|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
شما و ملت شما
دوستان، شما هنوز به من بدگمانید و مرا اغلب از گوشه چشم نگاه میکنید. و من میدانم که چه چیز من مورد پسندتان قرار نمیگیرد و شما را از من میرماند: شما میترسید که زرتشت، این شکارچی موش شما را فریفته و از راه ملت دورتان سازد، ملتی که دوستش میدارید و برایتان مقدس است! آیا اینطور نیست؟ آیا درست و خوب حدس نزدم؟
دو نظریه نزد معلمان و در کتابهایتان یافت میشود: یکی آموزش میدهد که ملت همه چیز و فرد بی ارزش است و در آموزش دیگر جمله را میچرخانند. زرتشت اما هرگز معلم نبوده است و معلمان شما حد اکثر دلیل خنده او را فراهم می آورند. دوستان عزیز، شما حق انتخاب اینکه آیا میخواهید ملت باشید و یا یک فرد را ندارید! برای آنکه درختان در هوا نرویند خوب مراقبت گردیده است! در آسمان انزوا و در آسمان مردانگی تا حال کسی که فقط در کتابها در باره آن خوانده و تصمیم به انجام آن گرفته باشد رشد نکرده است! شما جوانان، اگر من از شما بپرسم: پس آن چه چیزیست که ملت شما چنین سرسختانه آنرا مطالبه میکند؟ احتیاج مبرمشان چیست؟ شما جواب خواهید داد: ملت ما احتیاج به عمل کردن دارد، خلق ما محتاج به مردانیست که فقط حرف نمیزنند و کسانیکه میدانند چگونه باید کارها را انجام داد! بسیار خوب دوستان، این حوب است که حالا شما بخاطر خود و یا خلق خود کار میکنید _ اما فراموش نکنید از کجا کردارها برمیخیزند، از کجا صبح خنک، شادان و مردانه می آید _ و سرکشی ای که از آن کردارها به بیرون میجهند، مانند آذرخشهایی که از ابر میجهند. آیا آنرا فراموش کردید؟ آیا باز به یاد آوردیدش؟
دوستان، آنچه خلق شما و تمام خلقهای دیگر بدان محتاجند، وجود مردانیست که خود بودن را آموخته اند، مردانی که سرنوشت خود را شناخته اند. تنها سرنوشت این مردان است که با سرنوشت خلق گره میخورد، تنها این مردانند که از حرفها و احکام و تمام بی مسؤلیتهای ترسناک دستگاه اداری ناراضیند. تنها این عده شجاعت دارند، شجاعتی مانند شیر. این مردان لطف و مهربانی دارند و دارای خوئی آرام، شاداب و سالم اند که از آن کردار درست برمیخیزد.