قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

از اینکه باعث رنجش شما میشوم ملامتم کنید! شما چندان عادت به درد کشیدن ندارید، و خیلی عادت کرده اید در بین خود به خودتان متقابلاً حق بدهید،_ در مقصر بودن، در صحبتهای بدخواهانه، و برای تخلیه کردن غریزه های خصمانه نیز همیشه دشمن وجود دارد.

اما من به شما میگویم: اگر بخواهید در صف زندگی ایستاده و در جهان خود را نگاهدارید، باید بتوانید آزار برسانید و تحمل درد را داشته باشید. جهان سرد است و محل تبار وطنی نیست، جائیکه طفولیتی جاودانه در پناهگاهی گرم نشسته باشد. جهان بیرحم است و غیر قابل محاسیه. جهان تنها نیرومندان و چالاکان و کسانی را که به خود وفادار میمانند دوست میدارد. تمام بقیه چیزها در آن فقط کامیابیهای کوتاه عمری میباشند _ از آن نوع کامیابی هایی که شما هم با سازمانها و کالاهایتان از شروع زوال فرهنگی آلمان داشته اید! آنها کجا رفته اند؟

اما حالا شاید زمان آن برای شما رسیده باشد. شاید تنگدستی به اندازه کافی بزرگ باشد تا خواسته هایتان را برانگیزاند _ نه در کردار و گریزی تاره از برابر مفهوم ناپیدای زندگی، بلکه در مردانگی، در ایمان، در راستی و وفاداری به خود.

دوستان عزیز، از میان تمام سرزنشها و صحبتهای غیر دوستانه ام که به گوش شما رسیده است باید برایتان روشن شده باشد: که من شما را دوست میدارم؛ که من اعتمادی خدشه ناپذیر به شما دارم. من آینده را نزد شما احساس میکنم _ و به من اعتماد کنبد. به زاهد پیر و سازنده آب و هوا اعتماد کنید، من یک قوه استنباط دقیق دارم که بارها از عهده آزمایش بر آمده است. آری، من به شما باور دارم _ من به چیزی در شما اعتقاد دارم، به چیزی در آلمانیها، مردمیکه من از آنها عشقی عمیق و قدیمی در قلب به همراه دارم. من به چیزی در شما اعتقاد دارم که هنوز به چشم نمی آید، به یک آینده، به امکانات، امکاناتی جذاب که شاید پشت صدها ابر میدرخشند. اتفاقاً من به این خاطر به آن معتقدم، زیرا که شما هنوز کودک میباشید و بسیار کارهای کودکانه انجام میدهید، زیرا که شما این کودکی بسیار طولامی را با خود یدک میکشید.

آخ، چه میشد اگر این کودکی یکبار مردانه میگردید! اگر این زودباوری یکبار اعتماد و این لطافت یکبار نیکی میگردید. چه میشد اگر این شگفتی و زودرنجی یکبار منش و لجاجتی مردانه میگردید! شما از پرهیزکارترین خلقهای جهانید. پرهیز شما اما چه خدایانی را برایتان خلق کرد! امپراطور و درجه داران را! و حالا هم به حای آنها این خوشبخت کنندگان جدید جهان را!

مایل باشید بیاموززید که خدا را در درون خود بیابید! مایل باشید روزگاری در برابر آن آینده و در برابر آن چیز پنهان و محرمانه در خود تا آنجائی حرمت حس کنید که در نزد شاهزاده ها و درفش ها حس میکردید!

مایلم یکبار پرهیزکاریتان را بیش از این روی زانوهایم قرار ندهم، بلکه راست روی پاهای قدرتمند مردانه و فولاد گشته خویش بایستد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر ۱۳۸۸ساعت 0:49  توسط سعید از برلین  |