قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
   "نقرس! نقرس یک فاحشه است، یک فاحشه لعنتی! یک فاحشه کثیف! امیدوارم نصیب شیطان گردد! امیدوارم نابود شود. خوب، از فحش دادن دست بکشیم! من از آمدن شما خوشحالم، خیلی خوشحالم. دوستی ما باید همچنان ادامه یابد. وقتی آدم پیر میشود دیگر کسی به سراغش نمی آید. حالا من ۷۸ سالم است."
   او دوباره با زحمت از جا برمیخیزد و به اطاق مجاور میرود، جائیکه به کنار آینه عکسهای کهنه و زرد شده ای وصل شده اند. من میدانم، حالا او برایم یک هدیه جستجو میکند. او چیزی پیدا نمیکند و به من یکی از عکسها را بعنوان هدیه تعارف میکند و وقتی من آنرا نمیپذیرم مجبور میشوم در عوض یکبار دیگر از تنباکو به دماغ بکشم.
   آشپزخانه دود گرفته دوستم نه خیلی تمیز است و نه ابداً بهداشتی، کف اطاق از تف پر شده و کاه از سوراخهای صندلی پاره شده آویزان است، و تعداد کمی از میان شما خوانندگان با کمال میل راضی به نوشیدن از این قهوه دان خواهد گشت، از قهوه دان حلبی کهنه ای که از دوده سیاه و از باقیمانده خاکستر خاکستری رنگ شده است و سالهاست که کنار لبه هایش قهوه خشک و غلیظ شده پوسته ای سخت تشکیل داده. ما در اینجا خارج از زمان و جهان امروز زندگی میکنیم، البته تا اندازه ای نامرتب، مستعمل و غیر بهداشتی، اما در عوض نزدیک جنگل و کوه، نزدیک بزها و مرغها (آنها غدغد کنان در آشپزخانه میدوند)، نزدیک ساحره ها و قصه ها. قهوه بار آمده در قهوه جوش حلبی ِ کج شده فوق العاده خوشمزه شده است، یک قهوه سیاه کهربائی رنگ قوی با اندکی از عطر و مزه ی تلخ دود چوب. برای من همنشینی و قهوه نوشیدن و فحشها و واژه های لطیف و صورت پیر و جسور نینا بی اندازه مطلوبتر از دوازده دعوت به چای همراه با رقص، از دوازده شب گفتگوهای ادبی در حلقه روشنفکران معروف میباشد _ هر چند من مطمئناً مایل نیستم ارزش نسبی این چیزهای زیبا را منکر شوم.
   حالا آفتاب در بیرون ناپدید می گردد، گربه نینا داخل میشود و روی زانوی او میپرد، روشنائی آتش نور بیشتری بر دیوارهای سنگی با آهک پوشیده شده میتاباند. چه سرد و چه ظالمانه باید زمستان در این بلندی، در این غار خالی سنگی بوده باشد، در اینجا هیچ چیز بجز آتش کوچکی که در اجاق سو سو میزند، و این زن پیر و تنهای مبتلا به نقرس، بدون همصحبت و بجز گربه و سه مرغ وجود ندارد.
   گربه دوباره آشپزخانه را ترک میکند. نینا باز از جا برمیخیزد، بزرگ و مانند شبحی با قامتی لاغر و استخوانی و با طره موی سفید رنگی بر بالای نگاه جدی صورت یک پرنده شکاری در تاریک روشن می ایستد. او به من اجازه رفتن نمیدهد. او از من دعوت کرده که هنوز یکساعت دیگر مهمان او باشم و حالا میرود تا نان و شراب بیاورد.
(نوشته شده در سال 1927)
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 18:43  توسط سعید از برلین  |