قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

دکتر کنولگهُ ما با تمام ذرات روح و روان ِ قانع خویش با این یوناس ِ کامل گشته؛ این <گوریل> مخالفت داشت. هر آنچه به خاطر انحراف های جهانبینی گیاه خواران و موجودات دیوانه متعصب قلب او را در سکوت جریحه دار ساخته بود، به طور وحشتناکی در این مرد جمع بود و او را آزار می داد و حتی به نظر می رسید که گیاه خواری معتدل او را نیز به سختی به باد تمسخر گرفته است.

در سینه دانشمندِ خودساخته، فروتن و آزرده گشته ما شأن انسانی سر بلند می کند و او که بسیاری از دگراندیشان را با صبوری و متانت تحمل کرده بود، اما قادر نبود از محل زندگی این مرد بدون احساس نفرت و خشم نسبت به او گذر کند.

و گوریل که بر روی شاخه درخت انواع مختلفی از مشتاقان، هم مسلکان و منتقدین را با دقت از زیر نظر می گذراند، تنفر دکتر کنولگه از خود را به طور غریزی بو کشیده بود و او هم ضدیتی با دکتر کنولگه در خود احساس می کرد. خشمی حیوانی در حال رشد کردن بود. هرگاه دکتر از آنجا عبور می کرد نگاهی اهانت آمیز و سرزنش بار به ساکن آنجا می انداخت و او هم جواب این نگاه را با نشان دادن دندان و غرشی خشمگین پاسخ می داد.

کنولگه تصمیم می گیرد یکماه بعد آن جا را ترک کرده و به وطنش بازگردد. در شبی مهتابی تقریباً ناخواسته به یک پیاده روی در نزدیکی درخت می پردازد. او با اندوه به زمانهای گذشته که در سلامتی کامل به عنوان یک گوشت خوار و فردی معمولی در میان مردمی همسان خود زندگی می کرد فکر می کند و به یاد سال های زیباتر پبشین بی اختیار ترانه ای قدیمی از دوران دانشجویی را با سوت می زند.

در این وقت مرد جنگلی تحریک و وحشی شده از صدای سوت با سروصدا از بوته زار خارج گشته و تهدیدآمیز در حال جنباندن چماق بدقواره و سنگینی خود را جلوی دکتر کنولگه قرار می دهد. اما دکتر غافلگیر شده ما بقدری به خشم آمده بود که پا به فرار نمی گذارد، بلکه احساس می کند زمان آن رسیده است و او باید با دشمنانش به ستیزه برخیزد. غضبناک و با تبسم تعظیمی کرده و تا آنجا که برایش مقدور بود با صدایی پر از تمسخر و اهانت می گوید:

«با اجازه شما خودم را معرفی می کنم. دکتر کنولگه.»

ناگهان گوریل فریاد غضبناکی کشیده، چماقش را دور می اندازد و خود را بر روی دکتر کنولگه نحیف پرتاب کرده و در چشم بهمزدنی با دستان هراس انگیزش او را خفه می کند.

روز بعد جسد دکتر را می یابند. بعضی ها ارتباط مرگ او را حدس می زدند اما کسی جرأت نمی کرد کاری بر علیه یوناس ِ میمون که متین بر سر شاخه ای پوست گردوهایش را می کند انجام دهد.

تعداد اندکی از دوستان دکتر که در طی اقامت در بهشت با هم آشنا شده بودند او را در همان نزدیکی به خاک می سپارند و بر روی سنگ قبر ساده اش چنین می نویسند: د. کنولگه، مخلوط خوار از آلمان.

 

_پایان_

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور ۱۳۸۸ساعت 10:8  توسط سعید از برلین  |