|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
در باره آلمانیها
آیا هرگز در این باره اندیشه نکرده اید به چه دلیل آلمانیها را آنقدر کم دوست میدارند و به آنها به ندرت علاقه مند میگردند؟ و چرا آلمانیها چنین زیاد و عمیق مورد نفرت اند؟ و دلیل وحشت مردم از آنها چیست و چنین مشتاقانه از آنها پرهیز میکنند؟ برایتان عجیب نبود ببینید که چگونه در اثنای این جنگی که شما با اینهمه سرباز و با چنین چشم اندازهایی خوب شروعش کردید، آرام آرام و مقاومت ناپذیر ملتی شما را به بیعدالتی متهم میسازند، از شما کناره گرفته و به دشمنانتان میپیوندند؟
آری، شما آن را با ناخشنودی ای عمیق متوجه گشتید، و فخر میکردید که چنین منزوی گشته و تنهائید، که چنین بد درک میگردید. _ اما گوش کنید، شما را بد درک نکرده بودند! شما خودتان به بد درک کردن دچار بودید و نمیفهمیدید که مغلوب چه خطاهائی میگردید. شما جوانان آلمانی اتفاقاً خود را همیشه ملبس به فضیلت میکردید، به فضیلتی که نداشتید، و دشمنانتان را بخاطر فسادی که از شما آموخته بودند بیشتر از خود سرزنش میکردید. شما همیشه از فضیلتهای <آلمانی> صحبت میکردید، شما صداقتها و دیگر فصیلتها را تقریباً کشف امپراطور و ملت خود میدانستید. شما اما صادق نبودید. شما پیمان شکن بودید و به منفعت خود وفادار، و این تنها دلیلیست که با آن نفرت جهان را به سوی خود جلب کردید.
شما میگوئید: نه، دلیل آن پول ما و موفقیتهای ما بوده است!
و شاید هم که دشمن چنین فکر میکرد، همانگونه که شما در منطق کاسبکارانه خود حساب میکنید. اما دلایل همیشه کمی عمیقتر از آنچه ما فکر میکنیم جای دارند، و مسلماً عمیقتر از آنچه بعضی از کارخانه داران سطحی اندیش سریع فکر میکنند.
گیریم که دشمنان شما به پولهایتان رشگ بردند، گیریم که دارائیهایتان باعث حسادت آنها گردید! اما کامیابی هایی هم وجود دارند که حسادت برنمی انگیزانند، موفقیتهایی که جهان برایش ابراز احساسات میکند. چرا شما هرگز چنین کامیابی هایی نداشتید؟ زیرا که شما با خود بیوفا بودید. شما نقشی را بازی میکردید که متعلق به خود شما نبود. شما از <فضیلتهای آلمانی> با کمک امپراطورهایتان و با کمک ریچارد واگنر اپرایی خلق کردید که کسی بجز خودتان در جهان انرا جدی تلقی نکرد. و شما اجازه دادید که در پشت لاف زنیهای زیبای این اپرای با شکوه تمام غرایز سیاه، نداشتن اراده و خود بزرگ پنداریتان به سرعت رشد کرده و به جنبش آیند.
شما همیشه نام خدا را بر زبان داشتید و در اثنای آن دست بر کیسه پول. شما همیشه از قانون و مقررات میگفتید، از فضیلت، از تشکیلات و منظورتان از آن تنها کسب پول بود.
و شما الساعه به دلیل اینکه فکر میکنید همیشه دشمنانتان کلاهبردار و فاسدند خود را لو دادید! شما همیشه میگفتید: گوش کنید، خوب گوش کنید که چگونه آنها از تقوا و قانون صحبت میکنند، و نگاه کنید که چگونه اما عمل میکنند! و هنگامیکه یک انگلبسی یا آمریکائی نطق زیبایی میکرد، شماها چشمک زنان به یکدیگر نگاه میکردید، و چشمک زنهای شما میدانستند که در پشت چنین سخنرانیهایی چه نهان میباشد.
اما شما از کجا آنرا اگر که سرچشمه اش از قلب خودتان نبوده است چنین دقیق میدانستید؟