قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

جوانها سخنان او را گوش داده و به هم مینگریستند؛ به عقیده آنها گفتار زرتشت پر از ریشخند، پر از شادی و پر از بیخیالی بود. چگونه توانست هنگامیکه ملت اش در فلاکت به سر میبرد از تآتر صحبت کند؟ چگونه میتواند بخندد و لذت ببرد، هنگامیکه وطن اش شکست خورده و از هم پاشیده است؟ چگونه توانست ملت و سخنگوی ملت، این اوضاع وخیم، احترام و تشریفات ما جوانها را تنها چراگاهی برای چشم و گوش خود پندارد، تنها موضوعی برای مشاهده و تبسم؟

آیا حال زمان خون گریستن، فغان به آسمان رساندن و پیراهن بر تن دریدن نمیباشد؟ و پیش از هر چیز، آیا زمان مذاکره و معامله نیست؟ زمان انجام اعمال؟ زمان یک سرمشق دادن؟ زمان کشور و ملت را از سقوطی حتمی نجات دادن؟

زرتشت افکار آنها را حس میکرد و قبل از آنکه آنها افکارشان را به زبان آوردند به آنها گفت:"دوستان جوان، میبینم که شما از من راضی نیستید. من انتظارش را داشتم، و با این همه اما شگفت زده شدم. معمولاً در کنار این نوع از انتظارها ضدشان نیز قرار دارند؛ چیزی درون ما در انتظار است، و چیزی دیگر در ما امید به مخالف آن دارد. حالا هم وضع من با شما دوستان چنین است. _ اما بگوئید، آیا نمیخواهید با زرتشت گفتگو کنید؟" همه مشتاقانه فریاد زدند:" چرا، ما میخواهیم".

پس زرتشت لبخندی زده و به صحبت ادامه میدهد:"بسیار خوب عزیزان من، حالا با زرتشت حرف بزنید، به زرتشت گوش کنید! کسی که جلوی شما ایستاده نه سخنگوی ملت است و نه یک سرباز، نه پادشاه و نه فرمانده ارتش، این زرتشت است، همان زاهد پیر و بذله گو، کاشف آخرین لبخند، کاشف بسیاری از آخرین غمها. دوستان، شما نمیتوانید از من بیاموزید که چگونه میشود بر ملت ها حکومت کرد و شکست ها را دوباره جبران ساخت. من نمیتوانم به شما آموزش دهم که چگونه به گله ها فرمان دهید و چگونه میتوان گرسنگان را تسکین داد. اینها هنرهای زرتشت نیستند. اینها نگرانی های زرتشت نیستند."

جوانها سکوت کرده و نقش درهمی از یأس در صورتشان پیدا بود. آنها در کنار پیغمبر، ناراضی و شرمسار قدم میزدند و برای مدتی طولانی حرفی برای پاسخگوئی نیافتند. عاقبت یکی از آنها، جوانترینشان، ـ و هنگامیکه او شروع به صحبت کرد، نگاهش شروع به جرقه زدن کرد و چشم زرتشت در نگاه او با رضامندی به استراحت پرداخت.

"بسیار خوب"، جوانترین جوانها چنین آغاز کرد، "اگر چیزی برای گفتن داری بگو، اما اگر تو فقط به این خاطر آمده ای که به تنگدستی و رنج این ملت بخندی، ما کارهای بهتری از قدم زدن با تو و گوش سپردن به بذله گوئی های درخشانت داریم.

خوب به ما نگاه کن زرتشت، همه ما، هرچند که جوانیم، اما خدمت سربازی انجام داده و چشم در چشم مرگ انداخته ایم. ما دیگر مایل نیستیم خود را مشغول بازیها و وقت گذرانیهای زیبا سازیم.

ای استاد، ما تو را ستایش کردیم و دوست میداشتیم، اما باید بدانی که بزرگتر از عشقمان به تو، عشق به خود و به ملتمان است که در درون ما میجوشد."

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر ۱۳۸۸ساعت 16:20  توسط سعید از برلین  |