|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
مراحل.
مانند هر شکوفه که می پژمرد و هر جوانی
که په پیری پشت میکند، شکوفه میدهد هر مرحله از زندگی،
شکوفه میدهد همچنین هر حکمت و هر تقوا
در زمان مقتضی و اجازه ندارد تا ابد دوام یابد.
قلب باید با هر ندای زندگی
آماده برای وداع باشد و شروعی تازه،
تا با رشادت و بدون سوگواری
در دیگری، در پیوندی جدید داخل شود.
و هر آغازی یک جادو به همراه دارد،
جادوئی که نگهدار ماست و کمکی برای زندگی کردنمان.
ما باید شاداب از تمامی مکانها عبور کنیم،
و به هیچ مکانی مانند وطن آویزان نمانیم،
روح جهان مایل نیست دست و پایمان را به بند کشد،
او میخواهد که ما را پله به پله ترقی و تکامل دهد.
با سختی در مکانی از زندگی بومی میشویم
و صمیمانه خود را به آن عادت میدهیم، اینچنین سست شدن شروع به تهدید میکند،
تنها کسی که برای عزیمت و سفر کردن آماده است،
ممکن است این عادت فلج کننده را از خود دور سازد.
شاید هم ساعت فرا رسیدن مرگ
به روی ما حتی درهای تازه ای بگشاید،
ندای زندگی در ما هرگز پایان نخواهد پذیرفت ...
بسیار خوب، پس ای دل، وداع کن و شفا یاب!
***
اینها بهترین اسلحه در مقابله با رسوائی زندگی اند: شجاعت، کله شق بودن و صبوری. شجاعت، کله شق بودن را تقویت میکند و باعث تفنن میگردد و صبوری آرامش میبخشد. متأسفانه آنها معمولاً دیر در زندگی بدست می آیند و در دوران از پا افتاده گی و مرگ بسیار بیشتر به آنها احتیاج است.
(از نامه ای به ه . س H.S در تاریخ ۲۳.۷.۱۹۵۰)
اشتیاق دیدار وطن از دست رفته شباهت زیادی با سوگواری بخاطر دوران کودکی و باورهای آن دوران دارد. ما نباید به این اشتیاق توجه کنیم و آنرا پرورش دهیم و به خاطر آن بیمار شویم، بلکه باید توجه و مراقبتمان بر نیروی روح زمان حال و واقعیت متمرکز گردد. امروز یک قسمت بزرگ از انسانها بیوطن اند و باید با از خود گذشتگی کوشش کنند که مکانهای جدید، انسانها و تکالیف در غربت را جانشین وطن خویش سازند.
(از نامه ای به یک انسان جوان در فوریه ۱۹۶۰)