|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
کارمند دلسوزانه شانه هایش را بالا می اندازد. میبیند که من او را درک نکرده ام و میگوید: «آقای سینکلر عزیز، شما کاملاً خیالباف و با جهان غریبه شده اید. اما من از شما خواهش میکنم، به خیابان بروید، فقط با یک نفر صحبت کنید، به فکر خود کمی فشار بیاورید و از خود بپرسید: ما هنوز چه داریم؟ زندگی ما از چه تشکیل شده است؟ بعد حتماً فوری جواب خواهید داد: جنگ تنها چیزیست که در حال حاضر ما داریم! لذت بردن و کسب و کار شخصی، بلند پروازی های اجتماعی، حرص زدن، عشق، کارهای فکری _ تمام اینها دیگر وجود ندارند. ما فقط و فقط باید مدیون جنگ باشیم که توانسته است چیزی شبیه به نظم، قانون و خرد را هنوز در جهان حفظ کند._ آیا نمیتوانید این را بفهمید؟»
آری، حالا دیگر میفهمیدم، و از ایشان تشکر کردم.
بعد از آنجا خارج شده و توصیه نامه برای اداره 127 را در جیبم میگزارم. در نظر نداشتم از آن استفاده کنم، نمیخواستم باز مزاحمتی برای یکی دیگر از این اداره ها ایجاد کنم. و قبل از آنکه دوباره کسی متوجه من بشود و بتواند مرا سؤال پبچ کند، دعای کوچک برکت را در دلم میخوانم، ضربان قلبم را قطع میکنم، میگذارم بدنم در سایه بیشه ای ناپدید گردد و به کوچ قبلی خود ادامه میدهم، بدون آنکه دیگر فکر بازگشت به وطن کنم.
_پایان_