نامه تابستانی از جنوب.(ت)
این امکان وجود دارد. اما شما میخواهید با آن زندگیتان را بگذرانید؟"
"من با آنچه که تولید میکنم زندگی میکنم، با ارزشهائی که در جهان مینشانم، هر چند هم که کوچک باشند.
برای مثال من نقاشیهای آبرنگ میکشم، کسی را نمیشناسم که زیباتر بکشد. آدم میتواند از من با بهای کمی نسخه های خطی اشعارم را بخرد که من خودم با نقاشیهای رنگی تزئینشان کرده ام. یک گرانفروش نمیتواند کاری هوشمندانه تر بجز خریدن این چیزها انجام دهد. وقتی هم من بعد از چند سال بمیرم قیمت آنها سه برابر میشود."
من این را با شوخی گفتم، اما گرانفروش دچار وحشت شد نکند میخواهم از او درخواست پول کنم. او فکرش پریشان شد، به سرفه کردن افتاد و ناگهان در انتهای سالون کنار پنجره یک آشنا دید که باید به او سلام میکرد.
دوستان عزیز در برلین، اجازه دهید از شرح ماجرای نهار که من با مهماندارم از آن لذت بردم بگذرم! سالن غذاخوری سفید و شیشه ای میدرخشید، و چه پذیرائی زیبائی، چه خوب غذا میخوردند، و چه شرابهائی! من در باره آنها سکوت میکنم. تماشای غذا خوردن گرانفروشان منقلب کننده بود. آنها کاملاً بر خود مسلط بودند. آنها لقمه های خوراکهای لذیذ را با چهره ای کاملاً جدی و برای انجام وظیفه میخوردند، بله تحقیر آمیز و تنبلانه، آنها با چهره های آرام و کمی رنجور طوری از شیشه های شراب قدیمی جامهایشان را پر میساختند که انگار دارو میخورند. من در اثنای تماشا کردن برایشان چیزهای خوب آرزو کردم. یک نان سفید کوچک و یک سیب هم برای شب در جیب قرار دادم.
شماها میپرسید که چرا پس من به برلین نمی آیم؟ آری، در حقیقت خنده دار است، اما اینجا واقعاً بیشتر مورد علاقه ام است. و من چنین آدم کله شقی هستم. نه، من نه میخواهم به برلین بیایم و نه به مونیخ، برای من آنجا کوهها در شب خیلی کم گلگونند، و دلم برای اینچیز و آنچیز اینجا تنگ میشود.
(۱۹۱۹)
_ پایان _