قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
عشق هادی به همه‏ی نتایج و درک کردن‏هاست، و ما زمانی توانائی دوست داشتن صحیح را خواهیم داشت که پرتگاه درونی‏مان را بشناسیم و با همسازی با بعضی از ایده‏آل‏های توده مردم خود را راضی نسازیم. در هر کدام از ما کل زمین و بشریت دوباره بازمی‏گردد، از نو تلاش کنید، برای تغییرات جدید کوشش کنید.
 
(از نامه‏ای به مارتین دونه Martin Doerne در تاریخ 19. 1. 1918)
 
*

اینکه هر عشق فاجعه عمیق خود را داراست، بر این که نباید دیگر عاشق گشت دلالت نمی‏کند!
 
(از نامه‏ای به فسکو کومو Cesco Como در تاریخ 21. 6. 1903)
 
*

هر حرکت روح، که در آن او خود و زندگی‏اش را احساس کند، عشق می‏باشد. بنابراین خوشبخت کسی‏ست که توانا به زیاد عاشق شدن است. اما عشق و اشتیاق کاملاً مانند هم نیستند. عشق عاقل گشته‏ی اشتیاق می‏باشد؛ عشق نمی‏خواهد صاحب شود؛ عشق می‏خواهد فقط عاشق باشد.
 
(از "دفتر خاطرات مارتین"، 1918)
 
*

باز می‏خواهد دهان خندانم به
دیدار لبانت آید، تا مرا بوسه کنان برکت بخشند،
انگشتان دوست‏داشتنی‏ات را می‏خواهم نگاه دارم
و با انگشتانم آنها را بازی‏کنان خم سازم.
نگاه تشنه‏ام را به نگاهت پیوند دهم،
بدنم را در عمق موهایت جا کنم،
می‏خواهم با اعضای جوان همیشه بیدارم
جنبش اعضای تو را وفادارانه پاسخ داده
و با آتش عشقی همیشه تازه
زیبائی تو را هزاران بار نو سازم،
تا اینکه ما کاملاً سیر و راضی هر دو
سعادتمند بر بالای هر رنجی به سر بریم،
تا اینکه ما روز و شب و امروز و دیروز
بی آرزو پرواز کنیم،
تا اینکه از فراز تمام اعمال‏ها و کردارها
مانند سعادتمندان به صلح مبدل ‏گردیم.
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:20  توسط سعید از برلین  |