قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


تقریباً شش سال از زمانیکه من در باب شراب، زن، حقیقت و جوک یک سخنرانی انجام دادم باید گذشته باشد؛ فقط اما من از آن زمان آنقدر زیاد شراب‎های قدیمی جدید نوشیده‎ام، آنقدر زیاد به زنان قدیمی و جوان عشق ورزیده‎ام، آنقدر زیاد جوک‎های بد تعریف کرده‎ام و آنقدر زیاد حقایق خوب را در خودم نگاه داشته‎ام که می‎توانم در باره این چهار رنج فریاد دردآلود کاملاً تازه‎ای سر دهم.
جوک زن‎ها را دوست می‎دارد، زیرا از چه چیز جوک تشکیل شده است؟ جوک متشکل از این ویژگی‎ست که شباهت چیزهای متضاد را کشف می‎کند. از این جهت جوک زنان را می‎جوید، زن‎ها شبیه تضادند و جوک این است که هر زنی مانند بقیه زنان با زنی دیگر در تضاد است!
جوک مرد خود را از میان صدها مرد بیرون می‎کشد و او را با خود می‎برد و زن‎ها به این دلیل که شاید جوک از میان صدها مرد شوهر او را بیرون بکشد و با خود ببرد جوک را دوست می‎دارند.
شراب‎های قوی وجود دارند، زنان قوی، جوک‎های قوی و حقایق قوی! شراب‎های قوی به خون می‎روند، زن‎های قوی به معده، جوک‎های قوی به میان دنده‎های بدن و حقایق قوی به زندان. انسان‎های قوی زیادی وجود دارند که ساعات ضعیف فراوانی برای شراب‎های قوی دارند؛ انسان‎های ضعیفی وجود دارند که ساعات قوی فراوانی برای زن‎های ضعیف دارند؛ اما این یک دلیل قوی از ضعف زمانه ما است که نمی‎تواند ضعیف‎ترین جوک در باره یک حقیقت قوی را تحمل کند.
ضرب‎المثل می‎گوید که آدم همراه حقیقت مسافتی طولانی به پیش می‎رود، من این را باور دارم، آدم همراه با حقیقت همواره از همه جا اخراج می‎گردد و به این ترتیب می‎تواند تا مسافت‎های دور برود. اما آدم همراه با حقیقت تا کجا می‎رود؟ تا شراب؛ حقیقت در شراب دراز می‎کشد و به این خاطر ما تمام دوستان حقیقی خود را فقط در شراب‎خانه‎ها دراز کشیده می‎یابیم؛ حقیقت فقط تا زمانیکه شراب در دوست حقیقی زیر میز قرار نداشته باشد بر روی میز قرار می‎گیرد. بر زبان یک چنین شراب‎نوش واقعی همیشه حقیقت نشسته است، فقط این حقیقت متأسفانه برای جهان یک مسیر بر عکس به خود می‎گیرد، بجای اینکه او در پایان شراب را غورت بدهد و حقیقت را بگوید حقیقت را غورت می‎دهد و شراب را می‎گوید!
دوستان دور میزی، حقایق دور میزی، زنان دور میزی و جوک‎های دور میزی؛ دوست دور میزی مانند یک شراب دور میزی‎ست و وقتی میز برچیده می‎شود دوستی هم به پایان می‎رسد؛ یک جوک دور میزی مانند شراب دور می‎زیست و آدم می‎تواند هرچه می‎خواهد از آن لذت ببرد اما چیزی از آن در سر احساس نمی‎کند.
سال‎های خوب شراب وجود دارند، سال‎هائی که در آنها شراب به صورت خارق‎العاده‎ای به ثمر نشسته است! اما آیا آدم می‎شنود که بگویند: "امسال سال زنان خوب است! امسال سال جوک‎های خوب است!"
چرا یک بار ستاره دنباله‎داری که سال زن خوبی با خود به همراه دارد نمی‎آید؟ آدم اغلب از یک مرد می‎شنود که می‎گوید: "من اما در خانه یک پری یا یک شصت ساله دارم!" چه قشنگ خواهد بود اگر آدم می‎توانست بگوید: "من در خانه یک پری زن دارم!" در این وقت همه می‎توانستند بدانند که زن در سال‎هائی‎ست که زن‎ها جوانی را پشت سر گذرانده‎اند. بله، آدم کاملاً خجالت می‎کشد که بگوید: "در خانه من یک زن شصت ساله دارم!"
عشق به شراب بسیار خوشبخت‎تر از عشق به زن است؛ کسیکه ناامیدانه دختری را دوست می‎دارد با شراب‎های کهنه تسلی می‎یابد؛ کسیکه اما شراب را ناامیدانه دوست می‎دارد در دختر پیری هیچ تسکینی نمی‎یابد! کسیکه دختری را دوست دارد و از جسم او کاملاً پر می‎باشد بسته است و تمام جهان را پس می‎زند؛ کسیکه شراب را دوست دارد و از جسم او کاملاً پر است لبریز می‎شود و تمام جهان به او تعلق دارد. افرادی وجود دارند که در خفا می‎نوشند و علنی مستند؛ افرادی وجود دارند که مخفیانه عشق می‎ورزند و علنی احمقانه عمل می‎کنند؛ افرادی وجود دارند که مخفیانه جوک می‎دزدند و آنها را علنی به دست چاپ می‎سپرند؛ افرادی وجود دارند که حقیقت را علنی می‎آموزانند و مخفیانه فریب می‎خورند.
خوانندگان عزیزم، انسان نباید هیچ چیز بجز خودش را دوست بدارد، زیرا بعد می‎تواند به عشق متقابل مطمئن گردد؛ فقط شاعران وقتی خود را دوست می‎دارند ناخرسندند، زیرا آنها خود را هم به سختی می‎توانند نگه دارند!
شاعران بخاطر عشق در وضعیت بدی قرار دارند، آنها بدون آواز خواندن نمی‎توانند عاشق شوند، آنها قبل از باده نوشیدن نمی‎توانند آواز بخوانند، اما آنها بدون آنکه قبلاً آواز خوانده باشند پولی برای نوشیدن ندارند، بنابراین آنها باید یکباره عاشق شوند، آواز بخوانند و مشروب بنوشند، آنها باید همیشه یک شیشه دوات، یک عینک و یک جام شراب در دست داشته باشند؛ در نتیجه سردرگمند، در مستی عاشق می‎شوند، بخاطر عشق هرچه دارند برای نوشیدن می‎دهند و در نتیجه هر دو را از دست می‎دهند.
همچنین عشق حقیقی نمی‎تواند صحبت کند. زن عشقش را در سکوت پنهان می‎سازد و مرد در آواز. قلب زن عاشق یک پیک کابینه آسمانی‎ست که در آن نامه مهر و موم شده‎ای از کابینه با خود حمل می‎کند که خودش هم به زحمت از مطالب شیرینش مطلع می‎باشد. مرد از عشق خود آواز می‎خواند، زیرا بر روی زمین هیچ چیز نمی‎یابد که بتواند با آن خود را مقایسه کند، و فقط آواز می‎تواند به سوی آسمان صعود کند تا همسان و ستاره‎اش را بیاورد. عشق زنان اتر است، گل‎ها ترانه‎های این عشقند، و هزاران گل از یک اتر شبنم می‎نوشند، و هزاران گل فقط از این یک اتر هزاران رنگ مختلف می‎مکند. خاموش‎ترین مرد وقتی عاشق می‎شود فصیح می‎گردد، بهترین سخن‎ورز زن وقتی عاشق می‎شود ساکت می‎گردد. عشق در قلب مرد یک داستان است، یک شعر و حقیقت، یک داستان کوتاه با ادامه و وقفه؛ عشق در قلب زنان یک سلام انگلیسی‎ست، یک دعای ربانی، و تمام زندگی‎اش سپس چیزی بیشتر از یک آمین پرهیزکارانه و طولانی این احساس نمی‎باشد. عشق مانند یک گیاه گزنه است؛ مرد آن را با انگشتی بی باک محکم لمس می‎کند و گزنه او را زخمی نمی‎کند، زن‎ها به آن آرام و مدت کوتاهی دست می‎زنند و سم سوزان را احساس می‎کنند.
مردم می‎گویند: "عشق ناخرسند!"، خوانندگان عزیزم عشق ناخرسند وجود ندارد؛ کسیکه واقعاً عشق می‎ورزد خوشبخت است و دست عشق اشگ‎هایش را هم خشک نمی‎سازد، و نوای عشقش همچنین به مشایعت نوای هیچ عشقی به طنین نمی‎آید، با این حال او خوشبخت است، زیرا چه کسی اشگ‎های گل رز را خشک می‎سازد، چه کسی به ترانه بلبل پاسخ می‎دهد، چه کسی عشقی دوجانبه در سینه ناآرام گل آفتابگردان می‎پاشد؟ و اما وقتی از آنها بپرسید به این ترتیب گل رز می‎گوید: اشگ‎ها خوشبختی من می‎باشند، و بلبل می‎گوید: ترانه دردمندانه‎ام شادی من است، و گل آفتابگردان می‎گوید: ناآرامی من تنها راه نجات من است.
عشق سعادتمند تنها دارای خاطرات است، عشق ناخرسند دارای امیدهاست، و در جائیکه عشق سعادتمند خاطراتش را بایگانی می‎کند عشق ناخرسند امیدهایش را به خاطرات شکل می‎دهد. عشق سعادتمند یکی از بیماری‎های جوانان است که در آن آدم در اثر ضعف پیری می‎میرد؛ عشق ناراضی غمی‎ست بازنشسته گشته که توسط حقوق بازنشستگی که از خاطرات می‎گیرد زندگی را می‎گذراند، و هر خاطره‎ای، حتی دردآورترین خاطره هم مانند یافتن دوباره نامه کهنه سالیان دور است که ما با آن تا تاریخ نوشتن نامه به عقب بازمی‎گردیم، و خطوط بی رنگ گشته نامه خطوط ویولتی رنگ زمان جوانی ما را احضار می‎کند.
فقط یک عشق سعادتمند وجود دارد، و آن وقتی‎ست که آدم جسم عشقش را برای سعادتمند گشتن بدست نیاورد!
عشق امروزه مانند تاریکی ماه است، وقتی آدم می‎گوید "عشق در سراسر اروپا قابل مشاهده است" یعنی که: "آدم هیچ چیز نمی‎بیند".
زمانی هنرمندان دوره کلاسیک و سالخوردگان گفته بودند: "عشق بر جهان حکومت می‎کند!" ــ این را سالخوردگان هنوز هم می‎گویند، اما جوان‎ها دیگر آن را نمی‎گویند.
خوانندگان عزیزم، حالا ما به پنجمین رنج می‎رسیم: جهان! جهان تجسم تمام پدیده‎هاست، در جهان ما اما دیگر هیچ پدیده‎ای ظهور نمی‎کند؛ پس جهان در کجای جهان ما قرار دارد؟ جهان زیبا زشت است، جهان بزرگ کوچک است، جهان لطیف خشن است، و تمام جهان فقط نیمی از جهان است، ــ پس نیم دیگر جهان کجاست؟
خوانندگان عزیزم، آیا سیستم جهان‎مان را می‎شناسید؟ جهان زیبای ما سیستماتیک با هم ملاقات می‎کنند و دایره‎وار می‎چرخند: این مدار جهان است؛ مردان جوان در اطراف جهان زنان قایقرانی می‎کنند، اینها کاشفان جهانند که سرنوشت‎شان مانند همه کاشفانی‎ست که نمی‎توانند هرگز به اقیانوس آرام برسند.
گفتگوی تمام جهان ابتدا در حول محور تآتر می‎چرخد، این محور جهان است؛ سپس آدم‎ها برای همدیگر داستان‎هائی از شهر تعریف می‎کنند، این تارخ جهان است؛ قدیمی‎ترین جوک‎ها به تازگی تعریف می‎گردند، این جهان قدیم و جدید است؛ سرهای نقره‎ای پیرمردان در اطراف سر طلائی دختران جوان دیوار ازدواجی می‎کشند و صبوری آهنین خود را می‎آزمایند، اینها چهار عمر جهانند؛ سپس مردم از همدیگر می‎پرسند: آیا شنیده‎اید چه شایعه‎ای به گوش می‎رسد؟ این روز جزاست؛ سپس آدم کنار میز بازی می‎نشیند، این نقشه جهان است؛ سپس آدم خبرهای تازه را با دیگری رد و بدل می‎کند، این تجارت جهانی‎ست؛ سپس آدم خود را در دریای اماکن عمومی غرق می‎سازد، این اقیانوس جهانی‎ست؛ سپس یک نویسنده می‎آید و برای اجتماع جهان زیبا مشتری‎های عمومی می‎آورد، این جهان مشتری‎ست؛ و در نهایت سرنوشت خطی بر جهان مشتری می‎کشد، این خط جهان می‎باشد. همانطور که می‎بینید این ساختمان جدید جهان است.
تمام جهان می‎گوید: جهان باید از میان برود؛ جهان اما چنان بی بنیان است که نمی‎تواند از بین برود.
توسط شراب، زن، جوک و حقیقت جهان سقوط خواهد کرد، اما تمام جهان یک جهان قابل سقوط با شراب و زن را در اصل بهتر از یک جهان غیر قابل سقوط بدون شراب و زن می‎داند.
خوانندگان عزیزم، صحنه نمایش، صحنه تآتر، اینها "تخته‎هائی هستند که جهان معنا می‎دهند". ــ اما از آنجائیکه حالا جهان دارای هیچ اهمیتی نمی‎باشد بنابراین تخته‎ها هم کاملاً بی اهمیتند. آری، آدم می‎تواند بگوید: بر روی تخته‎هائی که جهان معنا می‎دهند، در آنجا جهان بطور چشمگیری توسط تخته‎ها از نفس می‎افتد.
در این جهان، بر روی این جهان تخته‎ای چهار رنج: شراب، زن، جوک و حقیقت بسیار احساساتی‎اند!
نمایش‎نامه نویسان ما چیزی بیشتر از جوک‎های قدیمی و زنان جوان بر روی صحنه نمایش نمی‎آورند، و بجای شراب خالص حقایقی ناخالص در جام می‎ریزند. حقیقت اما این است که آنها هنگام نوشیدن شراب جوک‎های بد در باره زنان می‎گویند و سپس اجرای بدشان را توسط اجرای خوبی در جهان قاچاق می‎کنند. نمایش‎نامه نویسان ما با زن‎ها، جوک و حقیقت در نمایشات خود به طور عجیب و غریبی رفتار می‎کنند؛ بجای اینکه آنها زنانی مناسب بیابند که بدون جوک و حقیقتی درخشان باشند، آنها زنانی درخشان دارند، جوک‎هائی مناسب و  هیچ کلمه‎ای از حقیقت! بجای اینکه زندگی را از زن‎ها بدزدند و جوک‎های تازه خلق کنند آنها زن‎های تازه خلق می‎کنند و جوک را از مردم زنده می‎دزدند؛ و این کل حقیقت در باره این موضوع است!
خوانندگان عزیزم، جوک حالا مطلب اصلی‎ست، از رفتار و شخصیت ابداً حرفی نیست. فقط آنطور که یک شاعر بخاطر دستمزدش چانه می‎‏زند، این تنها معامله است، و چگونه بعضی از مدیران بی شخصیتانه سرش کلاه می‎گذارند، این تنها نشان ویژه شخصیت است.
جوک در تمام جهان از در بیرون رانده می‎گردد و باید در خیابان بماند؛ بنابراین تمام جوک‎ها به جوانان خیابانی تبدیل گشتند، و این جوک تغییر یافته حالا بر صحنه تآتر می‎آید.
شاعران ما بیشتر از آسمان می‎توانند؛ آسمان فقط از هیچ جهان را خلق کرد، نمایش‎نامه نویسان اما حتی از یک آدم بیکاره جهان خود را می‎سازند، و یک چنین فرد بیکاره‎ای مدت‎هاست که دیگر بیکاره نمی‎باشد، یک چنین فرد بیکاره‎ای برای هیچ بودن ابتدا احتیاج به یک شاعر پاریسی، یک مترجم آلمانی، یک تآتر و یک نمایش مؤفق دارد!
به یک منظر شاعران جوان‎های خیابانی را پالایش می‎دهند، به این معنی که: ما بر روی صحنه تآتر آنها را در چهار لباس بلند و پاره می‎بینیم، جوان‎های واقعی خیابانی فقط در لباس‎های کهنه و پاره معمولی به نظر می‎آیند!
اما یکی دیگر از اوضاع بد در هنر توسط اجرای این جوان‎های خیابانی به وجود می‎آید، در واقع این یک حقیقت است، با وجود کهنه بودن اعضای کر تآتر شراب کهنه در نزد ساقی تازه است: از آنجائیکه هیچ آدمی نمی‎تواند خودش را محکوم سازد ــ پس بنابراین چگونه می‎توانند نقدنویسان ما در باره این جوانان خیابانی قضاوت کنند؟
البته آدم می‎تواند بگوید که جوانان خیابانی تحت انتقادند! این اما درست نیست، زیرا انتقاد تحت جوانان خیابانی‎ست! بنابراین می‎شود قاطعانه گفت: جوانان خیابانی و انتقاد باید بین خودشان این ماجرا را حل و فصل کنند!
خوانندگان عزیزم، شما می‎بینید که هرچند در زندگی در باره حقایق خوب جوک‎های بد گفته می‎شود اما گاهی هم اتفاق می‎افتد که می‎شود یک جوک خوب در باره حقیقتی بد شنید.
من جوک خود را از روی فروتنی جوکی خوب ساخته شده می‎نامم! زیرا که چهار رنج بطور متفاوتی آدم را آزار می‎دهند: شراب‎های تقلبی، زنان ساخته گشته از شراب تقلبی، جوک‎های توافقی و حقایق قراردادی باعث رنج بسیار انسان در زندگی می‎باشند.
تفاوت شراب و زن در این است که ما شراب می‎نوشیم و زن‎ها ما را می‎دوشند؛ تفاوت جوک و زن‎ها در این است که ما وقتی جوک‎مان به پایان می‎رسد غمگین می‎شویم اما وقتی زنمان کمی از خانه بیرون می‎رود خوشحال می‎گردیم؛ تفاوت حقیقت و زن‎ها در این است که هزاران حقیقت همدیگر را تحمل می‎کنند اما دو زن قادر به این کار نیستند؛ تفاوت جوک و زن‎ها در این است که در پیش جوک مشاهده در عقل است و در نزد زنان عقل در مشاهده؛ جوک استاد دور هم نشاندن است، زن‎ها استاد پراکنده ساختنند. ــ چه خوشبخت است انسانی که در پیشش یک جوک پس از جوک دیگری گفته می‎شود؛ چه ناخرسند است انسانی که یک زن در نزدش زنان دیگر را می‎راند. ــ اما از آنجائیکه من می‎ترسم نکند جوک من قادر به تعریف جوک دیگری نباشد بنابراین می‎خواهم به بررسی جوک، شراب، زن و حقیقت خاتمه دهم تا شما دیگر بیشتر از این رنج نکشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:3  توسط سعید از برلین  | 



آقای (ر)

"من وجدان آگاه تو هستم، اما این به این معنی نمی‎باشد که تفکر و رفتارم از ضمیر آگاه من سرچشمه می‎گیرند! ضمیر آگاهم همه وقت مشکوک است، وقتی زنگ خانه به صدا می‎آید، ضمیر آگاهم مانند جیمز باند خود را به زیر میز پرتاب می‎کند و در این حال طپانچه کوچکی از آستین پیراهنش بیرون می‎کشد و منتظر شنیدن به صدا آمدن دوباره زنگ خانه به درب اتاقش خیره می‎ماند.
ضمیر ناخودآگاهم کودک است، حافظه‎اش پاک و من از گرفتن دستور از او خرسندم". (ر)

دیروز هوا آفتابی و ملایم بود و هوس خیابان‎گردی آقای (ر) را رها نمی‎ساخت! صبح زود (یک ربع مانده به نه صبح!) از من پرسید که آیا مایلم او را در این سفر همراهی کنم. آقای (ر) نود سال دارد، هنوز قادر است چند گام بردارد اما ترجیح می‎دهد از ویلچر استفاده کند. ویلچر آقای (ر) الکتریکی‎ست و نمی‎دانم چرا شکل آن مرا به یاد فولکس واگن‎های قورباغه‎ای شکل قدیم می‎اندازد!
دوستی واقعی من و آقای (ر) وقتی شروع گشت که من صورتش را برای اولین بار اصلاح کردم. آقای (ر) پس از نگاه کوتاهی به ریش من نگاهی به صورت اصلاح شده‎اش در آینه انداخت و گفت: "خیلی عجیبه، هیچ جائی از صورتم زخمی و خونی نشده! شما مرد قابل اطمینانی هستید!"

قبل از حرکت به پیشنهاد من آقای (ر) خود را کمی به سمت راست صندلی می‎کشد و من در حالیکه خود را مچاله ساخته بودم کنارش در سمت چپ می‎نشینم و می‎گویم: "به پیش!"
آقای (ر) در حین راندن ویلچر از پاکت سیگار کنار دستش یک سیگار برمی‎دارد و به من هم تعارف می‎کند. من از او تشکر کرده و سیگار مخصوص خودم را از جیب خارج می‎کنم.
ما در این هوای مطبوع سیگار می‎کشیدیم، قهوه می‎نوشیدیم و به خیابان‎گردی با ولیچر ادامه می‎دادیم تا اینکه سیگارهایمان به ته رسید.
در این چند هفته که از آشنائی و دوستیم با آقای (ر) می‎گذرد چیزهای زیادی از او آموخته‎ام. آقای (ر) از وقتی متوجه شده که از تاریخ معاصر آلمان کمی آگاهم به من مرتب می‎گوید: "من به تو قول می‎دهم که اگر در آزمون شرکت کنی قبول شوی! بعد تابیعت آلمان را به تو خواهند داد و آلمانی خواهی شد!". من از او آموخته‎ام که به تمام کشورهای جهان به یک چشم نگاه کنم، آموخته‎ام که رنگ‎ها در ماهیت خود تفاوتی با هم ندارند و خاطره بوی غذای دوران کودکی ما را مانند گربه‎ای مرتب به فضای دوران گذشته می‎کشاند.
البته من هم چیزهائی به آقای (ر) آموزانده‎ام: مثلاً او حالا خوب می‎داند که هنگام اصلاح صورت دادن حالت هنرمندانه به لب‎ها می‎تواند باعث نمایان گشتن موهای کنار دهان و پائین لب گردد و جلوه چهره را بعد از اصلاح سه تیغه‎تر نمایش دهد! و می‎داند که برای در امان ماندن طبیعت از آلودگی‎ای که به دست انسان صورت می‎گیرد باید ته سیگارش را در خیابان و راهرو نیندازد! اما به بهانه بیماری فراموشی! این کار را انجام نمی‎دهد و مدام با من جر و بحث می‎کند که این ته سیگار ناقابل در مقایسه با بمبهائی که اینجا و آنجای جهان بیچاره منفجر می‎گردند و جو را آلوده می‎سازند چه ضرری می‎تواند به این زمین بی پناه برساند! و من باید هر بار هنگام غافلگیر کردنش وقتی ته سیگار را در راهرو می‎اندازد به او گوشزد کنم که: هر انسان سهم خود را در حفظ و نگهداری از جهان به عهده دارد! سهم من و تو انداختن سیگار در جا سیگاری‎ست! تو به صحیح یا غلط انجام دادن سهم دیگران چکار داری؟ مگر کلانتری!؟ اگر من روزی ادعا کردم در محلی که بمب فرو افتاده باید ته سیگار را در جا سیگاری انداخت بعد شما می‎توانید به من بخندید و بگوئید که من دیوانه‎ام!"

آقای (ر) با دیدن سطل آشغال بسته شده به تیر چراغ برق خیابان ویلچرش را نگاه می‎دارد، ته سیگارش را به دستم می‎دهد و می‎گوید: "دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید!"

من روزهایم را در خانه سالمندان با این مردم خوب می‎گذرانم. گاهی بعضی از گفته‎هایشان غمگینم می‎سازد و گاهی هم با تکرار حرف‎هایشان حوصله‎ام را به پایان می‎رسانند، اما چشم‎هایم همواره به آنها نشان می‎دهند که از بودن با آنها خرسندم.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۲ساعت 14:49  توسط سعید از برلین  | 



یک هنر بزرگ وجود دارد: خواب کافی کردن؛ اما هنر بزرگ‎تر و سخت‎تری هم وجود دارد: هنر به خواب رفتن.
این هنریست که فقط در خواب می‎توان آن را آموخت و هنگامیکه آدم بخاطر آموختنش تمام شب را بیدار بماند آن را اصلاً نمی‎آموزد! هنر خوابیدن چیزی نیست بجز هنر خود را خسته ساختن! بزرگ‎ترین نشانه خودپسندی انسان گفتن "نمی‎توانم در شب بخوابم!" است و این چیزی نیست جز اثبات این موضوع که چه خوب انسان‎ها می‎توانند با خودشان همصحبت شوند، که چه بامزه و پر معنی افکارشان را می‎یابند. وقتی آدم در جمع بزرگی حضور دارد اغلب این خطر او را تهدید می‌کند که فوری به خواب رود، اما وقتی در تختخواب تنهاست چیزی نمی‌شنود بجز آنچه را که او در افکارش یا در گفتگو با خویش به خود می‌گوید، در این لحظه آدم آنجا به طرز وحشتناکی بیدار و سر حال است! آه خودپسندی و از خود راضی بودن غیر قابل فهم!
قلب و ریه در خواب به کار خود ادامه می‎دهند؛ ممکن است که قلب در طول روز خوب یا بد فعالیت کرده باشد اما این در خوابیدن تغییری ایجاد نمی‌کند و با این حال یک قلب ناآرام به سختی می‌تواند اجاره خوابیدن به آدم بدهد! فقط یک قلب سالم ابداً نمی‌خوابد ــ یک قلب سالم فقط گاهی اوقات خرناسه می‌کشد!
بنابراین هنر به خواب رفتن ایجاب می‎‌کند که اولاً آدم دارای قلب نباشد: قلب بی قراری در انسان است و با قلبی ناآرام نمی‌توان به خواب رفت. دوماً اینکه آدم اصلاً فکر نکند: زیرا فکر کردن هجوم تأثیرات ویران ساز اعضای بدن و زندگانی به سوی سر است و برای آسان و سبک به خواب رفتن داشتن سری آرام و سازگار و خالی از افکار زمینی و آسمانی ضروری‎‌ست. سوماً اینکه آدم نباید مالک چیزی باشد، نه در قلب، نه در سر و نه حتی در چمدان. آدم اصلاً نباید در تمام جهان دارای چیزی باشد؛ مالکیت، هر نوع مالکیتی، خواه یک دوکات Dukat باشد یا یک خانه، یک قلب یا همچنین فقط یک استعداد ــ این اسلحه قتال ــ تأثیر آزاد روح به سمت درون را خنثی و آن را به جهان خارج متوجه می‎سازد و هرچه خواب است ویران می‌کند.
شرط قادر به آرام و سبک خوابیدن در هر لحظه قبل از هر چیز مالک پول و زمین و همچنین بورس باز نبودن است؛ و دیگر اینکه آدم نباید هیچ چیز و هیچ کس را در سراسر جهان دوست داشته باشد و برایشان نگرانی به خرج دهد و درد و خوشی هیچ بشری برایش مهم جلوه دهد؛ باید بی خبر از هر استعدادی بود و این اطمینان کامل را داشت: "فردا صبح زود وقتی از خواب برخیزم چنان جوان ابله و موجود بی استعدای خواهم بود که نظیرش در زیر خورشید مهربان هرگز دیده نگشته است." اگر آدم علاوه بر تمام اینها هیچ چیز نخورده و فقط یک لیوان آب شیرین نوشیده باشد، خود را با لحاف سبکی پوشانده و یک تشک نرم داشته باشد و ــ قادر به خواندن نباشد، بعد آدم می‎تواند خود را به دست امید بسپارد و آسان به خواب رود.
روش‎های گوناگونی برای سریع به خواب رفتن وجود دارند و ژان پل Jean Paul آنها را می‎‌شمرد: شمردن شیشه پنجره‎‌ها؛ آموختن جدول ضرب؛ شمردن نقطه‎های روی کاغذ دیواری، زمزمه کردن مرتب یک ملودی خاص و واداشتن انگشتان دست به راه رفتن بر روی صورت و غیره.
اما این روش‎ها مانند داروی خانگی‎اند: تمام آنها خوبند، اما هیچکدامشان فایده‎ای نمی‎رسانند!
این فاجعه بزرگی‎ست که انسان می‎تواند با خودش خیلی خوب گپ بزند! آدم وقتی همصحبتی بجز بالشت نداشته باشد روحش شاد است! بالشت در برابر چهره‎ات خمیازه نمی‎‌کشد، بالشت با صبوری به ما گوش می‎سپارد و بهترین همراه کسی‎ست که بهتر از همه توانا به گوش دادن است!
انسان با بالشت در مورد چه چیزی صحبت می‎کند؟ از خودش! از خودش! از خودش! آیا آدم می‎تواند در حین چنین گفتگوی جالبی به خواب رود؟ این یک بی احترامی به خود می‎باشد و هیچ انسانی خود را چنین زود بی حرمت نمی‎سازد!
من نویسندگانی را می‎شناسم که با خواندن آثارشان تمام حاضرین را به خواب برده‎اند؛ اما آنها همه شب همان نوشته را برای خود می‎خوانند و هیچ چرتی به چشمان‎شان راه نمی‎یابد! من کسانی را می‎شناسم که معتاد تعریف کردن لطیفه‎اند: وقتی آنها لطیفه‎هایشان را تعریف می‎کنند خدمتکاران در حین به این سو و آنسو رفتن ناگهان چرت می‎زنند، حتی طبیعت شروع به خمیازه کشیدن می‎کند و خواب مرگ در اطراف حاکم می‎گردد؛ و آنها تمام شب این لطیفه‎ها را برای خود در تختخواب تعریف می‎کنند و چنان از آن لذت می‎‌برند که دیگر قادر به خوابیدن نمی‎گردند!
حالا من می‎توانم ادعا کنم که خودپسندی ناپسند دشمن خواب انسان است.
من انسان‎هائی را می‎شناسم که وقتی در خیابان با آنها مواجه می‎شوم چنان تأثیر بیهوش کننده‎ای بر جای می‎گذارند که باید به دیوار اولین خانه تکیه دهم و تا عبور کردنشان چرت بزنم، و این انسان‎ها هم شکایت می‎کنند که نمی‎توانند بخوابند! آنها باید شب‎ها الزاماً کاملاً از خود خارج شوند و خود را بعنوان موجود دیگری به حساب آورند.
می‎گویند که باید برای زود به خواب رفتن چراغ را خاموش کرد؛ حرف پوچی‎ست! در محل‎هائی هم که چراغی وجود ندارد می‎توان این شکایت "من اصلاً نمی‎توانم بخوابم" را شنید. نور مانعی برای به خواب رفتن به حساب نمی‎آید، زیرا که اولین انسان بلافاصله پس از خلق نور بزرگ و نور کوچک به خواب رفت: اینکه اما اولین انسان چنین سریع و آسان به خواب رفت دلیلی‎ست بر درستی ادعای من: آدم نباید ابداً مالک چیزی باشد، نباید هیچ کس را دوست داشته باشد و نباید هیچ چیز بداند، نباید قادر به خواندن باشد و ــ باید مجرد باشد تا سریع و زود به خواب رود.
سد نبودن نور در برابر خواب اثبات این واقعیت است که برخی از مردم به احتمال زیاد فقط با بودن نورهای قوی می‎توانند راحت‎تر به خواب روند! آری، از اثبات مساعد بودن مطلق نور برای به خواب رفتن می‎توان این نتیجه را گرفت که هرچه نور نافذتر باشد انسان هم می‎تواند خیلی زودتر به هزاران هزار چیز اجازه به خواب رفتن بدهد!
من فکر می‎کنم اتفاقاً آدم در تاریکی اصلاً نتواند بخواب رود، زیرا خوابیدن متوقف و قطع ساختن احساس معنا می‎دهد و در تاریکی احساسات از قضا بیشتر از هر لحظه بیدار نگاه داشته می‎شوند.
من به سهم خود دیگر بجز به هنگام چراغانی و آتشبازی هرگز میل به خوابیدن پیدا نخواهم کرد، و کوه‎های مرتفع بعضی از مناطق بجز در هنگام آتش‎سوزی روشنی هرگز مبتلا به خواب عمیق‎تری نگشته‎‎اند.
یک فرد مست بلافاصله به خواب می‎رود، و او هنوز هم روشن ِ روشن است.
هرچه قدرت تخیل انسان سبک‎تر باشد به همان نسبت زودتر هم به خواب می‎رود؛ هرچه قدرت تخیل بی رنگ‎تر باشد به همان نسبت هم خواب کمتر است؛ به این دلیل جوان‎ها زیاد می‎خوابند اما سالمندان کمتر! من می‎دانم که این یک کاربرد واقعی‎ست، ولی حالا فقط من تلاش می‎کنم در خواب حرف بزنم ــ زیرا این مقاله را در رختخواب می‎نویسم. ــ من فکر می‎کنم می‎شود راحت پی به این موضوع برد که قادر به خواب رفتن نیستم!
من هیچ چیز ندارم، نه دوکات دارم، نه عشق، دارای استعداد هم نیستم، من مجردم، خلاصه مالک تمام الزامات مورد نیاز به خواب رفتنم و با این حال نمی‎توانم بخوابم!!
بله؟ باید من هم از همصحبتی با خود لذت ببرم؟ این ناممکن است! من کمی از نوشته‎ام را برای خود خواندم اما با این حال به خواب نرفتم! در این وقت فکر کردم که اینها چیزهائی قدیمی‎اند و تأثیر چندانی نمی‎کنند، روش‎های تازه مؤثرترند، و من این افیون تازه را برای خودم می‎نویسم. همه خوانندگان اطرافم به خواب رفته‎اند و فقط من هنوز بیدارم، کاملاً بیدار! این وحشتناک است! تا حال سه بار نوشته خود را مرور کرده‎ام و هیچ خوابی به چشمانم راه نیافته است! من در موقعیتی نیستم که خودم را خسته سازم. من باید امشب تا صبح بیدار بمانم، اما خواننده گرامی، تو به خواب رفته‎ای، یک دل سیر بخواب!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 19:33  توسط سعید از برلین  | 



درد دل.

میگویند درد دل کردن و به تعبیری سفره دل را گشودن باعث می‎گردد که انسان خود را سبک احساس کند و درد و رنجش کمی التیام یابد، اما انسان‎هائی که توانا به صحبت کردن نیستند چگونه این آرامش پس از گشودن سفره دل را باید به دست آورند!؟
این پرسش شاید خط بطلان بر بسیاری از باورهای علم روانشناسی بکشد! شاید هم نکشد! اما از آنجائیکه هیچ سؤالی نمی‎تواند بی اهمیت باشد بنابراین تمام جواب‎ها هم دارای اهمیتند. از این رو نباید بدون اندیشیدن به هیچ سؤالی پاسخ داد. جواب‎های سریع بدون پشتوانه علمی اغلب مانند تف سر بالائی‎اند که به هنگام بازگشتن اگر نتوانی به موقع جاخالی دهی مانند نیزه تیزی بر چهره‎ات خواهد نشست!
یکی از رنج‎های بسیار نامطلوب بشر قادر به نشستن نبودن است! در اثر هل دادن ویلچر و کمک به دراز کشیدن و بلند شدن همنوعان سالخورده‎ام از روی تختخواب دوباره ستون فقراتم کج و کوله شده و میل به نشستن را در من کشته است!
این روزها وقتی مجبور به نشستن می‎شوم باید هنگام بلند شدن ده پانزده دقیقه درد وحشتناکی را برای راست کردن کمرم تحمل کنم، بعد باید نیم ساعت تمام رگ و پیه‎هائی را که در اثر فشار قاطی پاطی شده‎اند توسط ماساژ دوباره سر جایشان بنشانم و سپس مانند مورچه راه بروم تا دوباره درد شروع نشود. ده روزی می‎شود که من کارهایم را ایستاده انجام می‎دهم (البته هر کاری را نمی‎توان ایستاده انجام داد و در این مواقع باید زجر دوباره از جا برخاستن را به جان بخرم!) و برای دراز کشیدن و خوابیدن باید حرکاتی به پاها و کمرم بدهم که باعث خنده می‎شوند و کمرم هر بار در اثر خندیدن تکان ناخواسته‎ای می‎خورد و من در حین خندیدن آخی هم می‎گویم. وضعیت تراژدی کمیکی‎ست. اما عجیب اینجاست که وقتی هر بار چشم‎های خواهر و مادرم در چهره خانم‎های سالخورده این مرکز بر من ظاهر می‎گردند درد خودش را مخفی می‎سازد و مزاحم گفتگوی چشمان ما نمی‎گردد.

امروز از خانم <پ> پرسیدم چرا پوشکی که می‎شود مانند شورت به پا کرد تهیه نمی‎کند؟ (خانم <پ> اکثراً فراموش می‎کند که قبل از بالا کشیدن شورتش باید پوشکی درون آن قرار دهد و وقتی متوجه این موضوع می‎گردد که کار از کار گذشته است و خیسی صندلی و بوئی که در اتاق پخش می‎شود او را از ماجرا با خبر می‎سازد.)
خانم <پ> بعد از آنکه خود را بر روی صندلی کمی جنباند در جواب سؤالم گفت: "اون پوشک‎ها مال بچه‎هاست!" 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ساعت 21:0  توسط سعید از برلین  | 


پس از ده روز محروم بودن از اینترنت به علت اختلال در خط تلفن محلهام به این نتیجه رسیدم که جهان واقعی و جهان اینترنت بی شباهت به هم نیستند.
پرتاب گشتن از اینترنت احتمالاً با یک کلیک شدنی باید باشد و یا اختلال اندکی در خط تلفن میتواند آدم را از این جهان تبعید و دروازه را برویش قفل سازد، درست مانند آنکه در جهان واقعی مرده باشی و جسدت را به گور و یا به دست آتش بسپارند!

اما از آنجائیکه ده روز برای فقط به این نتیجه رسیدن کمی طولانیست، بنابراین با کوشش فراوان به دومین نتیجه هم رسیدم:

بیهوده جسمت را با تیر سوراخ سوراخ میکنند،
بیهوده جسمت را زنده زنده در آتش میسوزانند،
تو همیشه زنده خواهی ماند،
نه گلوله، نه نار، نه خنجر تاریک قلبی؛
نه، نمیکشد نامت را، نمیکشد یادت را.
خاطرهها میمانند، خاطرهها در یادها و در کتابها میمانند،
نه، نه گلوله، نه خنجر، نه آمپول هوا!
تا جهان برجاست خاطرهها میمانند.

در اینترنت هم به همین ترتیب است. ممکن است که تو را با یک کلیک از جهانت به بیرون پرتاب کنند، اما با نوشته‎هایت که با یک کلیک باز ظاهر میگردند میخواهند چه کنند!؟

در این ده روز صبوریم را هم امتحان کردم، نمرهاش بد نشد، به کلاس بالاتر رفت. عشقم به تو اما ذرهای از طعم و رنگش را از دست نداد. مزه انتظار دیدارت رایحه سیب گلاب می‎دهد.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 2:47  توسط سعید از برلین  | 

 
هنگامیکه در یک صبح تابستان گله را در شبنم و مه به چرا برده بودم و خورشید در حال بالا آمدن از کوه‎های آبی مایل به خاکستری بود یک فرشته جوان مو فرفری، درست به همان شکلی که او بر روی اوراق کلمات قصار آیین عشای ربانی به تصویر کشیده شده است بر من ظاهر گشت. او از میان تنه دو درخت توس جلو آمد، به بز نر پیشرو گله نزدیک شد و به آرامی میان دو شاخش را لمس کرد. بز سر ریشدارش را بالا آورد و با چشمان سبز و آرامش با تعجب به او نگاه کرد. هر دو سگ گله به جلو پریدند و بدون پارس کردن و با تکان دادن دم در کنار غریبه که شروع به خندیدن کرده بود به بالا و پائین جهیدند. مرد جوان غریبه اینطور شروع به صحبت کرد: "اشتفان Stephan، خدا تو را مانند زمانی که موسی شبان را به پیامبری و تبلیغ کردن برگزید انتخاب کرده است. دیده‎ای چگونه در جنگل‎های سرزمینت لشگری از کرم‎ حرکت می‎کنند؟ فقط یک نفر راه را می‎شناسد و بقیه او را کور و کورکورانه دنبال می‎کنند. تو باید آن یک نفر باشی. عصایت را بلند کن، بگذار فلوت چوپانی‎ات به صدا آید، برادران و خواهرانت، کودکان و دختران تمام خلق‎ها به دنبالت خواهند آمد. زیرا بدان که خدا گفته است: <بگذار کودکان به سوی من آیند>، بنابراین نجات جهان جدید ما هم فقط بدست کودکان انجام خواهد گرفت. افراد سالمند مانند درختان بی ریشه پژمرده‎اند و فقط ارزش سوزانده شدن در شعله‎های آتش را دارند و زنانشان نیز نابارورند. زهدان یک باکره نه ساله مانند مریم باکره در نه ماه دیگر ناجی تازه‎ای به دنیا خواهد آورد. اشتفان، تو پیامبر و منادی او خواهی گشت. من تو را به جنگ صلیبی بر علیه تمام رذیلت‎ها، بر علیه تنبلی، دروغ، قتل، حسد و شرارت می‎خوانم. ندای جنگجویان صلیبی را در روحت بپذیر: خداوندا، مسیحیت را افزایش ده! کافران را به جهنم بفرست! خدایا! صلیب واقعی را دوباره به ما عطا فرما!" ــ بعد فرشته با بیرون آمدن خورشید صبحگاهی خود را در مه ناپدید می‎سازد. سگ‎ها پارس می‎کردند. بز نر پیشرو گله شاخ‎هایش را رو به زمین خم کرده بود و با صدای بلند نفس می‎کشید. من حیوان‎ها را به چراگاه هدایت کردم، از چوب بید یک فلوت ساختم و ترانه شادی در صبح ماه ژوئن سال 1212 نواختم. ــ شب پیش کشاورز رفتم و گفتم: "کشاورز، مرا مرخص کن. من باید تو را ترک کنم، من دیگر نمی‎توانم چوپان تو باشم." کشاورز گفت: "تو هم درست مانند یکی از این گوسفندهائی هستی که به چرا می‎بری. من هزینه زندگیت را تأمین می‎کنم، همچنین نیمتنه و کفش چرمی‎ات را از من داری و در کریسمس یک تالر Taler هم از من می‎گیری: چرا می‎خواهی مرا ترک کنی؟ آیا مگر در این سیزده سال که برایم کار کردی سختی کشیده‎ای؟" من گفتم: "من باید خدا را جستجو کنم و توسط او باکره‎ای را پیدا کنم که جدیداً برای به دنیا آوردن ناجی جدید انتخاب شده است. فرشته‎ای در کنار جنگل مرا از آن با خبر ساخت." کشاورز از تعجب چشمانش گرد گشت. "کدام فرشته تو را از چه چیز با خبر ساخت؟" من به کشاورز آنچه رخ داده بود را تعریف کردم.اما او مرا مسخره کرد. من در شب با فلوت و عصای چوپانیم از آنجا رفتم. اما خیلی تعجب‎آور بود: دو سگ و بز نر پیشرو و تمام گله به دنبالم آمدند. و درب همه طویله‎ها باز گشتند و از تمام خانه‎ها بره‎ها و بزها به دنبالم می‎آمدند. ستاره‎ها روشن می‎درخشیدند.هوا گرم بود. اما من سردم شده بود و با گام‎های سریع به پیش می‎رفتم. صبح به روستای بلویز Bloies در وندوم Vendôme رسیدم. هزاران حیوان به دنبالم می‎آمدند و با پیوستن سگ‎ها به لشگرم به تعدادشان مدام افزوده می‎گشت. در این وقت کشاورزان مرا در یک برج زندانی می‎کنند.گوسفندها راه را می‎بندند، بزها غرغر می‎کنند، سگ‎ها پارس می‎کنند. اما وقتی من بر بالای برج رفتم آنها ساکت گشتند. من علامت صلیب را از آن بالا بر آنها کشیدم و گفتم: "به پیش صاحبان‎تان برگردید و به آنها خدمت کنید! خداوند بزودی صلیب حقیقی‎اش را خواهد افراشت و شماها سپس در سایه‎اش علف خواهید خورد! بروید خدا با شما!" ــ و آنها با سرهای به زیر انداخته رفتند، سگ‎ها اما با دمی لای پاهای خود قرار داده رفتند. ــ بعد کشاورزها با شگفتی تمام مرا از برج خارج کردند. در این لحظه من فلوتم را در آوردم و شروع به نواختن یک ترانه کردم:

ماریای آسمانی،
ماریای مهربان؛
در خدمت به آنچه تو می‎پنداری
ما را سرافراز ساخته‎ای.

در این لحظه درب خانه‎ها باز می‎گردند و مانند زن و مردی با هم اسپانیائی می‎رقصند: و پسرها، دخترها، کودکان به سمت من می‎دوند و به دورم جمع می‎گردند. من برایشان ترانه را می‎نوازم و آنها آواز خوان و خوشحال به دنبالم می‎آیند. هیچ یک از تهدیدهای سالمندان، پدر و مادرها و کشیش‎ها ابداً کمکی نکرد. راهپیمایان در بین تک تک ترانه‎ها فریاد می‎کشیدند: "خدایا، بر مسیحیت بیفزا! کافرین را به جهنم بفرست! خدایا، صلیب حقیقی را دوباره به ما عطا فرما!". ما از میان روستاها و شهرها می‎رفتیم و هرچه بر تعداد ما افزوده می‎گشت مردم هم با کمال میل بیشتری به ما اجازه عبور می‎دادند. صد هزار جنگجو هم قادر نگشتند گور مقدس را به زور از کافرین بگیرند. خدا آنها را شکست داد، زیرا که او قلب‎های سیاه‎شان را دیده بود.او در قلب‎شان می‎دید که به خاطر چه چیز آنها واقعاً می‎جنگند: دلیل آنها بدن مقدس و استخوان‎های شهدا نبود، زمین مقدس بی حرمت گشته و برج و باروی ویران گشته و سوخته اورشلیم نبود. عده‎ای صلیب را بر روی پالتوهایشان حمل می‎کردند، زیرا فکر می‎کردند با پیروزی بر سلطان غنائم بزرگی بدست خواهند آورد، و عده‎ای را هم زن‎های قهوه‎ای رنگ و داغ کفار ترک به جنگ جلب می‎کرد. دسته سوم اما فکر می‎کردند می‎توانند در بین راه به نام عیسی مسیح توسط دزدی و قتل و غارت به نان و نوائی برسند. ما جوان‎ها و کودکان اما خدا را در قلب‎هایمان حمل می‎کردیم و می‎خواستیم گور مقدس را با قلب‎هایمان فتح کنیم. هیج خونی نباید به راه می‎افتاد، هیچ قتلی نباید انجام می‎گرفت، هیچ جرمی و هیچ فکر ناشایستی. روستاها و شهرها بدون هیچ حرف و کلمه‎ای از ما شکست خوردند: ما فقط راهپیمائی می‎کردیم، مانند ملخ‎ها پرواز می‎کردیم، مانند باد می‎وزدیم و مانند ماهی‎ها در دریا می‎گذشتیم. مردم به ما بزرگوارانه کمک می‎کردند، ما شب را در کلیساها می‎گذراندیم و جائی که ما نهار می‎خوردیم آنجا هم شهرداران، اشراف، آوازخوانان و اسقف‎ها غذا می‎خوردند. پادشاه فرانسه با فرستادن یک پیک سلطنتی با پرچم‎های کوچک نیلوفری به ما دستور داد به نزد پدر و مادرهای خود بازگردیم. اما ما هیچ پادشاهی از فرانسه و هیچ پدر و مادری نمی‎شناختیم، زیرا که افکار ما فقط از خدا پر بود.

ما از میان فرانسه می‎گذریم و از کنار دریای مدیترانه به سمت ایتالیا می‎رویم.ما به پیاچنسا Piacenza و جنوا Genua می‎رسیم و از آنجا به رم Rom می‎رویم. من چند روز قبل از رسیدن به رم گنبد کلیسای سن پتر را در ابرها در حال درخشیدن می‎دیدم. من با پسران و دختران راهپیما در میدان واتیکان از پله‎های سن پتر بالا می‎رویم. مردم رم که همیشه شلوغ هستند ساکت جمع می‎گردند. پاپ اینوسنس Innozenz در بالای تالار ایستاده بود. او دستش را طوریکه قصد دور کردن ما را دارد بلند می‎‏کند. در این لحظه من صلیبی برای او می‎کشم و برایش دعای خیر می‌‎کنم. سپس ما که تعدادمان به سی هزار نفر می‎رسید زانو زدیم و من شروع به صحبت کردم: "پدر مقدس، برای ما و برای افرادمان بر روی دریا دعای خیر بفرما!" و پاپ رنگ پریده و خاموش برایمان دعا می‎کند. من اما کلمات آهسته‎ای را که به مشاورش می‎گفت می‎شنیدم: "ما در خوابیم. این کودکان بیدارند. ببین چه خوشحال به سمت گور می‎روند." ــ در این وقت بود که من برای اولین بار وحشت‎زده گشتم. من در این شب در یکی از سالن‎های واتیکان خوابیدم، جائیکه با عکس‎های مجلل تمام مقدسین تزئین شده بود. در این شب سباستین Sebastian مقدس بر من ظاهر گشت، مرا بغل کرد و بوسید. ما به راهپیمائی خود از میان کامپانیا Campagna به سمت بریندیزی Brindisi ادامه دادیم. در کامپاگنا در کنار خرابه یک قنات با دختر نه ساله‎ای به نام ماریا مواجه می‎شوم. دختر به محض مشاهده من در رأس صف راهپیمانان به سمتم می‎آید، در برابرم زانو می‎زند، پاهایم را می‎بوسد و فروتنانه به دنبالم می‎آید. در این وقت من مطمئن شده بودم که مادر ناجی جدید را پیدا کرده‎ام و چشم‎های گریانم را در موهای سیاهش که مانند انجیر بوی شیرینی می‎داد مخفی ساختم. میل و اشتیاق بی حد و مرزی بر من مستولی می‎‏گردد در برابر دیدگان تمام زائرین که بر روی زمین زانو زده و سر را بر خاک گذاشته بودند به خدا قسم یاد کنم که او را شناخته‎ام. ــ از رم انواع و اقسام اراذل و اوباش به صفوف ما پیوستند: کشیش‎های ناشی، گداها، مزدوران از کار برکنار شده مزارع و زنان و مردان دلال محبت. عاقبت ما به بریندیزی می‎رسیم و دریائی که باید از میانش عبور می‎کردیم در برابرمان قرار داشت. من با عصایم ضربه‎ای به دریا می‎زنم ــ اما امواج آنطور که خود را در برابر موسی گشوده بودند راهی برای عبور ما باز نمی‎کنند. دو نفر از صاحبان کشتی در بریندیسی اما اعلام کردند که بخاطر هدف مقدس‎مان و برای پاداش گرفتن از خدا ما را به اسکندریه Alexandria می‎برند. ما با هفت کشتی حرکت می‎کنیم. دو کشتی در نزدیک ساردنی Sardinien در جزیره سن پیترو San Pietro واژگون و غرق می‎گردند. در دو کشتی غرق شده فقط چمدان‎های راهبان گدا، مزدوران و دلالان محبت قرار داشت و این به نظرم نشانه خوبی آمد. ما با فریاد بلند "خدایا بر مسیحیت بیفزا!" به ساحل آفریقائی که از میان مه نقره‎ای رنگ پدیدار گشته بود سلام دادیم. ما کف زنان و آواز خوان از میان اسکندریه گذشتیم و هنگامیکه به بازار رسیدیم ناگهان تمام خیابان‎هائی که به بازار منتهی می‎گشتند را در محاصره ملوانان مسلح یافتیم. در بازار اما هوگو فررویس Hugo Ferreus و گلموس پورکوس Guilelmus Porcus با تپانچه‎ای به کمر، با صورت‎های چاق و در حالیکه پوزخند می‎زدند ایستاده بودند، پورکوس واقعاً مانند خوکی که لباس بر تن کرده باشد دیده می‎گشت. فررویس با تپانچه در هوا شلیک می‎کند و در سکوت عمومی که برقرار بود فریاد می‎کشد: "حراج می‎تواند شروع شود! چه کسی اول شروع می‎کند؟" ــ ما به موقع به حراج بزرگ سالانه فروش برده رسیده بودیم و فرستاده خلیفه تعداد ده هزار نفر از ما را به قیمت هشتاد هزار سکه طلا از صاحبان کشتی‎‏ها خریداری کرد. خلیفه ابتدا سعی می‎کرد که ما ایمانمان را انکار کنیم، اما چون ما تزلزل ناپذیر ایستادگی کردیم او از نقشه‎اش دست کشید. پورکوس روح فروش ماریا دختر کوچک از کامپانیا، مادر ناجی آینده را برای خود نگاه داشت. دختر، طوری که من توانستم بعد بفهمم در حرمسرای او یک کودک به دنیا آورد که نمی‎دانم چه بر سرش آمده است. خلیفه‎ای که من پیشخدمت مخصوصش شده بودم یک بار اجازه دیدار از گور مقدس را به من داد. گور ویران و نامرتب در خارج از شهر اورشلیم در یک زمین متروک و خشک قرار دارد. یک گله گوسفند بر روی زمین مشغول چریدن بودند و یک چوپان در فلوتی که خود ساخته بود ترانه خنده‎داری در نور سبز پریده رنگ صبح سحر می‎دمید. چون مسیح آنطور که انجیل به ما می‎گوید از مرگ برخاسته و باید به سمت آسمان صعود کرده باشد بنابراین من فکر می‎کردم گور خالی‎ای را خواهم یافت. اما اینطور نبود. بلکه یک جمجمه خوب حفظ گشته، انواع مفصل‎ها و استخوان‎های لگن خاصره اسکلت یک انسان در آن قرار داشت. من جمجمه را در دست گرفتم و مدت درازی در حدقه‎های خالی چشم‎ها نگاه کردم. البته من با خود چنین اندیشیدم از آنجائیکه تو هم مانند بقیه انسان‎ها مرده‎ای و پس از مرگ به سوی خدا صعود نکرده‎ای و در کنار او بر تخت الماس نشان ننشسته‎ای بنابراین به من هم نمی‎توانی در مسیر سفرم کمک کنی. فرشته فریبائی بر من ظاهر گشت که اغفالم می‎کرد و به من می‎گفت که باید دیگران را فریب دهم. حالا خدا در من مرده است و من دیگر هیچ چیز از ‎او نمی‎دانم. کاش همانطور که من برایش دل می‎سوزاندم او هم به من رحم می‎کرد! حالا من ایمانم به مسیحیت را انکار کرده‎ام، صلیب آویزان به گردنم را شکسته‎ام و مانند خلیفه، سرور مهربانم یک بت پرست شده‎ام. هنگامیکه من در سر سفره غذا تصمیمم را با خلیفه در میان گذاشتم بسیار خوشحال گشت. او مرا مانند سباستین مقدس در سالن واتیکان بغل کرد، بوسید و گفت: "تو نباید دیگر اشتفان نامیده شوی. من تو را همانطور که اولین پسر محمد نامیده می‎گشت به نام علی غسل تعمید می‎دهم." وقتی من از تنگ بلور سفید رنگ شراب قرمز برایش می‎ریختم دستانم می‎لرزیدند و یک قطره اشگ از میان مژه‎ام درون جامش افتاد و او در سکوت شرابش را نوشید.

من تحت فرمان خلیفه مهربانم ال‎ـ‎کامل Al-Kamil در صفوف عرب‎ها بر علیه فریدریش دوم Friedrich و ارتش مسیحی او جنگیدم. من تعدادی از مسیحیان را توسط چماق خار دار کشتم و بطور اتفاقی آن دو روح فروش، هوگو فررویس و گلموسپورکوس را که این بار لباس سربازان مسیح را با این اندیشه که به سود بیشتری دست یابند بر تن کرده بودند اسیر ساختم. من گذاشتم که آن دو سودجو را در اورشلیم بر روی کوه زیتون به صلیب بکشند و در میانشان سومین صلیب را نصب کنند و جمجمه و اسکلت مسیح را به آن آویزند، من گذاشتم مسیح را برای دومین بار به صلیب بکشند.
 
ــ پایان ــ 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:39  توسط سعید از برلین  | 



مدام در دلم می‎جنگم!
من با خودم در جنگم!
با تو هم می‎جنگم!

بعد از کشتن تو هر بار به خود می‎گویم:
کاش قبل از آنکه مرا می‎کشتی
خدا سوت پایان جنگ را به صدا می‎آورد،
ما به هم دست می‎دادیم،
تماشاگرها برایمان کف می‎زدند
و من و تو دست در دست
زمین جنگ را ترک می‎کردیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور ۱۳۹۲ساعت 1:44  توسط سعید از برلین  | 



در پائین درب بر روی تابلوئی از سنگ مرمر نوشته شده بود "دفتر کارهای ماشین نویسی <دست بالدار>".
من زنگ می‎زنم.
درب بدون صدا باز می‎شود، و من در دفتر کار ایستاده بودم. اتاق با کاغذ دیواری کاملاً سیاهی پوشانده شده بود. کرکره پنجره‎ها پائین کشیده شده بودند. بر روی یک میز تحریر لامپ الکتریکی سبز رنگی روشن بود.
یک آقای مبتلا به بیماری سل در نور سبز مانند مرده‎ای که مدت‎ها از مرگش می‎گذرد در حال سرفه کردن خشکی به سمت من می‎آید. ریه‎اش خرخر می‎کرد. نفس از دهانش مانند توده بخار گندیده‎ای بیرون می‎خزید.
مرد مبتلا به سل زمزمه می‎کند: "چه میل دارید؟"
"من کسی را برای دیکته کردن می‎خواهم. آیا کارمندی دارید که بتوانید به من توصیه کنید؟"
مرد مبتلا به سل سرش را تکان می‎دهد.
"من کارمندی ندارم."
"و <دست بالدار>؟"
"ــ من خودم هستم ..."
او به صورتی تشریفاتی تعظیم می‎کند.
من غیر ارادی به دست‎هایش نگاه می‎کنم؛ آنها مانند دست‎های زنان ظریف و لاغر بودند. به نظر می‎رسید که خون فقط در دست‎ها جریان دارد و در بقیه بدن تا سر فقط از رگ‎های اندکی عبور می‎کند.
وضعیت عجیب و غریبی بود. همدردی غیر قابل انکاری مرا به سمت این مرد رو به زوال که حضورش برایم بطور ناگواری نامطلوب بود می‎کشاند.
من با تردید می‎گویم: "من مایلم زندگی‎ام را ... توسط رادیوتلگراف به شما دیکته کنم. آیا منظورم را می‎فهمید؟ من هنوز جوانم. من تب‎زده در تمام شعله آتش‎ها ایستاده‎ام. حتی آسایشم هم به خشم می‎افتد. به چشم‎هایم نگاه کنید! آنها با هزاران اشعه مانند بازوان یک اختاپوس همه چیز را چک می‎کنند. مشت‎هایم ستاره‎ها و درب‎‌هائی را که نمی‎خواهند به رویم گشوده شوند در هم می‎شکنند. من خوشبختانه فکر می‎کنم که آدم مهمی هستم. زندگی من باید برای نوه‎هایم زنده بماند. من مدت کوتاهی قبل از مرگم نزد شما خواهم آمد و نسخه نوشته شده را تصحیح خواهم کرد. بنویسید! من با خونم بهای آن را خواهم پرداخت ..."
مرد نحیف تعظیمی می‎کند و من می‎روم. زندگی با گذشت هر روز رنگین‎تر می‎گشت. فصول سال در رنگ‎های نقره‎ای، سبز، سرخ و طلائی مانند پروانه‎ای تاب‎خوران از برابرم می‎گذشتند. ردیفی از زن‎ها بخاطر همخوابی با من در هم می‎پیچیدند. من از آنها می‎گریختم. اراده‎ام اثر گذار بود. شهرتم تا تاج و تخت طنین انداخت. نشان‎های افتخار ثابت می‎کنند که من برای نظم زحمت کشیده‎ام. پول ثابت می‎کند که من به حساب می‎آمدم و شهرت ثابت می‎کند که من مشهور بودم. مردم برای آقایان و قهرمانانی که از قلم من روح گرفته و بر روی صحنه نمایش نوسان می‎دادند با حیرت می‎نگریستند. همچنین محصلین شگفتزده و مؤدبانه در کتاب‎های درسی مدرسه داستان‎های اخلاقی و اشعار الهی مرا می‎خواندند. در دانشگاه‎ها در باره آثار من شروع به سخنرانی کردند. و من بطور آشکاری پیر می‎گشتم.
هنگامیکه من ساعات آخرین زندگیم را نزدیک احساس کردم با زحمت فراوان و با کمک عصا از ماشین پیاده گشته و به دفتر کار <دست بالدار> رفتم.
مرد نحیف با لبخند و سرفه‎های خشن به پیشوازم آمد.
من به او گفتم: "کاری که من به شما سفارش دادم" و با زحمت خود را بر روی صندلی نشاندم.
"کار شما زحمت کمی داشت. کمتر از آنچه فکر می‎کردم. بفرمائید این هم نسخه خطی". و او یک ورق یادداشت کوچک را که کلمات زیر بر رویش نوشته شده بودند به من می‎دهد:
"روزی انسانی وجود داشت، نه کمتر، نه بیشتر. او قبل از مردنش مرده بود. امید که پس از مرگش زنده بماند."
من له گشته بخاطر کم بودن کلمات فریاد کشیدم: "هفتاد ساله شده‎ام و هفتاد کتاب نوشته‎ام: آیا این پاداش من است؟ ارزش وجود من آیا این است؟"
مرد نحیف با دست استخوانیش دستی به پیشانی من می‎کشد و می‎گوید: "دوست عزیزم، خواهش می‎کنم آرام بگیرید. میلیون‎ها نفر با یک ورق یادداشت خالی و سفید به گور سپرده می‎گردند. اما اگر فقط یک کلمه از شما برای ابد باقی بماند به این ترتیب برای همیشه در شعر رنج انسانی زنده می‎مانید ..."
من سر طاسم را به لبه صندلی تکیه می‎دهم: "چه مقدار باید بپردازم، لطفاً؟"
بیش از حد خسته بودم و مانند کودکی گریان، تسلی ناپذیر و لرزان به آخرین خواب فرو می‎روم.
من هنوز متوجه بودم که چگونه مرد نحیف قلبم را از قفسه سینه و چشم‎هایم را از سرم برید و دوباره ملال انگیز شروع به نوشتن با ماشین تحریرش کرد.

ــ پایان ــ  

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:55  توسط سعید از برلین  | 



هفتمین هفته. 

به خانم <د> با لحنی متعجب و شوخ می‎گویم: "ما که تا نیم ساعت قبل یک روح در دو جسم بودیم! چرا جوش آوردین!؟" 
خانم <د> بدون آنکه سرش را از روی کتابی که در دست داشت بردارد مؤدبانه و بی حوصله می‎گوید: "لطفاً مزاحمم نشوید! ... شما می‌‎بینید که در حال مطالعه‎ام! ... شما خوب می‌دونید که من اصلاً دوست ندارم یک حرف را چند بار تکرار کنم ... چند بار باید به شما گفت که مزاحمم نشوید تا متوجه شوید!؟" 
من اما دست از شوخی برنمی‌دارم و می‌گویم: "خانم <د> من صبح به این زودی نه وقت و نه حوصله شوخی دارم! من فقط می‎خواستم بهتون اطلاع بدم که همه افراد گروه بجز شما در اتاق خانم <ی> جمع شده‎اند و منتظر شما هستند! شما حالا باید تصمیم بگیرید. مایلید به کتاب خواندن ادامه بدهید یا اینکه می‎خواهید به بقیه افراد گروه بپیوندید؟!" 

همکارانم معمولاً برای تمرین دادن ذهن افراد سالخورده از جدول ضرب و جمع و تفریق اعداد و نام رنگ‎های مختلف استفاده می‎جویند، من اما طریقه جمله سازی را به کار می‎برم. 
هفت هفته از شروع کار من در خانه سالمندان می‎‌گذرد و من در سومین هفته گروه شش نفره‎ای از خانم‎های سالمندی که هنوز کتاب و روزنامه می‎خوانند تشکیل دادم. ما بعد از یک بحث نیم ساعته نام <بانوان سالمند آگاه> را برای گروه خود انتخاب و به اتفاق آرا آن را تصویب کردیم. گروه دو بار در هفته و هر بار در اتاق یکی از اعضاء تشکیل جلسه می‎دهد و به مدت یک ساعت تا یک ساعت و نیم ادامه می‎یابد. 
هر بار پس از اعلام رسمیت جلسه یکی از اعضاء کلمه‎ای انتخاب کرده و باید همه با آن کلمه جمله بسازند. و من بعنوان مسئول افتخاری نوشتن صورت‎جلسه برگزیده شده‎ام. وظیفه‎ام ضبط سخنان هر جلسه و دادن یک کپی از آنچه نوشته‎ام به افراد گروه در فردای برگزاری جلسات می‎باشد، تا خواندن آن موجب بازنگری در افکار خود و دیگر اعضای گروه در روز قبل گردد. 
در اولین جلسه انتخاب کلمه به پیشنهاد اکثریت اعضای گروه به من واگذار گشت و من پس از لحظه‎ای فکر کردن <سفر درونی> را انتخاب کردم. 

خانم <و> و <د> خوره کتابند. فقط هنگام صرف غذا می‎توان آنها را بی کتاب در دست مشاهده کرد! و بقیه خانم‎ها مجله و روزنامه خوانند و خانم <ی> گاهی هم از خانم <د> کتاب قرض می‎گیرد. 
اولین جلسه برای من هیجان خاصی داشت. من فقط گوش شده بودم و در انتظار شنیدن جملات آنها ثانیه‎ها را می‎شمردم. 
خانم <د> که مسن‎ترین اعضای گروه است شروع می‎کند:
"سفر درونی یعنی بدست آوردن بلیطی رایگان برای دیدار از سرزمینی به نام حسد. سفری که بر روی دریاچه آرام <اکنون> به سوی افق <گذشته> می‎راند و ناخدا در هر بندری چند حسادت را پس از گرفتن گمرکی از آنها از کشتی پیاده می‎سازد و در آخرین بندر اولین حسادت دوران کودکی را به پدر و مادرش که به بدرقه فرزند خود آمده‎اند می‎سپرد و می‎گوید: لطفاً دیگر بچه خود را حسود بار نیاورید!" 
خانم <ی> با حسادت نگاهی به او می‎اندازد و می‎گوید: 
"سفر درونی یکی از پر خطرترین سفرهاست ... خدا نکند که آدم در این سفر گرفتار گرگ شود! دندان‎های گرگ مانند میخ می‎باشند و آروارهایش مانند چکش ... نه ببخشید ... و آروارهایش مانند دو پتک!" بعد بلافاصله به خانم <د> نگاهی از نوع نارسیستی می‎اندازد و می‎گوید حالا نوبتی هم باشه نوبت <و> است! 
من نگاهم ناخواسته به خانم <و> می‎افتد و او فوری کتاب در دستش را به کنار می‎گذارد و بعد از کمی فکر کردن می‎گوید: 
"جمله ساختن با <سفر درونی> مثل شنا کردن در دریاست، اونم بدون وسائل ایمنی، درست مثل یک دیوونه که شنا کردن اصلاً بلد نیست اما هر روز میره تو وان آب!" بعد بدون نگاه کردن به بقیه برای دیدن اثری که جمله‎اش گذارده است کتاب را دوباره در دست می‎گیرد. 
خانم <الف> انگشت اشاره دست چپش را که هنوز کمی قادر به حرکت است بالا آورده و تکان می‎دهد. من می‎پرسم: دستشوئی؟ و خانم <الف> کمی خود را روی ویلچرش می‎جنباند و می‎گوید: نه، نوبت منه! 
من در دلم لبخندی می‎زنم و خودم را آماده نوشتن نشان می‎دهم. 
"من اگر بخواهم به سفر بروم قبلاً بلیط رزرو می‎کنم ... سفرهای بیرونی خیلی دلچسب‎ترند ... شوهرم تا دلتون بخواد به سفرهای درونی می‎رفت ولی هرگز منو با خودش نمی‎برد ... بچه‎ها همیشه با من بودند چه در خونه، چه در سفر! مگه می‎شه با چهار تا بچه آدم به سفر درونی بره! نه من هیچ وقت از سفر درونی خوشم نیومده ... می‎دونید چیه، تاریکی سفر درونی یک طرف، آدم نمی‎دونه بعد از پایان سفر از کجا باید بیرون بیاد!" 
خانم <ن> دستش را به صمعک گوش راست خود می‎برد و بعد از تنظیم آن می‎گوید: 
"اصلاً چرا باید در سفر درونی آدم تنها باشد؟ ... اگر قرار بود که سفر درونی تنهائی انجام شود پس چرا از قدیم گفته‎اند که آدم در سفر دوستش را می‎شناسد؟! به نظر من بهتره که همگی با هم به سفر درونی بریم، هم مطمئن‎تره و هم ارزان‎تر تمام می‎شود!" 
خانم <ه> هنوز تحت تأثیر شدید دوران جنگ است و همیشه از فقر و وحشت آن زمان صحبت می‎کند. و چون به علت فقیر بودن خانواده‎اش در دوران جوانی قادر به سفر نگشته بود بنابراین میل نداشت در این جلسه جمله‎ای با سفر بسازد و از من خواست به جای او این کار را بکنم. 
من غافلگیر شده بودم و ذهنم دست به اعتصاب زده بود و نتوانستم جمله‎ای با <سفر درونی> بسازم و با گفتن جمله زیر ختم جلسه را اعلام کردم: 
"دردآورترین دردها دردهای روانی‎اند و هیچ دیوانه‎ای تا حال خود را به خاطر درد جسمانی نکشته است!!"

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 2:38  توسط سعید از برلین  | 



این داستان مانند افسانه‎ای از برادران گریم Grimm آغاز می‎گردد. اما این داستان افسانه نیست. همچنین داستانی واقعی با نقطه پایانی ضروری هم نمی‎باشد: تقریباً داستانی‎ست گرد، گرد و شفاف مانند یک گوی شیشه‎ای و با یک اخلاق رنگارنگ. این داستان تا اندازه‎ای (تقریباً) حقیقی‎ست و در شهر کوچکی رخ داده است که من به تازگی به آن سفر کرده بودم. این داستان در مقایسه با وقایع برجسته جنگی که در خارج درگرفت (دور از اینجا، شهر کوچک اما نمی‎داند کجا ...) چیزی نیست بجز یک رویداد غم‎انگیز و مضحک اسلیمی. 
فرانچسکو زالندرینی Francesco Salandrini شعبده باز مشهور جهانی در روزیکه آلمان به روسیه اعلان جنگ داد به این شهر رسید. او قصد داشت هنرهای بزرگ و سری خود را آنجا به نمایش بگذارد. او قادر بود آب را به شراب و شراب را به آب مبدل سازد. او خیلی ساده از گوش و بینی جوانان روستائی و جوانان شگفت‎زده و دوشیزگان خندان شهرهای کوچک تالر Taler بیرون می‎کشید و آنها را جرنگ جرنگ در کلاه سیاه سیلندر براقش می‎انداخت، گرچه روزهائی وجود داشتند که او خودش دارای یکی از این سکه‎های نقره هم نبود. او در کلاه سیلندر خود که نمی‎شد قدرت جادوئی آن را انکار کرد شش تخم مرغ خام را می‎شکاند و بدون آتش و بدون ظرف در آن یک خاگینه واقعی خوشمزه می‎پخت. 
وسیله نقلیه آقای زالندرینی که پنجره‎های کوچک قرمز رنگی داشت و توسط یک اسب بد اخلاق پیر کشیده می‎شد از روی پل اودر Oderbrücke با سر و صدا می‎گذرد و داخل شهر می‎شود. همسرش بلا Bella در نقش بانوی مار، باکره شناور و واسطه ماوراء طبیعی و یک خرس به نام  هوگو او را همراهی می‎کردند. 
آقای زالندرینی که هرگز در زندگی خود را با سیاست مشغول نساخته بود (و قصد هم نداشت در آینده مشغول سازد، زیرا که نه قادر به پرداختن مالیات بود و نه مایل به این کار)، از اینکه در شهر کوچک هیجان جاری‎ست خیلی تعجب می‎کند. همه مردم در حال رفت و آمد بودند، بچه‎ها فریاد می‎کشیدند و آواز می‎خواندند و زن‎ها از پنجره نگران نگاه می‎کردند. 
با این حال آقای زالندرینی درشکه‎اش را آرام و متفکرانه به سمت میدان نمک می‎راند، جائی که غرفه‎ها برق می‎زدند و چرخ و فلک شاداب می‎چرخید، تا در آنجا برای <تآتر شگفت‎انگیز و جالب>ش چادر بزند. 
او تازه با کمک باکره شناور اولین دیرک چوبی را در زمین فرو کرده و توسط یک طناب هوگو را به آن بسته بود که گام‎های فنری پلیس نیومن Neumann چاق نزدیک می‎گردد و جدی و همزمان دوستانه متوجه‎اش می‎سازد که او می‎تواند از ادامه تلاش برای نصب تآتر <شگفت‎انگیز و جالب>ش دست بکشد. جنگ اعلان شده است. شهردار در این شرایط بحرانی نمی‎تواند اجازه بدهد نمایشی که برای امروز اعلام شده است اجرا گردد. حالا مسائل مهمتری از پختن خاگینه در کلاه سیلندر یا از نشان دادن توانائی تله‎پاتی هوگو وجود دارند. هیچکس حالا میل دیدن چنین مزخرفاتی را ندارد و او باید <تآتر شگفت‎انگیز جالب>ش را تا زمان مناسب‎تری به تعویق اندازد. با این حرف پلیس نیومن دوستانه و جدی همانطور که آمده بود می‎رود. 
آقای زالندرینی حیرت‎زده گشت. او هرگز به مخیله‎اش هم خطور نکرده بود که یک درگیری بین‎المللی می‎تواند شغل و نانش را از بین ببرد. همچنین هوگو هم که قادر به طالع بینی و تله‎پاتی‎ست از مطلع ساختن آن غفلت کرده بود؛ آری، چنین به نظر می‎آمد که خود هوگو هم هیچ چیز از عذاب قریب‎الوقوعی که بر بالای سرش با ابرهای تاریک سیاه در هم گره خورده است بی اطلاع باشد. او مچاله و گرسنه در کنار دیرک می‎نشست، مانند کودکی ناخن پنجه‎هایش را می‎خورد و با آن حماقت خوش طینتش برای خود خیره نگاه می‎کرد، طوریکه هم عضلات خنده ما را تحریک می‎کرد و همچنین وحشت را در ما بیدار می‎ساخت. 
آقای زالندرینی بر لبه مالبند درشکه‎اش می‎نشیند و تمام روز را به این فکر می‎کند که حالا چطور باید برای خود و خانواده‎اش غذا تهیه کند. او در اصل شورج کراوتویکرل Schorsch Krautwickerl نام داشت و اهل بامبرگ Bamberg بود. او را دیگر به علت پیری برای خدمت در ارتش قبول نمی‎کردند. بعلاوه برایش مانند روز روشن بود که او فعلاً نمی‎تواند با درک و مشارکت مردم برای شعبده بازی عجیب و غریب خود و استعداد شگفت‎انگیز تله‎پاتی خرسش هوگو حساب کند. 
او چندین روز فکر می‎کند. سپس به دفتر شهردار می‎رود و از او درخواست کاری می‎کند، حتی اگر شده کوچک‎ترین کار. باکره شناور و خرس در اضطراب منتظر او می‎مانند. زن نان کهنه خشکی را خواهرانه با خرس تقسیم می‎کند. 
آقای زالندرینی با این خبر خوش که بعنوان مسئول ریختن ذغال در کوره در کارخانه گاز شهر کاری پیدا کرده است بازمی‎گردد. گرچه حقوقی که آقای زالندرینی دریافت می‎کرد زیاد نبود و به زحمت کفاف سیر کردن یک شکم را می‎داد (حقوق کارگران ذغال سنگ کوره در زمان صلح هم قابل ذکر نیست) اما حداقل از هیچ بهتر بود. به این ترتیب باکره شناور به زحمت سیر می‎گشت ــ شاید زن در شهر بتواند کاری بعنوان رختشو پیدا کند؟ ــ، اما با خرس کوچک مورد علاقه و سرمایه و صنم گرسنه‎اش چه باید بکند؟ 
روز بعد یک آگهی در روزنامه به چاپ می‎رسد: "از نجیب‎زادگان محترم تمنای آشغال آشپزخانه برای خرس فالگیر متعلق به شعبده‎باز زالندرینی می‎شود." 
از حالا به بعد غذای هوگو از آشغال نجبای محترم تشکیل می‎شد که به اندازه کافی فرستاده نمی‎گشت تا او را کاملاً سیر سازد. او در میدان نمک تحت نظارت باکره شناور که مشغول شستن رخت بود در کنار دیرک به آن بسته گشته می‎نشست و باران پائیزی پوستش را می‎شست. اواخر پائیز از راه می‎رسد و خرس سردش شده بود. پوستش می‎لرزید و چشم‎های خسته‎اش با وحشت به آسمان سربی نگاه می‎کردند. 
باکره شناور گریه می‎کرد. 
در این وقت آقای زالندرینی فکر خوبی به ذهنش می‎رسد. او مسئول ریختن ذغال در کوره کارخانه گاز بود، بنابراین از شهردار خواهش می‎کند که به او اجازه دهد تا خرس را در یکی از اتاق‎های خالی و گرم کارخانه گاز در کنار بخاری بزرگ جا دهد. شهردار که از بی خطر بودن خرس کوچک گرسنه و ضعیف با خبر بود متقاعد شده و این اجازه را می‎دهد، و خرس حالا در پشت درب چوبی نرده‎ای چمباته می‎زد و با چشم‎های غمگین  به شعله آتش درون کوره نگاه می‎کرد. گهگاهی کودکان بازرس کارخانه گاز به دیدارش می‎آمدند و برای او یک تکه نان یا آشغال‎های آشپزخانه را می‎آوردند. او هرچه را که میان دندان‎هایش فرو می‎‏بردند می‎خورد. 
اما یک روز صبح او در پشت نرده‎های چوبی مرده افتاده بود و نور صورتی کوره بر روی پوست قهوه‎ای تاریک رنگش می‎رقصید. 
آقای زالندرینی شوکه شده بود اما بعنوان مسئول ریختن ذغال در کوره وقت زیادی برای سوگواری نداشت. باکره شناور فریاد کشان خود را روی خرس مرده می‎اندازد و این صحنه مانند نقاشی پیلوتی Piloty دیده می‎گشت. 
اینکه آیا خرس در اثر مسمومیت گاز گرفتگی یا سوء تغذیه مرده است مشخص نبود. 
آقای وکیل <ک> پوست و سر خرس را از آقای زالندرینی می‎خرد. آقای <ک> مصمم است شهر را ترک کند و در شهر <س> یک دفتر وکالت جدید بگشاید. او پوست هوگوی فالگیر را در اتاق مهمانی خود به دیوار آویزان خواهد کرد و وقتی دوستان نزدش به مهمانی بیایند او با ژست به پوست اشاره خواهد کرد، خاکستر سیگار برگش را سهل انگارانه خواهد تکاند و شروع به تعریف خواهد کرد: 
"هنگامیکه من هنوز در کوه‎های تاریک خرس شکار می‎کردم ..." 

ــ پایان ــ

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور ۱۳۹۲ساعت 10:34  توسط سعید از برلین  |