نامه تابستانی از جنوب.(پ)
"آخ شما! شما همیشه وقتی با من صحبت میکنید چیزی برای دست انداختن دارید. اقرار کنید، آقای خوش شانس، در حقیقت شما خیلی به ما حسادت میکنید، شما با آن شلوار وصله دارتان!"
"درست میگوئید، من به کرات حسادت میکنم. وقتی من حالا گرسنه باشم و از پشت ویترین ببینم که شماها مشغول خوردن پیراشکی هستید، بعد به شماها حسادت میکنم. من از پیراشکی خیلی خوشم می آید. اما ببیند، هیچ لذتی چنین ناپایدار نیست، درست مانند خود غذا بطور مضحکی زودگذر است. و در حقیقت این فانی بودن برای لباسهای شیک، انگشترها، سنجاقهای سینه و شلوارهای سالم هم صدق میکند! یک کت و شلوار زیبا بر تن کردن لذت بخش است. اما من شک دارم که آیا این کت و شلوار در تمام مدت روز شماها را سرگرم، خوشنود و سعادتمند میسازد. من فکر میکنم که شماها اغلب همانقدر کم به لباسهای اتو کرده و دگمه های برلیان خود فکر میکنید که من به وصله شلوارم. نه؟ خب، این چه چیزی به شماها اضافه میکند؟ البته بخاطر شوفاژ میشود به شماها حسادت کرد. اما وقتی خورشید میدرخشد، همینطور در زمستان، محلی در مونتاگنولا Montagnola میشناسم، میان دو صخره، آنجا کاملاً بی سر و صدا و مانند هتل شماها گرم و دارای مهمانهای بهتریست، و کاملاً مجانی. آدم اغلب میتواند حتی شاه بلوط در زیر شاخ و برگها برای خوردن پیدا کند."