قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

هر عمل و هر زایش خوب و شادی در جهان سرنوشتی تجربه گشته و به من تبدیل شده است. شماها قبل از جنگهای طولانیتان ثروتمند بودید، آه، دوستان، شماها ثروتمند و چاق و پر خور بودید، شماها و پدرانتان، و هنگامیکه در شکمهای خود درد احساس کردید، برایتان زمان آن رسیده بود در این درد پی به سرنوشت خود برده و به صدای خوب اش گوش دهید. شماها اما ای کودکان، بخاطر درد شکم عصبانی گشتید و به خود گفتید این گرسنگی و کمبود است که باعث درد شکم شده است. و بعد به جنگیدن پرداختید، بخاطر تسخیر کردن، برای فضائی بیشتر بر روی زمین، برای آنکه غذای بیشتری در شکمهایتان جا دهید. و حالا که به وطن بازگشته و آنچه بخاطرش جنگدید را بدست نیاورده اید، حالا دوباره آه و ناله میکنید، دوباره احساس درد و رنجهای جورواجور میکنید، و دوباره به دنبال بدخواه میگردید، به دنبال دشمن شریری که بانی این دردهاست، و آماده اید به سوی او تیراندازی کنید، اگر چه او برادر شما باشد.

دوستان عزیز، آیا بازگشتن به خود بهتر نیست؟ بهتر نیست که حداقل این بار، دردهایتان را با حرمت بیشتری درمان کنید، با کنجکاوی و مردانگی بیشتری و با ترس و فریادهای کودکانه کمتری؟ نمیتواند آیا این درد تلخ آوای سرنوشتها باشد، و آنها شیرین خواهند شد، اگر شما این آوا را درک کنید؟ آیا نمیتواند چنین باشد؟

همچنین میشنوم که شما دوستان مدام بلند در باره دردها و سرنوشتهای شریری که بر ملت و کشورتان حاکم گشته شکایت میکنید. دوستان جوانم میبخشید اگر که من در این رابطه کمی بدگمان، کمی آهسته و ناراضی در اعتماد کردن هستم! تو و تو، و تو آن گوشه، آیا همه شما تنها به خاطر ملت خود رنج میبرید؟ تنها به خاطر وطن خود رنج میبرید؟ این وطن پس کجاست، سر آن کجاست، قلبش کجا قرار گرفته، از کجای آن میخواهید به معالجه و پرستاری آن آغاز کنید؟ چگونه؟ دیروز به خاطر امپراطور و قلمرو جهان دلواپس بودید، قلمرو و امپراطوریکه به داشتنش مغرور و آنها را مقدس میپنداشتید. تمام آنچیزها امروز کجا هستند؟ درد دلهایتان را امپراطور نفرستاده بود _ میتوانند آیا این دردها از طرف او باشند، وقتیکه دیگر امپراطوری در کار نیست؟ این ارتش و ناوگانها نبودند، و نه این ایالت و یا آن ایالت و قطعه های طعمه که درد و رنج را برایتان فرستادند، این را حالا میبینید. _ اما چرا هنگامیکه در رنجید، فوری مانند امروز از وطن و از ملت، و از چنین چیزهای بزرگ و محترم که حرف زدن در باره آنها خوب است میگوئید، و از چیزهای که اغلب خود را پیش بینی نشده حل میکنند و نیست میگردند؟ ملت چه کسی ست؟ آیا ملت همان سخنران است، یا آنانکه به او گوش میسپارند، آیا ملت آنانی اند که با او موافقند، و یا آنانیکه به سوی او آب دهان می اندازند و چوبدستی در هوا برایش میچرخانند؟

آیا صدای شلیک را که از آن سمت می آید میشنوید؟ ملت کجاست، ملت شما _ در کدام سمت است؟ شلیک میکند، یا به او شلیک میگردد؟ حمله میکند، یا به او حمله میگردد؟ ببینید، این سخت است، فهمیدن همدیگر سخت است، حتی خود را فهمیدن هم سخت است وقتی انسان به واژه های بزرگی مانند ملت و وطن محتاج میگردد.  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر ۱۳۸۸ساعت 13:48  توسط سعید از برلین  |