|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
آرام در میان باغ قدم میزدم، به شاخه و برگ رزهای جگری رنگ جوان و به ساقه خالی از برگ کوکبها که تازه شکفته بودند و خورشید صبحگاهی بر آنها میتابید نگاه میکردم، در میان آنها ساقه های فربه زنبق های تُرک با نیروی زندگی شگرفی سعی به بالا کشیدن خود داشتند. از پائین، صدای آبپاش مرد باوفای تاکستان لورنسو Lorenzo را میشنوم و تصمیم میگیرم در باره سیاستهای مختلف مربوط به باغ با او مشورت کنم. مسلح به تعدادی وسیله کار آهسته از تراسی به تراس دیگر پائین میروم، از دیدار خوشه های سنبل در میان چمنها که من سالها پیش صدها پیاز از آن را در سرازیری تپه کاشتم خوشحال بودم و پیش خود فکر میکردم کدام یک از باغچه ها امسال برای گل آهاری مناسب میباشد، با خوشحالی به شکوفه های گل شب بوی زرد و با ناراحتی به نقصها و شکننده بودن ردیفهای بالای حصار نگهداری توده کود گیاهی که از شاخه های به هم بافته گشته ساخته شده بود و بالاترین سطح آن از ریزش شکوفه های گل کاملیا کاملاً سرخ و زیبا شده بود نگاه میکردم. من کاملاً به قسمت هموار زمین تا باغچه سبزیجات پائین میروم، به لورنسو سلام میدهم و موضوع گفتگوی از پیش طراحی شده را با پرسیدن از حال او و زنش و با تبادل نظر در باره هوا به میان میکشم. عالیه، اینطور که معلومه مقداری باران خواهد آمد، این عقیده من بود. لورنسو که تقریباً همسن من است، تکیه به بیل خود میدهد، نگاه کوتاه و کجی به ابرهای در حال حرکت می اندازد و سر خاکستریش را تکان میدهد. امروز باران نخواهد بارید. هرگز نمیتوان مطمئن بود، اتفاقهای غیر منتظره هم رخ میدهند، اگرچه ...، و دوباره حیله گرانه چپکی به آسمان مینگرد، سرش را اینبار با انرژی بیشتری تکان میدهد و برای خاتمه دادن به بحث باران میگوید: "No, Signore"