|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
این آن چیزیست که من در اصل میخواستم با تو در میان بگذارم. از زمان دانستن این خبر در اینجا مانند فردی زندگی میکنم که در حال وداع کردن است. یک حالت غریبیست که آدم را به داشتن بعضی از افکار برمیانگیزاند و عجیب آنکه با خود فقط درد به همراه ندارد. تو منطقه و تپههای ما و خانه کوچکم را با آن منظره وسیع گندمزارها و علفزارهایش میشناسی. تمام اینها را حالا من تماشا میکنم و متوجه میگردم که در این سالها چه مقدار زیادی از آنها برایم ناشناس مانده بودند. بنابراین باید حالا با تمام آنها خیلی خوب و دقیق آشنا شوم تا بعداً مجبور به زندگی در جهانی ناآشنا نگردم، بلکه بدون چشم هم بتوانم خود را در آن بومی احساس کنم. من در این اطراف قدم میزنم و اغلب متعجب میگردم از اینکه این همه چیز برای تماشا کردن وجود دارد، البته اگر آدم حقیقتاً یک بار <تا جائی که پلکها قادرند> بنوشد. در این حال شاید حتی از پوچی مضحکی هم لذت ببرم. چون ببین، من نمیتوانم به خودم کمک کنم، اما در حین این وداع و این آخرین حظ بصر ِ حریص چنین به نظرم میآید که انگار یک هنرمند واقعی در من گم شده است، که انگار مشاهده کردن را کاملاً طور ویژهای میفهمم. یا شاید هم چون حالا در وضعیت استثنائی و اندوهگینی قرار گرفتهام جهان را آنطوری میبینم که یک شاعر همیشه میبیند. و به این خاطر با وجود حضور درد لذت هم میبرم.