قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
   چمنهای زیر تاک ها اما سبز شده اند و مانند همیشه از زیر برگهای پژمرده مارمولکهای آبی مایل به سبز خش خش کنان به بیرون میجهند، جنگل از گلهای همیشه بهار، گلهای شقایق و شکوفه های توت فرنگی آبی و سفید رنگ شده است، و دریا از میان رنگ سبز تازه ی جنگل نور خفیفِ سرد و ملایمی رو به بالا میتاباند ...
   در هر حال، یک تابستان کامل در برابرم قرار دارد، یکبار دیگر آرزو میکنم که چند ماهی اینجا به من خوش بگذرد و بتوانم در تعطیلات روزهای درازی را بدون آشفتگی زندگی کنم، دوباره از دست نقرس کمی نجات یابم، با رنگهایم کمی بازی کنم و زندگی را کمی شادتر و پاکتر از آنچه در زمستانها و در شهرها امکانپذیر میباشد پشت سر نهم. سالها با سرعت میگریزند _ کودکان پابرهنه ای که من چندین سال پیش بعد از اسباب کشی به این دهکده در حال دویدن به سوی مدرسه میدیدم، حالا ازدواج کرده یا روبروی ماشین تحریری در Lugano یا Mailand نشسته اند، و سالخوردگان آن سالها، مردم پیر دهکده در این میان فوت کرده اند.
   ناگهان نینا را به یاد می آورم _ آیا او هنوز زنده است؟ خدای بزرگ، چرا من آنقدر دیر به یاد نینا افتادم! نینا دوست من است، یکی از بهترین دوستان اندکی که من در این حوالی دارم. او ۷۸ ساله است و در دورترین ده کوچک این ناحیه زندگی میکند، در ناحیه ای که دست مدنیت هنوز به آن نرسیده است. مسیر خانه او سراشیبی و خسته کننده است، برای رفتن به خانه او باید در زیر آفتاب چندین کیلومتر از کوه پائین و از آن جا دوباره از کوهی دیگر بالا بروم. اما من فوراً به راه می افتم و ابتدا از میان تاکستان و سراشیبی جنگل میگذرم، بعد اریب از میان دره تنگ و سبز عبور میکنم و بعد به آن سراشیبی ای میرسم که تابستانها پوشیده از سیکلامنها و در زمستان پر از رزهای زمستانیست. از اولین کودک ده میپرسم که نینای پیر چه میکند. وه، برایم تعریف میشود که او هنوز غروب ها کنار دیوار کلیسا مینشیند و تنباکو به بینی میکشد. راضی و شاکر به رفتن ادامه میدهم: بنابراین او هنوز زنده است، من هنوز او را از دست نداده ام، او مرا با مهربانی پذیرا خواهد گشت و البته اندکی غر و لند و شکایت خواهد کرد، با این وجود اما باز به من سرمشق درستی از یک انسان پیر و گوشه گیر خواهد داد، پیر گوشه گیری که سالخوردگیش، نقرس اش، فقر و گوشه گیری اش را استوار و خندان تحمل میکند و در پیش جهان هیچگونه دلقک بازی و کرنشی نمیکند، بلکه به رویش تف می اندازد و مصمم است تا آخرین ساعات زندگی نه از دکتر و نه از کشیش کمک طلب کند.
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 19:23  توسط سعید از برلین  |