قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
در باره سالخوردگی.(2)
 
اما این فقیرانه و غمناک است اگر فقط خود را به این روند انهدام تسلیم گردانده و نبینیم که سالخوردگی نیز فواید، امتیازات، چشمه‏های تسلی و خوشی‏های خود را دارد. هنگامی‏که دو فرد پیر همدیگر را ملاقات می‏کنند، نباید فقط از نقرس لعنتی، از اعضای بی‏حس گشته و نفس تنگی خود در وقت بالا رفتن از پله حرف بزنند، آنها نباید فقط رنج‏هایشان و خشم‏هایشان را رد و بدل کنند، بلکه همچنین از ماجراها و تجربه‏های شاد و تسلی‏بخش خود که کم هم نیستند می‏توانند حرف بزنند.
   وقتی من این سوی مثبت و زیبای زندگی سالخوردگان را به یاد می‏آورم و این‏که ما مو سفیدان منبعی از نیرو، از صبوری، و شادی را نیز می‏شناسیم که در زندگی جوانان نقشی بازی نمی‏کنند، بعد به خود حق نمی‏دهم که از تسلاهای دین و کلیسا صحبت کنم. این کار مربوط به کشیش است.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۹ساعت 0:14  توسط سعید از برلین  |