قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
زیرا که برای ما هنرمندان این کار نوعی از لذت بردن و جشن گرفتن و متشکل از کار و تعهد بود، و با این حال لذت میداد _ تا جائی که نیرو کفایت میکرد، تا جائی که چشمها به اینسو و آنسو نگاه کردنهای سریع به صحنه و دفتر طراحی را تحمل میکردند، تا جائیکه آرشیوها در مغز هنوز فضا و قابلیت انبساط در اختیار داشتند. من اینرا نمیتوانستم برای همسایگان خود توضیح دهم، اگر اینکار از من خواسته میشد، یا اگر من خودم میخواستم اینکار را بکنم، زیرا که احیاناً آنها میخندیدند و میگفتند: "Caro uomo، از شغل خود خیلی شکایت نکنید! شغلتان تنها تماشا کردن و نقاشی کردن احتمالی چیزهای خنده دار است، و ممکن است چنین به نظرتان بیاید که وقتی شما در حال تلاش و کوشش هستیید ما خوش گذرانی و تن پروری میکنیم. اما ما حقیقتاً در ایام تعطیلات هستیم، آقای همسایه، و در اینجا جمع شده ایم تا از آن لذت ببریم، نه اینکه مانند شما به شغلمان بپردازیم. Signore، شغل ما اما مانند شغل شما زیبا نیست، و اگر شما مجبور میشدید که در کارگاهایمان، در مغازه ها، کارخانه ها و اداره ها کار ما را فقط برای یک روز انجام دهید، خیلی سریع از بین میرفتید." او حق دارد، همسایه من، کاملاً حق با اوست؛ اما این هیچ کمکی نمیکند، من هم فکر میکنم که حق با من است. با این همه به یکدیگر حقایق خود را بدون کینه بگوئیم، دوستانه و با کمی شوخی؛ هر کس این تمایل را دارد که خود را کمی توجیه کند، اما نه این آرزو را که به دیگران آسیب برساند.
   پیدا شدن چنین افکاری، تصور کردن چنین گفتگوئی و اثبات بیگناهی آغاز امتناع و خسته شدن من و وقت بازگشت به خانه و جبران استراحت بعد از ظهر از دست داده شده بود. افسوس، چه کم از عکسهای زیبای این نیمساعت در مغزم بایگانی و نجات داده شدند! صدها، شاید زیباترینشان، از چشمها و گوشهای عاجز من بدون بر جا گذاشتن ردی از خود لغزیدند و گم گشتند!
   با این وجود یکی از هزاران عکس برایم باقی ماند و باید برای دوستان در دفتر طراحی کشیده شود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۸۹ساعت 1:47  توسط سعید از برلین  |