قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
در پیری
 
جوان بودن و کار نیک انجام دادن کار آسانیست،
و از پستی و زشتی ها به دور ماندن؛
اما خندیدن، به وقتی که ضربان قلب ترا مانند دزدان ترک میگوید،
کاریست که آموخته باید گردد.
 
و آنکه این را آموخته، او پیر نمی باشد،
او هنوز روشن در میان آتش ایستاده
و با نیروی بازوی خویش
دو قطب این جهان را میرساند به همدیگر.
 
و چون ما مرگ را آنجا در انتظار ایستاده می بینیم،
بیا نگذار که از رفتن بازایستیم.
که میخواهیم به پیشواز مرگ بشتابیم،
که میخواهیم او را ز در رانیم.
 
مرگ نه اینجاست و نه آنجا،
او همه جا در گذر است.
او در من و توست،
همان لحظه که ما به زندگی خیانت میکنیم.
 
***
چون مردم سالخورده بجز پند دادن به جوانان کار دیگری از دستشان ساخته نیست، بنابراین من هم به تو یک اندرز و ایماء میدهم، زیرا که شصت سالگی بهترین لحظه مناسب برای این کار است. در این سن زمان آن رسیده است که آدم کمی از غرور مردانگی ــ جوانی و لجاجت صرفنظر کند و با زندگی که تا حال به آن فرمان رانده است اندکی ملایمتر و هوشیارتر رفتار نماید. به این جهت موشکاف و خوشخو بودن در برابر ناتوانائیها و بیماریها ضروریست؛ آدم نباید بیش از این بر سرشان غر بزند و با زور آنها را به سکوت وادارد، بلکه باید کمی تسلیمشان گشت و تملقشان را گفت، باید از خود مراقبت کرده و با کمک پزشک و دارو، و همینطور با رفع خستگی بیشتر، دوره استراحت طولانی تر و فاصله انداختن در کار به آنها ادای احترام کرد، زیرا که آنها مأمور بزرگترین قدرت موجود جهان میباشند.
(از نامه ای به ماکس واسمر Max Wassmer در تاریخ ۱۹۴۷. ۸ .۲۴)
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 17:51  توسط سعید از برلین  |