قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

بازگشت زرتشتZarathustras Wiederkehr   نوشته ایست از هرمن هسه که در سال 1919 به چاپ رسید.

وقتی میان جوانان پایتخت این شایعه پیچد که زرتشت دوباره ظهور کرده و اینجا و آنجا در کوچه ها و میادین مختلف دیده میشود، چند جوان برای جستجوی او براه می افتند. آنها جوانانی بودند که از جنگ بازگشته و در وطن دگرگون و ویران گشته خود پر از اضطراب و بیتابی بودند. زیرا آنها خوب میدیدند که چیزهایی بزرگ اما با مفهومی تاریک اتفاق افتاده است و برای بسیاری این رخدادها مهملی بیش نبود.

این مردان جوان همگی از آغاز جوانی در زرتشت پیامبر و راهنمایشان را میدیدند، آنها با جدیتی مخصوص به جوانان آنچه در باره او نوشته شده است را میخواندند و هنگام راهپیمائی در خلنگزار و کوهستان و شب ها زیر نور لامپ اطاق هایشان در باره آن فکر و صحبت میکردند.

و زرتشت برای آنها مانند هر کس دیگر که میتوانست با اولین آوایش خودِ حقیقی را در تو نیرو بخشد و سرنوشت ات را یادآور گردد مقدس بود. این جوانان زرتشت را در حالی می یابند که در خیابان پهنی در اثر فشار ازدهام مردم به دیواری چسبیده بود و به سخنرانی یکی از رهبران خلق که ایستاده بر سقف ماشینی برای جمعیت ازدهام کرده خطاب میکرد گوش میداد.

او سرا پا گوش بود، لبخند میزد و به صورت های مردم نگاه میکرد. او مانند زاهدی پیر که به امواج دریا و ابرهای صبحگاهی مینگرد به این صورتها نگاه میکرد. او ترسشان را دید، او صبرشان را دید و درماندگی و گریه و نگرانی کودکانه آنها را دید، او همینطور جسارت و نفرت را در چشمان مردم مصمم و مردم ناامید دید، و او از نگاه کردن و در همان حال به سخنرانی ناطق گوش دادن خسته نمیشد.

نشانی که باعث شد جوانان او را بشناسند خنده او بود. او نه جوان بود و نه پیر، او نه مانند یک معلم به چشم می آمد و نه مانند یک سرباز، او مانند یک انسان دیده میشد_ انسانی که انگار همین الساعه از تاریکی ِ شدن خارج شده است، نخستین انسان از نوع خود. جوانان مدتی شک داشتند اما لبخندش آنها را مطمئن ساخت که او خود زرتشت است.

لبخندش روشن و خالی از ریا اما بدون مهربانی بود. شبیه لبخند یک سرباز، و بیشتر از آن شبیه لبخند مرد پیری بود که بسیار دیده و گریه و زاری دیگر برایش بی معنا گشته است. جوانان از این نشانه ها او را شناختند.

هنگامیکه سخنرانی به پایان رسید و مردم با هیاهو شروع به ترک آنجا کردند، آنها خود را به زرتشت رسانده و با احترام به او سلام میدهند و با لکنت میگویند:"تو اینجایی استاد، بالاخره چون تنگدستی بیداد میکند دوباره بازگشتی.

زرتشت، خوش آمدی! تو به ما خواهی گفت چه باید بکنیم، تو ما را به جلو رهبری خواهی کرد. تو ما را از این بزرگترین خطرها نجات خواهی داد."

زرتشت با لبخندی از آنها دعوت میکند او را همراهی کنند و در حال رفتن به مستمعین میگوید:"دوستان من، من بسیار خوشحالم. بله، من دوباره بازگشته ام، شاید برای یک روز، شاید برای یک ساعت. و من تآتر بازی کردن شماها را تماشا میکنم. همیشه تماشای تآتر برایم لذت بخش بوده است، در هیچ کاری بحز بازی تآتر انسان خود را واقعیتر نشان نمیدهد." 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر ۱۳۸۸ساعت 2:15  توسط سعید از برلین  |