نقاش یک کارخانه در دره میکشد.
ای کارخانه در دره سبز، تو هم زیبائی،
و همینطور نمادی از چیزهای منفور وطن:
در تعقیب پول بودن، بردگی، اسارتی تیره و شوم.
تو هم زیبائی! غالباً خوشحال
بامهایت رنگ سرخ لطیف چشمانم
و برجت، پرچم توست: ای دودکش مغرور!
سلام بر تو، خوشآمدی،
ای آبی ِ مهربان و کم حرف در کنار خانههای فقیرانه،
جائیکه بوی صابون، بوی آبجو و بوی کودکان میدهد!
در چمنزار سبز رنگ، در رنگ بنفش کشتزارها
بازی میکنند خانههای کوچک و بامهای سرخ
شادمانه در هم، و همینطور شادمانه و لطیف،
سازهای بادی، ابوا و فلوت که خویشاوندند.
فرو میبرم خندان قلممو در روغن جلا و شنگرف،
میکشم بر روی مزارع رنگ سبزی غبارآلود،
از همه زیباتر اما دودکش سرخرنگ میدرخشد،
عمودی در این جهان ابلهانه قرار داده شده،
با غروری بس بزرگ، همچنین زیبا و هم مضحک،
عقربههای روی یک ساعتآفتابی بزرگ بچگانه.