قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
کسب مقام در کهولت.
 
میان سالخوردگان و سالخوردگان پیرتر رابطه ای خاص بر قرار است. حداقل برای من چنین است: وقتی یک دوست جوان یا یک همکار با شصت یا هفتاد ساله شدن ناگهانی اش مرا غافلگیر میسازد، یا از ناراحتی قلب شکایت دارد و سیگار کشیدن را باید ترک کند، یا دکترای افتخاری، ریاست افتخاری و شهروند افتخاری یا بوسیله برخی دیگر از نشانه های پیری مورد هجوم قرار میگیرد، بعد من از مشاهده اینکه آنجا فردی که ما حماقتهای دوران جوانی اش را تا همین چند وقت پیش با ملایمتی دوستانه تحمل میکردیم، حالا ناگهان جایش را در میان بزرگسالان و شایستگان مطالبه میکند و با موی خاکستری یا سفید، مزین به عناوین افتخاری و نشانهای افتخار به حلقه سالخوردگان داخل میشود کمی گرفتار شوک میشوم. با لجاجت دوران سالخوردگی در ضمیر ناخودآگاهم توقع داشتم، آری، مطمئن بودم که جوانترها مدام جوان میمانند و من خود را برای همیشه در ارتباط با جوانان نگاه خواهم داشت.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر ۱۳۸۹ساعت 18:30  توسط سعید از برلین  |