قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

«بله البته، من همان نویسنده ام.»

«اوه، باعث خوشبختی من است. امیدوارم بتونم خدمتی براتون انجام بدم. نگهبان شما مرخصید.»

نگهبان خارج میشود، کارمند دستش را برای فشردن دستم پیش می آورد و سپاسگزارانه میگوید: «من کتابهای شما را با علاقه خوانده ام، و مایلم تا حد امکان به شما کمک کنم. _ خدای من، اما اول به من بگوئید چگونه شما توانستید در چنین موقعیت باورنکردنی ای قرار گیرید؟»

«بله، من تا حال برای مدتی از اینجا دور بودم. من برای چند وقتی به کائنات فرار کردم، باید دو سه سالی طول کشیده باشد. باید بی پرده اعتراف کنم که من تصور میکردم که به احتمال پنجاه در صد جنگ در این بین به پایان رسیده است. _ اما بگوئید، آیا میتوانید برایم یک مجوز مردن تهیه کنید؟ من از شما بینهایت متشکر خواهم شد.»

«شاید بشود کاری کرد. اما شما باید ابتدا مدرک اجازه اقامت داشته باشید و بدون آن هر اقدام دیگری بی فایده است. من توصیه ای برای اداره شماره 127 خواهم نوشت، آنجا شما با ضمانت من حداقل یک کارت موقت اجازه اقامت دریافت خواهید کرد. در ضمن این کارت فقط برای دو روز معتبر است.»

«اوه، از کافی  هم بیشتر است!»

«بسیار خوب، لطفاً بعد از انجام این کار دوباره برگردید پیش من.»

من دست او را فشرده و میگویم: «یک چیز دیگر! اجازه دارم از شما یک سؤال دیگر بپرسم؟ شما حتماً میتوانید فکر کنید که اطلاع من از اخبار و جریانات روز چقدر کم و ناقص است.»

«خواهش میکنم، خواهش میکنم.»

«بله، بسیار خوب _ قبل از هر چیز برایم جالب است بدانم که چگونه در این اوضاع اصلاً زندگی به پیش میرود. آیا کسی آن را تحمل میکند؟»

«اوه بله. شما به عنوان شخص غیرنظامی در موقعیت ویژه و بدی قرار دارید، و حتی بدون جواز! دیگر اشخاص نظامی خیلی کم وجود دارند. مردم یا سربازند و یا کارمند. و بدین طریق زندگی برای اکثریت خیلی بیشتر قابل تحمل میگردد، خیلی ها حتی کاملاً خوشبخت هستند. و به محرومیت ها هم مردم کم کم عادت کرده اند. هنگامیکه سیب زمینی ها به اتمام رسیدند میبایست مردم به حریره چوب عادت کنند _ این حریره در حال حاضر قیرمالی شده و به این خاطر خیلی لذیذ شده است_، در این وقت همه میپنداشتند که تحمل این اوضاع دیگر برایشان مقدور نیست. و حالا می بینند که شدنیست. و در همه چیز این چنین است، در همه چیز.»

میگویم: «میفهمم، در اصل جای تعجب نیست. فقط یک چیز کاملاً دستگیرم نمیشود. به من بگوئید؛ به چه منظور تمام جهان چنین تقلای عظیمی میکند؟ این محرومیت و سختی ها، این قوانین، این هزاران اداره و کارمند _ این چه چیزیست واقغاً که میخواهند با اینها آن را حفظ کنند.؟»

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر ۱۳۸۸ساعت 0:47  توسط سعید از برلین  |