|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
مردی یک طوطی زیبا داشت. این طوطی اما دارای یک عیب بود؛ دائم میگفت: من یک کمونیست ام.
با اینکه این عادت طوطی اعصاب مرد را داغان کرده بود، اما نمیشد هم طوطی را از این کار منع کرد.
روزی مرد تصمیم میگیرد برای سه هفته به مسافرت برود، و چون نمیتوانست طوطی را همراه خود ببرد پس او را در جایخی قرار میدهد.
مرد پس از از سه هفته به خانه بازمیگردد و طوطی را از جایخی خارج میسازد. بعد از آب شدن یخها دوباره طوطی سر حال می آید اما دیگر حرف نمیزد.
مرد برای به صحبت آوردنش میگوید: من یک کمونیستم، من یک کمونیستم.
طوطی در جواب میگوید: من اما دیگه نه. سه هفته تبعید به سیبری کافیم بود.