قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

زمستانی خاکستری رنگ.

 

یک روز زمستانی خاکستری رنگ است

خاموش و تقریباً بی نور،

یک پیرمرد عبوس، که مایل نیست دگر با دیگران حرف بزند.

 

او به رود گوش می دهد و به جوانک ها که با انگیزه و شوق ِ تمام عبور می کنند؛

به نظرش گستاخ و بیهوده می آیند،

قدرتی بی تاب.

 

او چشمان اش را طعنه آمیز ریز کرده

و تاریکی بیشتر می گردد،

او کاملاً آهسته شروع می کند به بارش برفی آرام،

می کشد پارچه ای بر رخ خویش.  

 

در رویای پیرمردانه او

غرش نافذ شیرها

و نزاع مورچگان در لم یزرع درخت کوهی،

مزاحم بودند.

 

تمام این قیل و قال ها او را میخنداند

با همه اهمیت شان؛

و او آهسنه می باراند همچنان برفی آرام

تا تاریکی شب.

 

                                                        ***

نباید برایمان حفظ گذشته و یا کپی کردن آن مهم باشد، بلکه باید توانا در تعییرپذیری تازه ها را تجربه کرده و با نیروی خویش شاهد باشیم.

تا این حد سوگواری برای شکست طوری که به آن آویزان بمانیم خوب و جالب نمی باشد و مفهوم زندگی حقیقی را نمی دهد. 

 

(از نامه ای به خواهرش عادله Adele در تاریخ ۲۸.۷.۱۹۱۶) 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۸۸ساعت 10:48  توسط سعید از برلین  |