قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
   درست مانند دیشب، هنگامیکه من از مهمانخانه کوچک جنگلی به خانه بازمیگشتم، آنجا در کنار پیچ نزدیک گورستان سانت آبوندیو Sant’ abbondio خنکی خیس چمنزار و دریا برای استقبال ازمن حمله آوردند! مانند حرارت مطبوع جنگل که عقب ماند و با بزدلی زیر اقاقی ها، شاه بلوطها و درختان توسکا خزید و خود را مخفی ساخت! مانند جنگل که از خود در برابر پائیز و مانند تابستان که از خود در برابر مرگ اجباری دفاع کرد! به این نحو انسان هم در دوران پیری، در زمانیکه تابستانش غروب میکند، در برابر پژمردگی و مردن، در برابر نفوذ سرمای جهان، در برابر نفوذ سرما در درون خون خویش از خود استقامت نشان میدهد! و مجدداً با صمیمیت خود را با بازی ها و نغمه های کوچک زندگی که با هزار زیبائی دوست داشتنی سطح روئی خود، با رگبار لطیف رنگهایش، با پاورچین فرار کردنهای سایه ابرها خود را خندان و وحشتزده به ناپایدارترینها محکم میچسباند مشغول میسازد، مردن خود را میبیند و از آن ترس و تسلی می آفریند، و لرزان هنر مردن را می آموزد. اینجا مرز میان جوانی و پیری قرار گرفته است. بعضی در چهل سالگی یا زودتر از این خط گذشته اند، بعضی نیز آنرا دیرتر در پنجاه یا شصت سالگی رد میکنند. اما این همیشه یکسان عمل میگردد: به جای هنر زندگی یک هنر دیگر شروع به جالب گشتن میکند، به جای آموزش و تزکیه و خالص ساختن شخصیت خود، کاهش و انحلال آن ما را به خود مشغول میسازد، و ناگهان، تقریباً از امروز به فردا، خود را پیر احساس میکنیم، افکار، دلبستگیها و احساسات جوانان دیگر برایمان غریبه میگردند. در این روزهای گذار است که چنین نمایشات کوچک و لطیفی مانند ذوب گشتن و آهسته مردن یک تابستان میتوانند بر ما تأثیر گذارده و ما را تکان دهند، قلب ما را با شگفتی و ارتعاش پر و ما را خندان و لرزان سازند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر ۱۳۸۹ساعت 18:29  توسط سعید از برلین  |