|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
در اطاق زندان چند نفری بیکار نشسته و یا ایستاده بودند. جلوی در سرباز نگهبانی ایستاده بود. اگر از فقدان کفش بگذریم من بهترین لباس را نسبت به دیگران بر تن داشتم و این جلب نظر میکرد. همبندان با احترام از من دعوت به نشستن میکنند و بلافاصله مردی کوچک اندام و خجالتی با کنار زدن دیگران خود را به کنارم میرساند. او خود را محتاطانه به سمت گوشم خم کرده و آهسته در گوشم می گوید: «من یک پیشنهاد افسانه ای برای شما دارم. من در خانه یک چغندر قند دارم!، یک چغندر قند کامل، چغندر قندی بی نقص! وزنش تقریباً سه کیلو میشود. شما میتونید اونو داشته باشید. چه مبلغی براش میپردازید؟»
او گوش اش را به سمت دهانم می آورد و من آهسته در گوش او میگویم: «خودتون رقمی را پیشنهاد کنید! چقدر برای آن میخواهید؟»
آهسته در گوشم میگوید: «ما میگیم صد و پنجاه گولدن!»
من سرم را تکانی داده و به فکر فرو میروم. میدیدم، من مدت درازی از اینجا دور بوده و وفق دادن دوباره ام کار چندان آسانی نیست. برای یک جفت کفش و یا جوراب حاضر بودم مبلغ زیادی بپردازم، زیرا که پاهای لختم بخاطر پابرهنه گذشتن از خیابان های خیس به طور وحشتناکی سردشان شده بود. اما کسی در اطاق نبود که پابرهنه نباشد.
بعد از گذشت چند ساعت مرا به اداره شماره 285، اطاقF19 میبرند. نگهبان این بار کنار من میماند؛ او خود را میان من و کارمند قرار میدهد. به نظرم چنین می آید که باید او مقامی بلند پایه باشد.
او شروع میکند به حرف زدن: «شما خود را در موقعیت واقعاً بدی قرار داده اید. شما در این شهر بدون داشتن مجوز اقامت به سر میبرید. همانطور که شما هم حتماً مطلع اید برای این جرم سخت ترین مجازات در نظر گرفته شده است.»
من تعظیم کوچکی میکنم و میگویم: «لطفاً اجازه بدهید، من تنها از شما یک خواهش کوچک دارم. برای من ثابت شده است که حریف این اوضاع نیستم و وضعم هم مرتب در حال بدتر شدن است. – این امکان برایتان وجود دارد که مرا به مرگ مجکوم کنید؟ من به این خاطر از شما بیسار ممنون خواهم شد!»
کارمند عالی رتبه نگاه ملایمی به چشمهایم می اندازد و نرم میگوید: «متوجه میشوم. اما چه خوب میشد اگر همه مانند شما میبودند! در هر صورت شما میباید قبلاً جواز مردن تهیه کنید. آیا پول برای خرید آن دارید؟ چهار هزار گولدن قیمت آن است.»
«نه، این مقدار پول ندارم. من حاضرم هرچه همراه دارم بدهم. من اشتیاق بزرگی برای مردن دارم.»
او خنده ای غیر عادی میکند.
«با کمال میل باور میکنم، شما تنها کسی نیستید که این شوق را دارد. اما مردن چنین آسان هم نیست. آقای عزیز، شما به حکومت متعلقید و در برابر آن با دل و جان وظایفی به عهده دارید. این باید برای شما روشن باشد.
بعلاوه – من میبینم که نام شما را امیل سینکلر Emil Sinclair ثبت کرده اند. آیا شما همان سینکلر نویسنده میباشید؟»