قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

 شاخه شکوفه ها

همیشه به عقب و جلو

تلاش میکند شاخه شکوفه ها در باد،

همیشه به بالا و پائین

تلاش میکند قلبم مانند یک کودک

میان روزهای سیاه و سفید،

میان ابرها و نفی کردنها.

 

تا شکوفه ها پراکنده شوند

و شاخه به بار بنشیند،

تا قلب از کودکی اشباع گردد،

به آرامش برسد و اعتراف کند:

بیهوده نبود بازی پر آشوب و پر شوق زندگی.  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۸ساعت 0:36  توسط سعید از برلین  |