|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
در باره گوشه نشینی
شما جوانها از من طریق رنج بردن را میپرسید، و اینکه چگونه میتوان آهنگر سرنوشت خویش بود. آیا شما جواب به این سؤالها را نمیدانید؟ شما که از خلق صحبت میکنید و با توده مردم در تماسید، و فقط با آنها و برای آنها میخواهید زجر ببرید، نه، شما جواب را نمیدانید. من برای شما از گوشه نشینی میگویم. گوشه نشینی طریقیست که انسان از آن اغلب وحشت دارد. در گوشه نشینی تمام وحشتها جمعند، همه مارهای جهان و شریران در آن مستورند. آنجا هراس در کمین است. آیا این اسطوره را از تمام گوشه نشینان، از تمام پیشآهنگانِ کویر انزوا نشنیده اید که میگویند آنها به بیراه قدم گذارده بودند، که آنها بیمار و بداندیش بودند؟ آیا تمام قهرمانیها به اینگونه تعریف نمیشوند که انگار بوسیله تبهکاران انجام گشته اند _ زیرا که خوب است تا خود را از راههایی که به چنین اعمالی منجر میگردند محفوظ داشت؟ آیا در باره زرتشت نمیگویند که او جنون زده به هلاکت رسید _ و در حقیقت هر چه او انجام داد و یا گفت، همه در حالت دیوانگی بوده است؟ و هنگامیکه شما این صحبتها را شنیدید، آیا چیزی در خود حس نکردید، چیزی مانند برافروختگی؟ طوریکه انگار نجیبان و شایسته گان شما همه دیوانه اند، طوریکه انگار شما خجالتزده اید چرا شجاعت ابراز ندارید؟ مایلم برای شما عزیزان از گوشه نشینی آوازها بخوانم. بدون گوشه نشینی از رنج خبری نیست، بدون عزلت قهرمانی غیر ممکن است، و منظور من آن عزلت شاعران زیبا و تآترها نیست، آنجا که چشمه ها به کنار حفره های صخره زاهد برخورد میکند و صدای شُر شُر خوشی میدهد! فاصله کودکی تا مردی تنها یک قدم است، فقط یک قدم. زاهدگشتن، خودگشتن، رها گشتن از پدر و مادر، قدمیست که کودک را به مرد بودن میرساند، و هیچکس آنرا کامل انجام نمیدهد. همه و حتی مقدسترین زاهد و انسان غرغرو در لم یزرعترین رشته کوهها هم با خود رشته نخی به همراه میبرد و آنرا بدنبال خود میکشد، رشته نخی که ته آن به پدر و مادر و همه خویشاوندان عزیز و متعلقاتش وصل است. ای دوستان، هنگامیکه شما چنین گرم از مردم و سرزمین پدری صحبت میکنید، من آن رشته نخ را به شما آویزان میبینم و لبخند میزنم. وقتی مردان بزرگ شما از <تکالیف> و از مسؤلیتشان صحبت میکنند، در آنوقت رشته نخ درازی از دهانشان آویزان میگردد. مردان بزرگ شما، رهبران و سخنگویانتان هرگز از تکالیف نسبت به خود صحبت به میان نمی آورند، هرگز از مسؤلیت در برابر سرنوشتِ خود نمیگویند! آنها به رشته نخ آویزانند، رشته نخی که به سوی مادر و هرچه گرم و مطبوع است رجعتشان میدهد، به آنسویی که شاعران وقتی احساساتی میشوند، از کودکی و شادی بی آلایشش میخوانند. هیچکس این رشته را کامل و برای همیشه پاره نمیکند، مگر در زمان مرگ، اگر که خوشبختی همراهیش کند و او مرگ خود را بمیرد.