|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|

تمام مرگها.
تمام مرگ ها را مرده ام،
تمام مرگ ها را میخواهم باز بمیرم،
مرگ چوبین در درخت را بمیرم،
مرگ سنگی در کوه را،
مرگ خاکی در ماسه و سنگریزه را،
ورق ورق مردن در خش خش علفهای تابستانی
و مرگ خونین و فقیرانه انسان را.
دوباره میخواهم مانند گلی زاده شوم،
میخواهم دوباره مثل درخت، مثل علف زاده شوم،
مثل ماهی و گوزن، مثل پرنده و پروانه.
و در هر شکل
بکشاند شوق مرا سوی آن سطحی
که آخرین رنج است،
رنج انسان.
آه ای کمان سفت و سخت که لرزانی
هنگامیکه اشتیاق مانند دستی قوی
هر دو قطب زندگی را به سمت یکدیگر مایل به خم کردن است!
هنوز اغلب و کراراً تو باز
در پی شکار من از تولد تا مرگ خواهی بود
در پی آفرینش های مسیری پر درد
آفرینش های مسیری با شکوه.
***
سالخوردگی آن دشمنی که باید به جنگ اش برویم یا حتی از آن خجالت بکشیم نمیباشد. سالخوردگی یک کوه لغزانیست که روی ما را میپوشاند، گازی ست خزنده که آهسته ما را خفه میکند.
(از نامه ای به رولف شوت Rolf Schott در تاریخ ۲۶.۱۲.۱۹۳۹)