قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
ندائی از ماوراء میثاق‏ها.(4)
 
   با اولین نگاه می‏شد چنین فرض کرد که این‏ می‏تواند تقریباً تمام جواب‏های ممکن سؤال مرد جوان باشد. اما بزودی، به محض جستجو کردن جواب‏های دیگر درمیابم که نه تنها چهار یا هشت، بلکه صد و هزار جواب وجود دارند. و اما، می‏توان قسم یاد کرد که برای این نامه و نویسنده آن در حقیقت فقط و فقط یک جواب، فقط و فقط یک در به سوی آزادی و تنها یک راه برای نجات از جهنم نیازش وجود دارد.
   برای یافتن این جواب منحصر به فرد نه سالخوردگی به من کمک می‏کند و نه خرد. سؤال نامه مرا به کلی در گوشه‏ای تاریک قرار داده بود، زیرا آن خردهائی که من در اختیار دارم، و همچنین آن خردهائی که کشیش‏های پیرتر و باتجربه‏تر در اختیار دارند، برای کتاب‏ها و موعظه‏ها، برای سخنرانی‏ها و مقاله‏ها البته بسیار عالی و قابل استفاده است، اما نه برای این مورد خاص و واقعی، نه برای این ناخوش صادقی که در حقیقت ارزش سالخوردگی و خرد را خیلی بیش از حد ارج می‏نهد، و نه برای کسی که این سؤال برایش کاملاً جدیست و واژه‏های ساده‏اش تمام اسلحه‏ها، نیرنگ‏ها و فن‏ها را از دستم خارج ساخته‏اند:
"من به شما اعتماد دارم."
   حالا چگونه باید به چنین سؤال کودکانه و جدی این نامه پاسخ داده شود؟
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۹ساعت 19:56  توسط سعید از برلین  |