به ذهن هیجیک از ما دو نفر خطور نکرد به واقعیت امری که برای هر دو نفر ما کاملاً آشنا بود اشاره ای کند، کاریکه میتوانست مزاحم گفتگوی ما گشته و آنرا غیر واقعی گرداند. ما بی تکلف و بی ریا، یا تقریباً بی ریا، با هم مذاکره کردیم. و با این وجود لورنسو مانند من خوب میدانست که این گفتگو و نقشه های کشیده شده نه در حافظه او و نه در یاد من خواهد ماند، که ما هر دو آنها را در کمتر از چهارده روز و ماه ها قبل از موعد تعمیر حصار و تکثیر توت فرنگی فراموش خواهیم کرد. گفتگوی بامدادی ما در زیر آسمانی که تمایل به باریدن نداشت تنها بخاطر نَفس ِ خواست گفتگو انجام شده بود، یک بازی، یک تنوع، یک عمل قشنگ بدون نتیجه. برایم مدتی کوتاه به صورت خوب و پیر لورنسو نگاه کردن و وسیله سیاستمداری او قرار گرفتن لذتبخش بود، سیاستمداریکه برای شریک خود، بدون آنکه او را جدی بنگارد دیواری محافظ از زیباترین احترام را در مقابلش قرار میدهد. همچنین بخاطر همسن و سال بودن یک حس برادری بهمدیگر داریم، و مخصوصاً وقتی یکی از ما یکبار شدید بلنگد یا انگشتان ورم کرده برایش اشکال تولید کند، البته در باره اش به دیگری حرفی زده نمیشود، اما آن دیگری ملتفت گشته و با اندکی برتری میخندد و اینبار احساس رضایتی که بر پایه یک یگانگی و همدلیست میکند، در حالیکه در این لحظه هر یک خود را با رضایت خاطر نیرومندتر از دیگری حس میکند، حسی که با یک تأسف و پیش بینی کردن روزیکه دیگر آندیگری کنار او نخواهد ایستاد همراه است.
(از "یاداشتهائی پیرامون عید پاک" در سال ۱۹۵۴)
***
پند
تو باید طوری با تمام چیزها
برادر و خواهر باشی،
که آنها کاملاً به درونت رخنه کنند،
و میان مال من و مال تو فرق ندهی.
هیچ ستاره ای، هیچ شاخ و برگی نباید سقوط کند_
بدون آنکه تو با آنها از بین نروی!
و اینگونه خواهی توانست با همه چیز
هر ساعت باز زنده شوی.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر ۱۳۸۹ساعت 1:5 توسط سعید از برلین
|