قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

در واقع این تنها پبشترفتی بود که ذات جنگ خود بوجود آورنده آن بود، پیشترفتی که عاقبت تا اندازه ای مفهوم جنگ را نمایان می ساخت.

اکنون جهان به دو گروه تقسیم شده بود، دو گروهی که به نابودی یکدیگر برخاسته بودند، زیرا هر دو یک چیز را آرزو می کردند: رهایی دادن مظلومین، منسوخ کردن عمل قهرآمیز و برقرار سازی صلحی پایدار.

مردم در همه جا بر ضد صلحی بودند که احتمال تا ابد دوام آوردنش نمی رفت،– چون صلح جاودانه بدست آوردنی نبود، بنابراین جنگ جاودانه با قاطعیت ترجیح داده شد، و بی قیدی، همان بی قیدی ای که به بالون های مسلح اجازه می داد تا از ارتفاعی وحشتناک دور دعای خیرشان را بر روی صالحین و ظالمین ببارانند، و کاملاً با مفهوم این جنگ مطابقت می کرد.

بعلاوه این جنگ هم مانند جنگهای پیشین با تجهیزات قابل توجه اما نامناسب ادامه داده می شد. ارتش و تکنسین ها با فانتزی اندکشان بعضی وسائل مرگ آفرین را اختراع کرده – اما آن خیالبافی که بالون های بذرپاش مکانیکی را طرح ریزی کرد، آخرین نفر از نوع خود بوده است؛ زیرا از آن به بعد فرهنگیان، خیالبافان، شاعران و رویائیها از علاقه خود به جنگ هرچه بیشتر و بیشتر کاسته بودند.

همانطور که گفته شد این جنگ به عهده ارتش و تکنسین ها واگذار شده بود و به این دلیل پبشترفت کمی داشت. ارتش ها با مقاومتی باور نکردنی در همه جا روبروی هم ایستادند، و با وجود آنکه کمبود مواد خام باعث شده بود که نشانه ها و سردوشی ِ ارتشی ها دیکر فقط از نوع کاغذیش به آنها داده شود، اما این از شجاعتشان خیلی هم نکاست.

 

خانه ام را در حالیکه قسمت هایی از آن بوسیله گلوله های شلیک شده از هواپیما ویران گشته بود یافتم، اما میشد هنوز در آن خوابید. در هر حال هوا مضطرب و سرد بود.

خاک، قلوه سنگ ها و کپک های نمناک نشسته بر دیوارها باعث ناخشنودیم می شوند، و من خیلی زود دوباره خانه را ترک کرده تا کمی پیاده روی کنم.

از میان بعضی از کوچه های شهر که در مقابسه با قبل از جنگ بسیار زیاد تغیر کرده بود می گذشتم. دیگر هیچ مغازه ای در شهر دیده نمیشد. خیابان ها بدون روح بودند.

زمان درازی از قدم زدنم نمی گذشت، مردی با کلاهی که نمره ای فلزی بر رویش نصب شده بود به طرفم آمد و از من پرسید چه می کنم. من گفتم در حال قدم زدن هستم.

او: آیا اجازه دارید؟ من متوجه حرف او نشدم، بعد از رد و بدل شدن یکی دو جمله از من خواست به دنبال او به اولین شهرداری سر راه بروم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 15:51  توسط سعید از برلین  |