قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

برادرم مرگ.

 

به نزد من هم یکبارخواهی آمد،

تو فراموشم نخواهی کرد،

و رنج به پایان میرسد،

و زنجیر پاره میشود.

 

مانند ستاره ای سرد

بر بالای نیازمندی من،

هنوز غریبه و دور به چشم می آئی،

ای مرگ، ای برادر عزیز.

 

اما روزی نزدیک خواهی گشت

و سراپا آتش _

بیا، محبوب من، من اینجا هستم،

مرا در آغوش گیر، من از آن توئم.

 

***

از اولین و طبیعی ترین عکس العمل در برابر از دست دادن انسانی که دوستش میداریم درد و شِکوه است. اینها به ما کمک میکنند از میان سوگواری و رنج اولیه عبور کنیم، اما کافی نیستند تا ما را با مردگان پیوند دهند.

این را در سطحی بدوی فرقه مردگان انجام میدهند: قربانی کردن، تزئین کردن قبر، مجسمه ساختن. در سطح ما اما باید قربانی کردن برای مردگان در روح خودمان به مرحله اجرا در آید، با کمک اندیشه، با یادآوری دقیق، با بازسازی آن انسان دوست داشتنی فوت گشته در درونمان. اگر استعداد این کار را داشته باشیم آنوقت شخص فوت گشته همچنان در کنارمان راه میرود، تصویر او نجات یافته است و به ما کمک میکند درد را ثمر بخش گردانیم.

 

(از نامه ای بی تاریخ)

 

احتضار نیز روند زندگیست و چیزی از روند تولّد کمتر ندارد. این دو میتوانند حتی اغلب با هم اشتباه گرفته شوند.

 

(از نامه ای بی تاریخ)

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین ۱۳۸۹ساعت 13:26  توسط سعید از برلین  |