|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
دوستان، چشمهایتان را بگشائید و کردار و رنجی را که یک زاهد پیر به شما نشان میخواهد بدهد خوب تماشا کنید! کردار و رنج همراه با هم زندگی ما را تشکیل میدهند و این دو همجنس هم و یکی میباشند. کودک از آغاز خلق شدن رنج میبرد؛ در زمان بدنیا آمدن رنج میبرد، به هنگام تکامل خود رنج میبرد، اینجا و آنجا رنج میبرد تا اینکه در آخر متجمل مرگ میشود. اما تنها رنجهای خوب، رنجهای صحیح و کل رنجهای خوب زندگی که بخاطرشان از او تقدیر گردیده و دوستش میدارند زنده میماند. طریق خوب رنج بردن هنریست که برابری میکند با نیمی از کل زندگی، و شاید حتی بیش از نیمی از زندگی. دانستن هنر صحیح رنج بردن مساویست با کل زندگی! متولد شدن یعنی رنج، رویش یعنی رنج. زمین از بذر به درد می آید، ریشه از باران و غنچه هنگام انفجار. دوستان من، بدبنسان سرنوشتِ انسان رنج میبرد. سرنوشت زمین است. سرنوشت باران است و نمُو. سرنوشت دردآور است. شماها اما فرار کردن از برابر رنج را <کردار> میخوانید، راضی نبودن به تولد دوباره را و فرار از برابر سرنوشت را <کردار> مینامید! و یا اینکه پدرانتان مینامیدند. در آن وقت که شما روز و شب در دکان ها و کارگاه ها سر و صدا براه میانداختید، هنگامیکه شما صدای چکشهای زیادی را میشنیدید، هنگامیکه شما دوده فراوان در هوا میپراکندید. مرا درست درک کنید، من کمترین دشمنی با چکش زدنها و دود به هوا پراکندن های شما ندارم، و یا با پدران شما. اما اینکه شما توانستید این پر کاری را <کردار> بنامید خنده به لبانم می آورد! اما آن کردار نبود، آن چیزی نبود مگر فرار از برابر رنج.
تنها بودن ناگوار بود _ از این جهت انسان اجتماعها را تشکیل داد. صداهای جورواجور در درون خود را استنطاق کردن ناگوار بود، صداهایی که از شما میطلبند زندگی مخصوص به خود را بکنید، سرنوشت مخصوص به خود را جستجو کنید، با مرگ مخصوص به خود فوت کنید _ ناگوار بود، از این جهت گریختید و با ماشینها و چکشهایتان غوغا به پا کردید، تا اینکه غوغا به دور دستها رفته و ساکت گردید. این چنین پدرانتان انجام دادند، اینچنین معلمانتان انجام دادند، و همانگونه نیز شماها انجام دادید. از شما رنج درخواست شد _ و شماها خشمگین گشتید، شما نمیخواستید رنج ببرید، شما میخواستید فقط چیزی انجام بدهید! و چه انجام دادید؟ اول برای خدای جنجال و بی حسی در دکانهای عجبیتان قربانی کردید، بسیار کار میداشتید و هرگز برای رنج بردن، برای شنیدن، برای نفس کشیدن و از شیر زندگانی و نور آسمان نوشیدن وقت نمیداشتید.