|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
اگر حالا شما، تو و تو در آنجا، اگر احساس ناخرسندی در جسم و یا روحتان میکنید، اگر احساس خطر، ترس و احساس درد میکنید _ پس چرا حتی برای تفریح و کنجکاوی؛ یک کنجکاوی خوب و سالم، نمیخواهید یکبار تلاش کنید سؤال را جور دیگر مطرح سازید؟ چرا نمیخواهید یکبار جستجو کنید، شاید که درد در خودتان نشسته باشد؟ زمانی بود که شما همگی برای مدت کوتاهی مجاب گشته و به کاری که میکردید اطمینان داشتید، میگفتید که روسیه دشمن شما و سرچشمه شرارت است. و فوری بعد از آن فرانسه را جانشین اش ساختید، و بعد انگلیس، و سپس دیگران، و همیشه مطمئن بودید، و همیشه یک کمدی غمناک بود و با فلاکت به پایان رسید.
حال که شما دیدید که رنج درونمان با آن مداوا نمیگردد، که ما دردهایمان را به پای دشمنان مینویسیم _ چرا حالا هم آنجایی که دردهایتان نشسته اند را جستجو نمیکنید: درونتان را؟ شاید این درد نه به خاطر ملت باشد و نه به خاطر وطن، و نه به خاطر قدرت جهانی، و همینطور دموکراسی _ شاید این درد خود تو باشی، معده و یا جگرت، یک غده و یا سرطانی در تو _ که چیزی نیست مگر ترس کودکانه روبرو گشتن با حقیقت و با دکتر. آیا این امکان وجود دارد که تو خود را طوری نشان میدهی که انگار کاملاً سلامتی و متأسفانه فقط این رنج ملت است که تو را سخت پریشان ساخته؟ آیا ممکن نیست که اینطور باشد؟ اصلاً کنجکاو نیستید ببیند در این سو چه خبر است؟ آیا درد خود را جستجو کردن و دیدن این که کجا نشسته و به که مربوط است واقعاً یک تمرین خوب و بامزه برای هر کدام از شما نمیتواند باشد؟ حتی میتواند معلوم گردد که یک سوم و نیم، و حتی خیلی بیشتر از دردهایت به راستی مال خود ِ خودت میباشد، و بد نیست که دوش آب سرد بگیری و یا کمتر شراب بنوشی، و یا به جای مداوای وطن به مداوی خودت پردازی. من میگویم میتواند چنین باشد _ آیا خیلی خوب نمیشد اگر چنین میبود؟ این نمیتواند آیا کمکی باشد؟ آیا این برای آینده خوب نیست؟ آیا این راهی نیست که بتوانیم با آن درد را به کار خیر تبدیل کنیم، و زهر را به سرنوشت؟
اما شماها رها کردن وطن و خودمداوا کردن را خودپرستانه و تنگ نظرانه میدانید. حال، شاید آنطور هم که به دیده شما می آید کاملاً درست نباشد. ای دوستان! باور نمیکنید که در آخر آن وطنی سالمتر و بهتر رشد میکند که هر بیماری عیب خود را به آن ربط ندهد، که هر رنجوری به مداوای آن بر نیاید؟ آخ، دوستان جوان من، شما اینهمه در دوران شباب آموختید! شما جنگجو بودید، شما صدها بار مرگ را در برابر چشمانتان دیدید. شما قهرمانید. شما ستونهای وطنید. من فقط از شما خواهش میکنم: با این چیزها خود را قانع نسازید! بیشتر بیاموزید! بیشتر کوشش کنید! و گاه گاهی هم به این فکر کنید که صداقت چیز زیبائیست.