|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
ما به خیابانی میرسیم که تمام خانه های واقع در آن دارای تابلوهای سفید رنگی بودند و من بر روی آنها اسامی ادارات و ارقام و حروف الفبای نوشته شده در کنارشان را خواندم.
بر روی یکی از تابلوها نوشته شده بود <غیر نظامیان بیکار> و در کنارش شماره 42B487 نوشته شده بود.
داخل آن خانه می شویم. اطاقها مانند اطاقهای مرسوم ادارها بودند. در اطاق انتظار و راهروها بوی کاغذ، بوی لباس تر و هوای داخل اداره ها پیچیده بود. بعد از چندین سؤال به اطاق d72 تحویل و در آنجا مورد بازپرسی قرار میگیرم.
یک کارمند روبرویم ایستاده بود و از من بازپرسی میکرد. با لحنی تند میپرسد: «نمیتونید خبردار بایستید؟». من جواب میدهم: «نه». او میپرسد: «چرا؟» با خجالت جواب میدهم: «من آن را هرگز نیاموخته ام».
«بسیار خُب، آیا اقرار میکنید شما در حالی دستگیر شده اید که بدون جواز در حال قدم زدن بودید؟»
میگویم:«بله، این حقیقت دارد. من از لزوم داشتن جواز اطلاع نداشتم. میدانید، من مدت درازی بیمار بودم -.»
او با اشاره دست دلیلم را رد میکند. «جریمه شما این است که سه روز راه رفتن با کفش برایتان ممنوع میگردد. کفش هایتان را در بیاورید!».
من کفشهایم را در میآورم.
کارمند با وحشت فریاد میکشد: «عجب! عجب، شما کفش چرمی پوشیده اید! از کجا کفش ها را آورده اید؟ مگر کاملاً دیوانه شده اید؟»
«شاید از نظر عقلانی کاملاً نرمال نباشم، من خودم اما نمیتوانم دقیقاً قضاوت کنم. اما کفش را زمان درازیست که خریده ام.»
«مگر نمیدانید پوشیدن چرم به هر شکل آن برای اشخاص غیر نظامی اکیداً ممنوع است؟ - کفش شما اینجا میماند، آنها مصادره میشوند. ضمناً مدارک هویت خود را بار دیگر نشان دهید!»
خدای من، من مدارک هویت همراه خود نداشتم.
«یک سالی میشد که چنین چیزی برایم اتفاق نیفتاده بود!» کارمند پس از کشیدن آهی بلند پاسبانی را به داخل میخواند. «این مرد را به اداره 194، اطاق 8 میبرید!»
مجبور بودم پابرهنه از میان چندین خیابان بگذرم و بعد دوباره داخل ساختمان اداره دیگری شدیم، از میان راهروها عبور و بوی کاغذ و ناامیدی را استشاق کردیم، و بعد به داخل اطاقی هل داده شدم و مأمور دیگری که لباس نظامی بر تن داشت مشغول بازپرسی از من میگردد.
«شما در خیابان بدون مدارک هویت دستگیر شده اید. شما به دو هزار گولدن Gulden جریمه میشوید. من الساعه برایتان یک قبض رسید مینویسم.»
من مرددانه میگویم:«می بخشید، من این مقدار پول به همراه ندارم. نمیتوانید به جای جریمه نقدی من را چند وقتی زندانی کنید؟»
او با صدای بلند میخندد. «زندانی کنم؟ آقای عزیز شما چه خیال کرده اید؟ فکر میکنید ما مایلیم به شما غذا هم بدهیم؟ - نه، عزیز من، سخت ترین مجازات در انتظارتان خواهد بود اگر نتونید این رقم ناچیز را بپردازید. من باید شما را به پس دادن موقتی کارت اجازه اقامت محکوم کنم! خواهش می کنم کارت اجازه اقامتتان را به من بدهید!».
کارتی نداشتم.
مأمور حالا کاملاً گنگ شده بود. او دو همکار دیگر را به اطاق میخواند، درگوشی مدتی با آنها صحبت میکند، چندین بار مرا نشان میدهد، و همه مرا با هراس و تعجب زیاد نگاه میکنند. بعد دستور میدهد تا پایان مشورت مرا به زندان ببرند.