|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
مرد بودن در پنجاه سالگی.
ز گهواره تا تخت روان
پنجاه سالی درازا دارد،
و بعد مرگ آغاز می گردد.
آدم سبک مغز می گردد، آدم پژمرده می گردد،
آدم اهمال کار می گردد، آدم دهاتی می گردد
و موهای باقی مانده سر به لعنت شیطان هم دیگر نمی ارزد.
همچنین دندان های سوراخ شده نیز پی فلوت زنی می روند،
و به جای آن که ما با وجد
دختران جوان را در بغل گرفته به خود بفشریم،
کتابی از گوته می خوانیم.
اما یک بار دیگر قبل از پایان
می خواهم یک چنین دخترکی تور کنم،
با چشمانی روشن و موهایی تاب دار،
دهان و پستان و گونه هایش را بوسیده،
او را از بار دامن و شورت آسوده کنم.
و سپس، به نام خدا،
می تواند مرگ مرا دریابد، آمین.
***
آدم به طرز نفرین شده ای آهسته و خُرد خُرد می میرد: هر دندان، عضله و استخوان طوری جداگانه خداحافظی می کنند که انگار آدم با تک تکشان در رابطه ای صمیمانه به سر می برده است.
(از نامه ای بی تاریخ)
ما باید خود را خیلی رنج دهیم و بسیار تلخی ها را ببلعیم تا تُرد و ساکت گردیم... موقعیت یک موشک خیلی بهتر است. موشک در زیباترین لحظه عمر خود فیشششی می کشد و نیست می گردد.
(از نامه ای به ارنست کرایدولف Ernst Kreidolf در تاریخ ۲۵.۴.۱۹۱۶)