قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

آنها در حال گفتگو به حاشیه شهر رسیده، در زیر درختانی که در شب خش خش میکردند قدم میزنند و مدتی طولانی با هم بودند . بسیار چیزها از زرتشت پرسیدند، به کرات همراه او خندیدند، به کرات به او شک بردند. یکی از آنان اما بعضی از سخنان زرتشت در آن شب را برای دوستانش نوشته و پیش خود نگاه داشته بود.

آنچه که او از زرتشت و سخنانش نوشته، این است:

 

در باره سرنوشت

 

زرتشت به ما چنین گفت:

آن چیزیکه انسان را خدا میسازد با زاده شدن به او داده میشود، آن چیریکه به یادش می آورد که او خداست: شناخت سرنوشت است. من زرتشت ام چون سرنوشت زرتشت را شناخته ام، به این دلیل که من زندگی او را زندگی کرده ام.

تعداد اندکی سرنوشت خود را میشناسند. تعداد اندکی زندگی خود را زندگی میکنند. بیاموزید زندگی خود را زندگی کنید! بیاموزید سرنوشت خود را بشناسید!

شما بخاطر سرنوشت ملت خود شکایت بسیار دارید. اما سرنوشتی که شکایت از آن برده شود، سرنوشت خود ما نیست، سرنوشتی غریبه و دشمنانه است، یک خدای بیگانه و یک بت شریر، که سرنوشت را به سوی ما از تاریکی مانند تیرهایی زهرآگین پرتاب میکند.

بیاموزید که سرنوشت را بت ها نمیسازند، و بدین نحو عاقبت خواهید آموخت که نه خدایانی وجود دارند و نه بت هایی!

همانگونه که کودک در کالبد زن رشد میکند، سرنوشت هم در کالبد هر شخصی رشد میکند، اگر بخواهید، میتوانید هم بگویید: در ذهن و جان هرکس. هر دو از یک جنس اند. و همانگونه که زن با فرزندش یکی میشود و او را دوست میدارد و چیزی بهتر از او در جهان نمیشناسد _ باید شما هم بیاموزید تا سرنوشت خود را دوست داشته باشید و چیزی را بهتر از شناخت آن در جهان ندانید. سرنوشت باید خدای شما گردد، زیرا خود شما باید خدایان خود باشید. کسیکه از خارج برایش سرنوشت پرتاب شود، او را از پا می اندازد، مانند خدنگی که حیوان شکاری را میکشد. وقتی سرنوشت کسی از درون به سراغش بیاید، او را قوی ساخته و از او خدا میسازد. همانگونه که زرتشت را زرتشت ساخت _ باید تو را به تو تبدیل سازد! آنکس که سرنوشت را میشناسد، هرگز در پی تغیر آن نخواهد بود. خواستار تغیر سرنوشت بودن در واقع مانند کوشش کودکانیست که موهای همدیگر را گرفته و میکشند و همدیگر را میکُشند.

سرنوشت را تغیر دادن، رفتار  و تلاش امپراطور و فرماندهان جنگ شما بود، تلاش و کوشش خودتان بود. حال چون نتوانستید سرنوشت را تغیر دهید، تلخ به کام می آید، و شماها معتقدید که سم میباشد. اگر در پی تغیر سرنوشتتان نمیبودید، اگر آن را کودک و قلب خود به حساب می آوردید، اگر آن را کاملاً از آن خود میکردید _ آنگاه چه مزه شیرینی میداد!

سرنوشتی رنج دیده و ناشناخته مانده برای همه دردناک، زهرآگین و مرگ آور است.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر ۱۳۸۸ساعت 14:21  توسط سعید از برلین  |