قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

گاهی.

 

گاهی، وقتی پرنده ای میخواند

یا وقتی باد در شاخه ها میپیچد

یا سگی در دورترین خانه قریه پارس میکند،

بعد باید مدتی طولانی گوش بسپارم و سکوت کنم.

روح من در گذشته به پرواز می آید،

تا هزاران سال فراموش گشته پیش از این

پرنده و بادِ در وزش

شبیه به من و برادران من بودند.

روح من یک درخت میگردد

و یک حیوان و یک تکه ابر.

تغییر یافته و غریب باز میگردد روحم

و از من سؤال میکند. چگونه باید جواب دهم؟

 

***

البته باید میان قطع امید کردن پیرمردی خسته که دیگر جهان برایش جذابیت چندانی ندارد و ایمان باطنی و واقعی اش تفاوت قائل گشت. دلیل این خستگی جسمانی ست و نباید به این معنی باشد که چون من جهان امروز و بوی تعفن اش را با رغبت ترک میکنم بنابراین از جهان و بشریت یکبار برای همیشه ناامید گشته ام. من زوال را احساس میکنم و نزدیک شدن زشتی را میبینم، اما این هم نیز به پایان خود خواهد رسید و در یک جهان کاملاً ویران گشته هم تمام آن امکانات و آرزوهائی که انسان در خود حمل میکند میتوانند شکوفه دهند.

(از نامه ای به جرج شوارتز Georg Schwarz در اکنبر سال ۱۹۵۱)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 15:26  توسط سعید از برلین  |