قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

کلمات قصارـ۴

 

۳۰ـ نیکی تا اندازه ای غمگین شده است.

 

۳۱ـ من برای تسلط به خویش تلاش نمیکنم. خویشتنداری یعنی اینکه بخواهم تصادفاً بر محلی از درخشش بی پایانِ هستی معنوی ام تأثیر بگذارم. اگر قرار باشد چنین دوایری دور خود بکشم، پس بهتر آن است که بیکار و فقط با تعجب عفریتهای مبهم را یه تماشا بنشینم و با خود تنها آن نیروئیکه این تماشاگه به من میبخشد به خانه ببرم.

 

۳۲ـ کلاغها مدعیند که تنها یک کلاغ قادر است آسمان را ویران سازد. در این ادعا تردبدی نیست، اما بر ضد آسمان چیزی را ثابت نمیکند، زبرا که معنای افلاک یعنی: عدم امکان کلاغها.

 

۳۳ـ شهدا جسم را دست کم نمیگیرند، آنها اجازه میدهند که آنرا بر صلیب ارتقاء دهند. آنها در این باره با دشمنانشان متفقند.

 

۳۴ـ از خستگی به ستوه آمدنش مانند گلادیاتوری بعد از جنگیدن است، کار او سفیدکاری کردن یک گوشه از اطاق اداره ای دولتی بود.

 

۳۵ـ داشتن وجود ندارد، فقط یک وجود، فقط یک وجودِ بعد از آخرین نفس، بعد از یک شوق بودنِ سرکوب گشته.

 

۳۶ـ در گذشته درک نمیکردم که چرا برای سئوال جوابی بدست نمی آوردم، امروز درک نمیکنم چگونه میتوانستم باور کنم که میتوانم سئوال کنم. اما من اصلاً باور نمیکردم، من فقط سئوال میکردم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۸۸ساعت 13:55  توسط سعید از برلین  |