قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
در باره سالخوردگی.(4)
 
ما سالخوردگان هم مانند بسیاری دیگر از انسان‏ها از امیال، رویاها، آزها و علاقه‏ها مورد تعقیب قرار گرفته‏ایم، و سال‏ها و دهه‏ها به زندگی ما هجوم آورده‏اند، بی‏صبرانه، کنجکاو، پر توقع و از مؤفقیت‏ها یا ناامید گشتن‏ها شدیداً به هیجان آمده‏ایم _ و امروز، با احتیاط کتاب مصور زندگی خودمان را ورق می‏زنیم، و از خوبی و زیبائی توان گریختن از آن تعقیب و شتاب و رسیدن به حیات متقکرانه متحیر می‏گردیم.
   این‏جا، در این باغ ِ سالخوردگان، بعضی از گلها می‏رویند که ما در گذشته به ندرت در اندیشه مراقبت کردن از آن‏ها بودیم. این‏جا گل صبر می‏روید، یک گیاه ارزنده، ما متین‏تر و بخشنده‏تر می‏گردیم، و هرچه میل ما به دست‏اندازی و عمل‏کردن کمتر می‏گردد، به همان اندازه نیز استعداد تماشا کردن و گوش سپردن به زندگی طبیعت و زندگی همنوع در ما قوی‏تر می‏گردد، و ما می‏توانیم بدون عیب‏جوئی و با شگفتی‏های تازه در باره سالخوردگی و گوناگونی آن اجازه دهیم که از کنارمان عبور کند، گاهی با مشارکت و اظهار تأسف در سکوت، گاهی با خنده، با شادی‏، با شوخی.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۹ساعت 17:54  توسط سعید از برلین  |