قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

   ما مشغول صحبت کردن از سبزیجات میشویم، از پیازهای تازه کاشته شده میگوئیم، من همه چیز را ستایش میکردم و موضوع صحبت را به سمت آنچه در نظر داشتم میکشاندم. این حصار نگهداری کود گیاهی دیگر نمیتواند مدت درازی استقامت کند، من پیشنهاد میدهم که آنرا تعمیر کنیم، البته نه هم اکنون که کارهای زیادی برای انجام دادن وجود دارند، شاید در حوالی پائیز یا زمستان؟ او موافق بود، و ما قرار گذاشتیم هنگامیکه او مشغول به این کار میشود بهتر است که نه تنها حصار را با شاخه های سبز شاه بلوط، بلکه همچنین نرده های چوبی آنرا هم مرمت کند. البته این حصار و نرده های چوبی نگاهدارنده آن در حقیقت یکسالی مقاومت خواهند کرد، اما بهتر است که ... بله، من گفتم، حالا که ما از حصار نگهداری کود صحبت میکنیم، بهتر است که او در پائیز دوباره تمام خاکهای خوب را برای باغچه های قسمت بالائی مصرف نکند، بلکه برای من هم مقداری برای گلهای روی تراسها کنار بگذارد، حداقل به اندازه چند گاری دستی پر. بسیار خوب، و بعد نمی بایستی فراموش کنیم که امسال توت فرنگی ها را تکثیر و توت فرنگی های باغچه قسمت پائین را که چند سالی از در کنار حصار قرار گرفتن آنها میگذرد برچینیم. گاهی این چیز به یاد من و گاهی آن چیز و چیزهای دیگر خوب و سودمند برای تابستان، برای سپتامبر و برای پائیز به یاد او می افتاد. و بعد از آنکه ما در باره همه چیز صحبت کردیم، من به قدم زدن ادامه داده و لورنسو دوباره مشغول کار میشود، و ما هر دو از نتیجه مذاکره خود راضی بودیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 15:19  توسط سعید از برلین  |