قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
از زمان قدیم.
 
در زادگاهم معلمی پیر زندگی میکند، یکی از آن خوبهایش که هر ساله به من یک نامه مینویسد. او در خانه کوچک دور افتاده ای میان یک باغ در سکوت و تفکر زندگی خود را میگذراند، و اگر در شهر کسی به خاک سپرده شود، معمولاً فرد فوت شده یکی از شاگردان قدیمی او بوده است. این پیر مرد گرامی اخیراً باز برایم نامه ای نوشت. و گرچه من شخصاْ از نظر دیگری پیروی میکنم و در پاسخ نامه اش هم قویاً مخالفتم را اعلام کردم، به نظرم اما دیدگاه او در باره زمان قدیم و زمان جدید قابل مطالعه آمد، طوریکه من این قسمت از نامه او را اینجا برای خواندن می آورم:
   "... چون گاهی پیش می آید که من فکر میکنم جهان امروز از جهانی که در دوران جوانی من وجود داشته و معتبر بوده است بوسیله شکافی بزرگ جدا گردیده، حتی بیشتر از جدا افتادن نسلها از هم. نمیتوانم مطمئن باشم، و چنین به نظر میرسد که تاریخ نگاری می آموزد که عقیده من یک اشتباه بیش نیست، اشتباهی که مردم پیر از هر جنسیتی به دامش گرفتار میگردند. زیرا که جریان تکامل دائمیست و پدران در همه ی اعصار مغلوب پسران گردیده و دیگر درک نشده اند. با این وجود من نمیتوانم احساسی که به من میگوید _حداقل در ملت و سرزمینم _ در دهه های پیش همه چیز بسیار اساسی تر تغییر یافته و انگار که تاریخ ما یک نوع حرکت سریعتری نسبت به زمانهای قدیم به خود گرفته است، را عوض کنم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۸۹ساعت 12:37  توسط سعید از برلین  |