاق استفانی Stefanija بازنشسته یک چنین انسان مخوفی مانند یورگ استالاسکا Jurgis Stalauskas که استاد کارخانه رادیوسازیست زندگی میکند بی اهمیت به نظر می آیند. ویدا عذاب میکشید، نمیدانست چه باید بنویسد، از قلم میترسید، کاغذ او را به وحشت می انداخت. در این لحظه یورگ در اطاقش خوش میگذراند، باشد!، و اگر او مشغول خوشگذرانی نباشد، حداقل در حال خندیدن است، و اگر نمیخندد، اما اصلاً هم به اینکه در پشت دیوار نازک ...
+
نوشته شده در شنبه ششم آذر ۱۳۸۹ساعت 19:0 توسط سعید از برلین
|
خیر، هیچ نامه عاشقانه ای، او میخواهد یک درخواست بنویسد. یک درخواست به کمیته اجرائی، و در حقیقت به بخش مسکن که لبریز از نامه های درخواست کنندگان است، بخاطر معاوضه اطاقش، یک اطاق راحت و دلپذیر که با زحمت فراوان واحه ای آفریده که در آن حتی یک درخت خرما رشد کرده _ چه با شکوه این درخت برگهای براق و در واقع بسان فلز تراشیده گشته اش را گسترش میدهد _، در برابر یک اطاق کوچکتر، بدتر و سردتر. هم درخت خرما هم قفسه ها و هم گلدانهای گیاه پیچک کنار دیوارهائی که دارای رنگهای مختلفند به ویدا مانند دوست خوب و آزرده گشته ای با سرزنش نگاه میکنند. هنگامیکه ویدا به این فکر میکند که باید روزی اسبابکشی کند عرق سردی بر او مینشیند، انگار که او در کویری ایستاده و تمام این اشیاء محبوب و ترد را که او را احاطه کرده اند نگاه داشته است، و نه تنها آنها را، بلکه همچنین دیوارها را که رنگهای مختلفی دارند، سایه نخل باریک و روشنائی مطبوع چراغ پایه دار سبز را.
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر ۱۳۸۹ساعت 18:52 توسط سعید از برلین
|
این احمقانه است، خیلی احمقانه، اما هنگامیکه آرنجهای گرد و نیرومندش را بر روی میز کوچک ظریف و مدرن که به شکل برگ نیلوفر منبت کاری شده است تکیه میدهد به صدا می افتند. این تولید صدای ناگهانی و بلند ادامه می یابد و قلم در میان انگشتان به هم فشرده فش فش میکند. حالا به نظر ویدا چنین میرسد که انگار او فقط در حال نوشتن نامه ای عاشقانه است. به این خاطر او تمام مدت مردد است و نه به دست خود اطمینان میکند نه به صفحه کاغذ، و نه به نیش قلم. این درست نیست که طرح یک درخواست خود را به نامه ای عاشقانه تغیر دهد، به پیشکش کردن آشکار و وقیحانه ای که بخاطر آن میتوانست مضحکه همه شود! تنها فکر کردن به ریشخند شدن ویدا را به سرگیجه میاندازد، طوریکه انگار او مانند زمان کودکی بر روی یخی نازک، خالی از برف و تازه منجمد شده میدود. در آنزمان با گستاخی بر روی چنین یخی میپرید؛ و یخ مانند نواری لاستیکی پائین پاهایش رام بود، و از پائین هیولائی صعود میکرد و فریاد را در گلو خفه میساخت.
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر ۱۳۸۹ساعت 19:7 توسط سعید از برلین
|
قلم در حال سر خوردن بر روی صفحه کاغذ باز خود را به یک خار مبدل میسازد و مانند ماری فش میکند. آیا آن چه سمی میتوانست باشد، مطلقاً هیچ سمی، فقط وهمی ست ابلهانه: ویدا نه شکوه خواهد نوشت و نه نامه ای عاشقانه. او تا حال به کسی نامه های عاشقانه ننوشته و برای او هم کسی چنین کاری نکرده بود. در حالیکه او بیست و هفت سال سن دارد و چهار سال قبل دانشگاه را به پایان رسانده است. این تقصیر او نیست یا تقصیر اوست که در گروه جلسه بحث و تحقیق فقط پنج مرد بودند، بیست و سه دختر و پنج مرد. در محل کارش هم یک فوج دختر هستند که موهای خود را جلوی آینه شانه میزنند، در حالیکه آدم میتواند تعداد مردها را با انگشت دست بشمرد: سه نفر آنها دارای همسرند، سه نفر از همسرانشان طلاق گرفته اند، و دو نفر دیگر مجردند.
+
نوشته شده در سه شنبه دوم آذر ۱۳۸۹ساعت 16:11 توسط سعید از برلین
|
Mykolas Sluckis: Ein Täßchen Tee
به نظر می آید که خودنویس مانند بقیه خودنویسها باشد، فقط کمی بهتر از بقیه، یک چنین خودنویسی به ارزش شش روبل همیشه پیدا نمیشود. ویدا Vida نوک خودنویس که نور خفیف سرد و اسرار آمیزی میدهد و مزاحم فکر کردن اش میگردد را بررسی میکند _ نوشتن یا ننوشتن _، اما این چه ربطی به خودنویس دارد. خودنویس سبز تیره رنگ مانند بانوئی باریک از سرزمینی ناآشنا در دست رام است، اما نوک آن گاهی به خار شباهت دارد، مخصوصاً وقتیکه خود را به صفحه سفید نزدیک میسازد. فقط چنین به نظر می آید که انگار نوک آن مانند خار زهرآگینی بیرون زده است، در حالیکه ویدا قصد ندارد با آن کسی را بگزد، حداکثر خود را، مطمئناً خود را، قطعاً حتی خود را.
+
نوشته شده در دوشنبه یکم آذر ۱۳۸۹ساعت 18:56 توسط سعید از برلین
|