قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

دگرگونی معکوس.
 
به خلق و خو و استحکامی شل و خاص ِ زندگی دوران پیری این نیز تعلق دارد که زندگی مقدار زیادی از حقیقت یا آنچه به حقیقت نزدیک است را از دست میدهد، و حقیقت که در واقع تا اندازه ای شکل نامرئی از زندگیست نازکتر و شفافتر میگردد، و هستی مطالبه اش از ما پیران را دیگر مانند قدیم با زور و بی مبالاتی اعتبار نمیبخشد، و اینکه حقیقت اجازه صحبت، بازی و معامله کردن با خود را به ما میدهد. برای ما سالخوردگان دیگر این زندگی نیست که حقیقت دارد، بلکه این مرگ است که حقیقیست، و ما در انتظار آمدنش از بیرون نیستیم، ما خوب میدانیم که او در ما زندگی میکند؛ ما در واقع در برابر دردها و مشقت هائیکه بخاطر همسایه بودن با مرگ به سراغمان می آیند مقاومت میکنیم، اما نه در برابر خود مرگ، ما مرگ را پذیرفته ایم و اگر از خود اندکی بیشتر از گذشته مراقبت و پرستاری میکنیم، بدین معنیست که همزمان با آن مراقب و پرستار مرگ هم هستیم، مرگ در کنار و درون ما جا دارد، مرگ هوای ما، مرگ وظیفه و حقیقت ما میباشد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر ۱۳۸۹ساعت 22:28  توسط سعید از برلین  |