قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

مردن.

 

وقتی کودکان را در حال بازی میبینم

و بازی آنها را دیگر درک نمیکنم

و خنده هایشان بیگانه و ابلهانه به گوش می آید،

آه، این از دشمن شریریست

که من فکر میکردم تا ابد از آن به دور خواهم ماند،

گوشزدی که دیگر بی طنین است.

 

وقتی عاشق و معشوقی را میبینم

و راضی به رفتن ادامه میدهم

بی شوق دستیابی به بهشت،

آه که این چشمپوشی آرامی ست

بر عمق قلب شعر گفتن،

که جوانی را نوید ابدیت میداد.

 

وقتی سخنان بدخواهانه میشنَوَم

و دیگر برآشفته نمیگردم

و طوری در آرامش میگذرم که انگار آنرا نشنفته ام،

آه، سپس قلب به تکان می آید

آرام و بدون درد،

و نور مقدس خاموش میگردد.

 

*** 

پیر شدن در حقیقت روندی طبیعیست و آدم در سن ۶۵ یا ۷۵ سالگی، اگر که نخواهد جوانتر باشد، مسلماً به همان سلامتی و حالت معمولی یک فرد ۳۰ یا ۵۰ ساله است. اما متأسفانه انسان همیشه متناسب با سن خود بر روی یک پله قرار ندارد، او اغلب در باطن در حال شتاب به جلوتر از سن خود است، و بیشتر اوقات هم اما از سن خود عقب میماند _ و به این دلیل ضمیر خودآگاه و حس زندگی کمتر از بدن جاافتاده و پخته میگردد و در برابر پدیده های طبیعی مقاومت میکند و خواستار چیزی از خود میشود که توانا به انجام آن نیست.

(از نامه ای به هانس اشتورسن اِگّر Hans Sturzenegger در سال ۱۹۳۵)

 

در پختگی انسان جوانتر میشود. در نزد من هم چنین است، هر چند باید توضیح کوچکی نیز بدهم که من در حقیقت حس زندگی دوران کودکی را همواره در خود زنده نگاه داشته و بزرگسالی و پیری ام را همیشه بعنوان نوعی از کمدی حس کرده ام.

 

(از نامه ای به ورنر شیندلر Werner Schindler در تاریخ ۱۴.۱.۱۹۲۲)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۸۸ساعت 12:46  توسط سعید از برلین  |