قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
آخرین سفر از این‏ نوع.(۳)
 
او این سفر را که آخرین مسافرتش به ایتالیا بود در بهار سال ۱۹۱۴ انجام داد، زیرا که مدت کوتاهی پس از آن جنگ جهانی شروع شده بود، و بعد از خاتمه جنگ چیزهای دیگری وجود داشت که مرد به جای سفرهای زیبا و آموزنده به آنها می‏بایست فکر کند، جوانی و قسمتی از لذت زندگی برای او محو شده بود، و سال از پی سال می‏گذشت، سال‏های سخت و سال‏های تحمل‏پذیر، و آهسته، همان‏گونه که روشنائی با فرارسیدن شب گم می‏شود و فروکش می‏کند تا این‏که همه چیز خاکستری می‏گردد، جوانی و اشتیاق سفر نیز از زندگی و از احساس مرد به همراه بعضی غرایز و نورهای دیگر فروکش کرده و گمشده بود، او حالا به این شکل آنجا ایستاده، جائی‏که ما با او مواجه شدیم، در شصت‏سالگی، مردی کوشا با ذهنی که هنوز خسته‏ نگردیده، اما یک مرد با عادات و شکایت‏ها، با مشغله زیاد روزانه و ایام کم تعطیلات، با فاصله بزرگی تا مرگ باقی‏مانده، و هنوز مبتلا به بیماری‏های بزرگ نگردیده، اما با این وجود پژمرده و با سختی قادر به حرکت، نه دوستدار ضیافتی و اتفاق غیر منتظره‏ای، و نه قادر به گرفتن تصمیمی سریع، او دیگر آن سیاح و مسافر کنجکاو نبود، کسی‏که چشم‏انداز کوهی دور و آبی‏رنگ، یا یک ابر معلق طلائی در افق قادر گردد قلب او را بخاطر شوق سفر و عشق سیراب نشده برای دیدن زیبائی‏های جهان به طپش اندازد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۹ساعت 22:8  توسط سعید از برلین  |