|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
در باره رنج بردن و در باره کردار
شما از من و مرتب از خودتان میپرسید "چه باید بکنیم؟"، و <کردار> برای شما پر بهاست، کردار همه چیز شماست. دوستان من، این خوب است، یا _ خوب خواهد بود اگر شماها کردار را از ریشه درک کنید! اما ببینید، همین سؤالِ دلواپسانه و کودکانه "چه باید بکنیم؟" به من نشان میدهد که چقدر شما کم از کردار میدانید! آنچه را شما جوانان <کردار> مینامید، من ِ زاهد پیر از کوه ها اما کاملاً چیزی دیگر مینامم. من برای این <کردار> بعضی از نامهای قشنگ، بعضی از نامهای مؤدبانه و خنده دار را اختراع میکنم. برای اینکه <کردار> شما را زیبا و تفریح آور مبدل به برعکس اش سازم! زمان زیادی برای فکر کردن لازم ندارم. زیرا که این <کردار> شما درست برعکس کردار است! <کردار> شماها درست برعکس مفهوم کردار در نزد من است. کردار، آه دوستان، _ فقط و فقط به این واژه گوش کنید، خوب گوش کنید، گوشهایتان را با آن خوب بشوئید! کردار _ هرگز از کسیکه قبلاً پرسیده باشد:"چه باید بکنم؟" سرنزده. کردار نوری است که از خورشیدی خوب میتراود. اگر خورشید، خورشیدِ خوب و درستی نباشد، خورشیدی که ده ها بار آزموده نگشته باشد، بنابراین خورشیدی خواهد بود که با نگرانی مدام از خود خواهد پرسید چه باید بکند، چنین خورشیدی نمیتواند هرگز نوری از خود بتاباند! کردار، عمل کردن نیست، کردار چاره اندیشی و به گوش رساندنی نیست.
بسیار خوب دوستان من، من به شما خواهم گفت که کردار چیست. اما قبلاً اجازه دهید به شما بگویم که <کردار> شما را من چگونه میبینم و پس از آن ما همدیگر را بهتر خواهیم فهمید. آن <کردار>ی که شما کردار مینامیدش، کرداری که میخواهید از راه جستجو و تردید داشتن و راه های کج معوج خود را نشان دهد _ این کردار دوستان عزیز، المثنی و دشمن قدیمی کردار است. کردار شما، اگر به من اجازه استفاده از واژه شریری را بدهید، بزدلی نام دارد! میبینم که دارید عصبانی میشوید، در کنار چشمهایتان پرشی میبینم که دیدنش برایم خوش آیند است _ اما کمی صبر کنید و به من تا به آخر گوش بسپارید!
جوانان عزیز، شما سربازید، و قبل از اینکه سرباز بوده باشید، شما بازرگان یا کارخانه دار و یا چنین چیزهایی بودید و یا پدران شماها بودند. آنها و شماها از درسهای بدِ مدرسه آموختید که به تضادهای مسلم معتقد گردید، و آوای این اسطوره که کردارها از ابدیت سرچشمه میگیرند و از طرف خدایان بوجود آورده شده اند از این درسهای بد برمیخیزد. این تضادها خود خدایان شما بودند، همانگونه که شما هم تضادِ <انسان-خدا> را پذیرفته و از آن نتیجه گرفتید که انسان نمیتواند خدا باشد، و همینطور بر عکس آن.
زرتشت نمیتواند با وجود ناامیدی عمیق و بدنامی آشکارش این عقیده بدِ قدیمی به تضادهای مقدس را حالا برایتان ساده تر و بی آلایشتر بر ملا سازد، بجز آنکه او با چشمانی باز <کردار-رنج> را در مقابل تضادیکه شما به آن معتقدید قرار دهد.