قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
Hermann Hesse: Eine Billardgeschichte
 
آقای اسکار آنتون لگاگر Oskar Anton Legager بیلیارد‏باز ماهری بود. همیشه وقتی او در کنار در سالن بیلیارد اشتورشن Storchen ظاهر می‏گشت، یک خانم گارسون نفس نفس زنان با عجله و احترام به سمت وی می‏رفت تا کلاه و عصای او را از دستش بگیرد، و در این بین مأمور نوشتن امتیاز بازی نیز چوب بیلیارد آقای لگاگر را از گنجه قفل شده در می‏آورد و با تعظیم بلند بالائی آن را تحویل او می‏داد و سپس توپ‏های ساخته شده از عاج فیل را که متعلق به آقای لگاگر بودند از کشوی قفل شده‏ای خارج می‏ساخت، میز بیلیارد رزرو شده برای آقای لگاگر را با ماهوت پاک کن تمیز و چراغ گازیِ بالای میز را روشن می‏کرد، در این حال آقای لگاگر شراب یا قهوه سفارش می‏داد و پالتوی خاکستری رنگش را از تن در می‏آورد، زیرا که او همیشه با پیراهنی که آستین‏هایش‏ بالازده شده بودند بازی می‏کرد.
   چوب بیلیاردش یک اثر هنری بود، کلفت اما سبک و فقط 260 گرم وزن داشت، از چوب آمریکائی سه رنگ ساخته شده بود، با دسته‏ای راه راه‏ کنده کاری شده‏ و با حروفی تزئینی سیاه نشسته بر رنگ سفید O. A. L که هنرمندانه در هم پیچیده بودند و در محاصره برگ‏های به هم بافته شده‏ای قرار داشتند.
   توپ‏هایش هم نیز دارای کیفیتی عالی بودند. وانگهی او گچ سبز رنگ و گرانقیمت مخصوص خود را در جعبه پلاستیکی کوچکی که سه حروف O. A. L بر آن نقش بسته بود همیشه در جیب حمل می‏کرد.
   همیشه بعد از آنکه لگاگر پالتوی خاکستری رنگش را از تن در می‏آورد و دست‏هایش را می‏شست و با دقت خشک می‏کرد، به معاینه چرم سر چوب بیلیاردش می‏پرداخت و سپس در حالی که جعبه لاستیکی حامل گچ را از جیب شلوارش خارج می‏ساخت حریف طلبانه به اطراف نگاه می‏کرد و در حال انتظار چرم سر چوب بیلیاردش را مفصلاً گچ‏مالی می‏کرد.
   معمولاً بلافاصله یکی از مشتریان باشگاه جلو می‏آمد و با او شروع به بازی می‏کرد. آقای لگاگر به هر بازیکنی از صد امتیاز پنجاه امتیاز آوانس می‏داد. بعلاوه او وقتی که حریفش ضعیف بود تمام توپ‏ها را غیر مستقیم بازی می‏کرد و بعد از هر پنج توپ با باند روبرو بازی می‏کرد. با این وجود تقریباً همیشه برنده او بود، اما سعی نمی‏کرد از آن سودی نصیب خود سازد، بلکه همیشه نیمی از پول میز بازی را او می‏پرداخت و اگر کسی با این کار او مخالفت می‏کرد بسیار عصبانی می‏گشت و سپس با تحقیر بی‏پایانی می‏‏گفت: "مگر فکر می‏کنید که من یک بازیکن حرفه‏ای هستم؟"
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۰ساعت 15:3  توسط سعید از برلین  |